Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!


اوهوم. الآن چار و خوردی‌ـه و من چون خوابم سبکه، بیدار بشم باز سخت خوابم می‌بره. بگذریم که همین‌طوری‌شم به قدر کافی سخت خوابم می‌بره. و برای این‌که خسته شم و خوابم ببره، یهو بنا کردم به عوض کردنِ ملافه‌های تختم. این‌جائه که می‌گم یه بهمنی حتی برای خودش هم قابل پیش‌بینی نیست. علی‌رغمِ این‌که هر باری که ملافه عوض می‌کنم یه حس خوب و آرامش‌بخشی داره نمدونم چرا، این دفه فقط یه کاری بود برای انجام دادن. ینی متوجه شدم چندساله چندطرحِ تکراری رو دارم هی عوض به دَر می‌کنم. طرح‌هایی که خودم دوستشون داشتم و خودم انتخاب کردم، نه اونایی که مامان گرفته بودن و بخوام غرغر کنم. نمدونم این تنوع‌طلبیِ من تو این‌جور چیزا هم بده یا نه. و چون اون‌قدرا آدمِ تنوع‌طلبی نیستم، خیلی برام دردسرساز نبوده. منظورم اینه که شاید بگین دیگه تختِ خواب چه اهمیتی داره که آدم براش مهم باشه چه طرحی زیرِ سرشه. ولی نه. اصلاً این‌طور نیست. برای یکی مثل من که پایه‌ی خیلی از ایده‌هاش خواب‌های توی تختِ خوابشن، این ملافه‌ها یحتمل تأثیرگذارن و یحتمل الهام‌بخشن. به همون دلیلی که پنج‌ساله دارم پتوی طرحِ آلیس در سرزمین عجایب می‌ندازم بالای خودم که حقیقتاً تا سه‌سالش خودم دقت نکرده بودم بهش؛ چون جزو اونایی بود که مامان خریده بود. ولی کیه که بخواد بگه اینا بی‌تأثیرن؟


به هر حال، بعد از عملیاتِ فوق که در نهایت وسواس انجام گرفت تا در پیِ زور زدن‌ها و بلندکردن‌های تشک ناخن‌های فوق‌العاده بلندم برنگردن و نشکنن، به این نتیجه رسیدم که... آره. کاش برم چندتا طرح شلوغ بگیرم. شلوغ ینی جنگل. ینی خیلی سبز. ینی خیلی رنگ. ینی خیلی آبی. آبی هیچ‌وقت ننداختم. ینی به جز بچگیا که مامان می‌نداخت، از وقتی خودم انداختم یادمه هیچ‌وقت آبی ننداختم. نمدونم، با آبی خوابیدن یه جوریه. حتی آبیِ ملایم. شاید چون کم‌تر انداختم، همچین حسی دارم. ولی خیلی آبی، رنگِ اقیانوس، رنگِ دریا، الآن برام خیلی خواستنیه. آخه بعدِ چندسال انداختنِ طرح‌های ملایمِ صورتی و نارنجی و زرد و بنفش، شاید کولیِ درونمو یکم دلخور کرده. اینم به اولویت‌هام اضافه می‌کنم؛ خریدنِ چنددست ملافه‌ با طرح‌های شلوغ. مخصوصاً جنگل.

۹۵/۱۱/۰۲
Lullaby