Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

از تاریکی به تاریکی پناه می‌بردم

يكشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۱۵ ب.ظ


من از تاریکی می‌ترسیدم.


الآن که بهش فکر می‌کنم، به نظرم احمقانه‌ست. ولی یادمه تا هشت سالگی‌م از تاریکی می‌ترسیدم. برام مهم بود در اتاق حتماً باز باشه و حتی شده یه باریکه‌ی نور، به داخل بیاد. اگه بابا یا مامان یا بالأخره یکی می‌اومد تو اتاق، موقع رفتن این جمله که " درو نبند!" عین تیر از چله‌ی لبام بیرون می‌پرید. و تازه با وجود این، بازم بیشتر شبا در حالی که خیره به اون باریکه موندم و انگار تاریکی یه موجود پلید با چشای نامرئی و دائم قفل‌شده رو منه، خوابم می‌برد. خیلی شبا کلی طول می‌کشید تا خوابم می‌برد. اگه این روند ادامه پیدا می‌کرد، یحتمل به یه جور مانیا- افسردگی دچار می‌شدم یا بدتر ازون، پارانویید. ولی یادم نمی‌آد کِی، یهو از تخت پریدم و در ِ اتاقو بستم و سریع رفتم زیر پتو. 


همون یه باریکه رو هم از درخشش ساقط کردم.


ولی دیگه از تاریکی نترسیدم.


اما در واقع، این حقیقت نداره.


چون بعضی شبا تاریکی مثل بختک روم چمبره می‌زنه. یه شبایی دیر خوابم می‌بره. اولش از فکرای عادی شروع می‌شه. ولی به خودت می‌آی و می‌بینی داری به چیزایی فکر می‌کنی که تو روشنایی بهشون می‌خندی. خودتم می‌دونی این ترس بیخوده و حتی نمی‌شه اسمشو گذاشت ترس. دائمی نیست و گاهی اتفاقاً خیلی هم با تاریکی کِیف می‌کنی. مثل وقتایی که چراغا رو خاموش می‌کنی و با یه ژست ِ ریوزاکی‌طور، دور تا دور ِ اتاق راه می‌ری و به داستانات فکر می‌کنی. می‌خوام بگم یه وقتایی آدم از یه چیزایی می‌ترسه؛ عموماً بزرگترین ترس زندگی‌ت هم همینه. ولی این‌قد درگیرش هستی که بخاطر در امون موندن ازش، به خودش پناه می‌بری. مثل وقتی که از تاریکی می‌ترسی و دنبال نور می‌ری. ولی همش این ترس باهاته که هی! یادت نره از کجا اومدی! چی رو پشت سر گذرونی! تاریکی! درست پشت سرته! درست جاییه که نور نیست! اگه یه وقتی نور بره.. می‌خوای چیکار کنی؟ 


و از بس نگران ِ از دست‌دادن ِ نور می‌شی که به تاریکی چنگ می‌زنی و در تاریک‌ترین قسمتش تو خودت مچاله می‌شی. داری از رنج ِ تاریکی- نمی‌گم ترس، چون ترس نیست حقیقتاً. از یه جایی به بعد رنج می‌شه- از خودت، از اصلت، دور می‌شی. ولی ترجیح می‌دی از همون فاصله نظاره‌گر ِ نور باشی تا این‌که در اوج ِ درخشش؛ چون بالأخره هیچی مطلق نیست و تو هیچ‌وقت در تاریکی ِ مطلق به سر نمی‌بری و یه منبع ِ نوری هست که بهت بفهمونه تاریکی. ولی وقتی تو اوج نور باشی، همین فکر که آره نور هم مطلق نیست و این تاریکی ِ کوفتی یه جایی دوباره مثل بختک روم چمبره می‌زنه و منو می‌بلعه، باعث می‌شه از تاریکی به تاریکی پناه ببری.


درین حالت، فائق اومدن یا نیومدن برین تاریکی، دیگه آن‌چنان هم ربطی به شجاعت و جسارت نداره؛ چون برای این‌که به خودت ثابت کنی، هر از گاهی بیرون می‌آی و نورو نفس می‌کشی و یکم بعدش که حسابی لبریز از لذتش شدی، باز می‌ترسی و می‌ری و می‌گی گور ِ بابای شجاعت. این شجاعت نیست، حماقته. تا کِی رنج ِ تاریکی رو به دوش بکشم، وقتی منورم؟ کی گفته اصن نور خوبه؟ اگه کورم کنه چی؟ هر باری که به هر دلیلی از تاریکی به نور می‌رفتم، تا مدت‌ها چشام تیر می‌کشیدن! سرم درد می‌کرد، بهمم می‌ریخت.. چرا بخوام برگردم؟ پس تو همون تاریکی می‌مونی که رنجی نکشی. ولی داشتم اینو می‌گفتم که، فائق اومدن یا نیومدنت دیگه آن‌چنان ربطی هم به شجاعت و جسارت نداره. بلکه..


نکته اینه


بستگی به لیاقت و اصالتت داره. 



۹۵/۰۹/۰۷ موافقین ۶ مخالفین ۰
Lullaby