Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

از آرزوهای کولی

پنجشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۴، ۱۲:۲۱ ق.ظ


می‌خواهم سر به‌بیابان بگذارم. حالا بیابان‌های ما خیلی گرم است، سر به‌دشت و صحرا بگذارم؛ جایی‌که از تمدّن و بشریت، بی‌نهایت فاصله بگیرم. جایی‌که تا چشم کار می‌کند، طبیعت باشد. و من چون در شهر بزرگ شده‌ام، چشم‌هایم عادت ندارند.. می‌سوزند، اشک ازشان می‌آید، عضلاتم تحلیل می‌روند؛ چون زندگی شهری به‌من یاد داده بنشین و بخواه، نه قدم بردار و برو! زندگی شهری به‌من یاد نداده زندگی، مقصد نیست؛ راه ِ مقصد است. زندگی شهری مرا زیادی نتیجه‌گرا بار آورده؛ آن‌قدر که نمی‌توانم از در و دیوارش لذّت ببرم. از پیچ و خم‌ها و آدم‌ها و دنیایش. اگر به‌مقصدم نرسم، خسته و ناامیّد می‌شوم. زندگی شهری یک‌چنین چیز مشمئزی‌ست. مرا پرت کن بیرون!


می‌خواهم وقتی دیگر جانی در بدنم نمانده و از بشریت فاصله گرفته‌ام، قبل از این‌که نقش زمین شوم، قبل از این‌که چشمانم سیاهی روند.. قبل از همه‌ی پایان‌ها، سایه‌ی هما بیافتد روی من. بعد سرم را بگیرم بالا و پروازش را ببینم. ناگهان چنان اراده‌ای توی وجودم فوران کند که بیافتم دنبالش و بدوم تا دشت. تا کوه. تا قاف. سال سوم دبیرستان که سی‌مرغ و سیمرغ داشتیم، در تعریف قاف توی واژه‌نامه آورده بودند: کوهی‌ست افسانه‌ای که دور تا دور ِ عالم را فراگرفته. یک‌چنین چیزی. سال بعدش در فلسفه‌مان، خواندیم کوه قاف، مانع جهان مجرّد و جهان طبیعت است و انسان راه ِ حق، باید بر آخرین و سخت‌ترین مانع نیز فائق آید. 


من نمی‌توانم- شاید بدین‌خاطر که راستش.. نمی‌خواهم!- از کوه قاف بگذرم. امّا می‌خواهم دنبال پرنده‌ی سعادت بدوم و سرنوشتم را بیابم. من یک‌بار خواب دیدم پرنده‌ی ترسناکی دارد به‌سمتم می‌آید و یک‌عدّه داد می‌زنند: برو کنار! الآن با خودش می‌برتت! ولی من خشکم زده بود و تنها کاری که توانستم انجام دهم، این بود که روی زانوهایم بنشینم تا رد شود. هر چند بعید نبود در آن‌حالت هم بتواند مرا با خودش ببرد یا آسیبی بزند. امّا، او، فقط، رد شد. و من نرمش باد روی موهایم را احساس کردم و بلند شدم و نگاه کردم. نگاه کردم به‌اندیشه‌های پست بشری؛ چون ما خودمان همیشه‌ی خدا می‌ترسیم.. ما همیشه‌ی خدا محتاطیم.. همیشه‌ی خدا نمی‌خواهیم آسیب ببینیم.. بی‌آن‌که بدانیم شاید اصلاً آسیبی در کار نباشد..!


آن‌قدر بدوم تا برسم به‌لانه‌اش، روی کوه. روی کوه بایستم و داد بزنم. آواز بخوانم. بعد تازه بفهمم صدایی که توی کوه می‌پیچد، صدای من نیست! گوش بسپارم و صدای نی را بشنوم. نی حدیث راه پر خون می‌کند.. قصّه‌های عشق مجنون می‌کند.. نی هم چه‌حزنی دارد از جدایی. چه‌قدر نی‌نامه‌ی مولانا معرکه‌ست.. می‌روم دنبال نی. پشت کوه، چوپانی با گلّه‌اش در حال کشف آفرینش، زمین‌ها را در می‌نوردند. من عاشق نی‌زدنش می‌شوم. عاشق تنها آدم ِ دور از بشریت می‌شوم. چند روز به‌تماشایش می‌نشینم و یک‌روز، می‌روم برایش می‌رقصم. می‌روم برایش سماع می‌کنم. او هم به‌شور می‌آید، نی می‌زند.. هی می‌زند، هی می‌زند.. آن‌قدر شیفته‌اش می‌کنم که بدانم اگر بگریزم، دنبالم می‌آید.. می‌آید، می‌آید..


دنبال کولی آمدن؟

دیوانه‌ای.. دیوانه‌ای..


من برمی‌گردم به‌همان‌شهر و دیارم..

می‌گویند چوپان‌ها، پیامبرند

ولی خیالش نیست..

منم و یک‌دل ِ کولی و.. عشق؟

بی‌خیال.. یک‌بال ِ پرواز! :)

الآن چنان اراده‌ای دارم که می‌توانم روی هوا صد و هشتاد بزنم! =))

مگر اصلاً چیزی جلودار ِ من هست فی‌الواقع؟

شاید خنده‌دار باشد. ولی یک‌جور احساس نامیرایی دارم حتّی. و تازه فهمیده‌ام یکی از معانی اسمم نامیراست. 

خلاصه که.. دنیا، با بد کسی طرف است! :D


+ می‌خواهم بروم چین، تبت، چه می‌دانم.. یک‌جایی که این‌قدر مرا محدود نکند. تمام انرژی‌ها و احساساتم را در شریان به‌شریان و رگ به‌رگ ِ عالم اشاعه دهم و ریز ریز شوم و تکثیر پیدا کنم و اصن یه‌چیز لایتناهی حتّی! اصن نمدونین چه احساسی دارم خب! :D


۹۴/۱۰/۱۰ موافقین ۴ مخالفین ۰
Lullaby

نظرات  (۷)

۱۱ دی ۹۴ ، ۲۲:۱۰ حسین باروزه
چرا اینقد تو شادی، بیا یکم خرابت کنم.
پاسخ:

اِ، حسین! چطوری یا نه؟! :D

خیلی هم شاد نیستما. حالا اگرم هستم، خب، ناسلامتی کولی‌ام! :-P


دلمون تنگ شده بود برا این کولی گریا :-"
پاسخ:

وای، علی.. این بهترین چیزی ـه یکی می‌تونه بهم بگه! عاشقتم حتّی! :D

دیگه نمی‌ذارم کسی دلتنگ بشه. :-"

خیلی خوب بود! مخصوصا پاراگراف سوم و دو خط آخرش! حقیقته واقعا
پاسخ:

خوبی از خودته سای مین جان. قربونت. :D
چین کمونیستیه، محدود هم هست. تبت که عملا چین اشغالش کرده، محدودیتش در حد فاجعه ی انسانیه. توصیه میکنم نری! 
پاسخ:

منظورم از نظر سیاسی- اجتماعی اینا نبودا. می‌دونی، به‌خاطر اندیشه‌هاشون گفتم.. بوداییسم و اینایی که انرژی‌هاشونو آزاد می‌کنن، یا حتّی برم هند و پیش هندوها و یوگی‌ها.. خیلی فوق‌العاده‌س به‌نظرم. 

+ آقا، کِی می‌خوای " شناس" بشی واسه‌م؟ من همچنان شما رو نمی‌شناسم! :D
۱۷ دی ۹۴ ، ۱۴:۰۹ امیر کاج
یه فاز جدیده مثل اینکه همه می خوان از بشریت ببرند، برن تو غار و جنگل و کوه و صحرا و... شما هم مستثنی نیستی. متن خوب بود به ویژه اوایلش، به شخصه لذت بردم از قبلی هایی هم که نظراتشون بسته بودن از خیلیاش لذت بردم. موفق باشی!
پاسخ:

بابا! :X چقد تازگی آدمای قدیمی ِ خوب رو دوباره می‌بینم.. انگار زندگی افتاده رو یه‌دور جدید برام. :دی

آره، خیلیا همین‌طورن. و این احتمالاً بزرگ‌ترین دغدغه‌ی بشر ِ امروزه.. حدّاقل به‌گمون من.. 

ممنون بابا. :) تو هم موفّق باشی. :flower:
خوبه! ولی باید خیلی بگردی که این فرهنگی که میگی را پیدا کنیا! اکثر جاهاش از ایران خودمون وحشی ترن! :دی (البته من خودم یه مدت توی فیلم کوه های چین رو دیده بودم! جزو فانتزیام این بود که برم اونجا خودسازی کنم! :)) )

+با توجه به اینکه توی دنیای واقعی نمی شناسیم هم رو و وبلاگ هم ندارم، راه خاصی برای شناس شدنم وجود نداره!
پاسخ:

آره.. بعد تازه به‌حرف قشنگه، تو شرایطش که آدم قرار بگیره، طول می‌کشه خودشو باهاش وفق بده و عادت نداره.. خود ِ من این‌قد سوسولم که ممکنه پشیمونم بشم حتی. :)) ( آره لامصبا جون می‌دن واسه همین‌کارا! خدا عمری بده، شانسی بده، پولی بده، خودمونو دریابیم! :دی)

+ واقعاً؟ چقد پیچیده و هیجان‌انگیزه. :))
واااااااای جیغ و اینا!
چه خوب بود! وااااای بازم جیغ و اینا
یعنی پر شدم از احساس لطیف. یه حس ناب. یه جوشش عجیب :D اصن حس نویسندگی در من غلیان کرد. وقتی از نی گفتی به جرعت می گم صداشو شنیدم. صدای خودمو که می رفت و می پیچید تو پیچ و خم کوه و صدای نی که از درونش بیرون می اومد و بعد تموم وجودمو پر می کرد. دارم پر حرفی می کنم:| گفتم که حس نویسندگیم گل کرد!!!
در نهایت این که خیلی قشنگ بود. خیلی خیلی خیلی خیلی واااااای!
پاسخ:

اِ، ستایشم به‌جمعون اضافه شد! همه جیگرا دارن می‌آن! :همر:

چه خوب؛ من که اصن ازت خبر ندارم. چه می‌کنی با کوآتینا؟ وبلاگتم که آپدیت نکردی. ( حالا خوبه تازگی کرده باشی و من ندیده باشم. :| ) خوشالم که تونستم احساسمو منتقل کنم و خوشالم که روت تأثیر گذاش.. بنویس بنویس؛ بذار من امتحانام تموم بشه، تو رو در می‌یابم. :D

چشات قشنگ خوند. قربونت. :flower:

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی