Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

بدمستی قلم

يكشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۵۱ ب.ظ


ما داستانو می‌نویسیم و وقتی تموم می‌شه، یه‌نفس راحت می‌کشیم که هوف! بالآخره تموم شد! اما نه، سخت در اشتباهیم. داستان تازه شروو شده! وقتی گرم ِ داستانی، حالی‌ت نیست چه‌بلایی داری سرش می‌آری و اوردی. ولی همین‌که یه‌مدت ازش فاصله بگیری و برگردی سراغش، می‌فهمی هنوز خیلی با آرمان‌هات فاصله داره. بعضی‌وقتا هم پیش می‌آد که نفهمی‌ها. حالا یا دیر بفهمی یا کلاً نفهمی! ولی منظورم اینه که، اصلاً فکر نکنیم نسخه اولیه قابل اعتماده. داستان وقتی به‌اوج می‌رسه که هفته‌ها و حتی ماه‌ها و شایدم سال‌ها.. تو مغزتون ورجه‌ورجه کنه. اصغر فرهادی توی ورک‌شاپ ِ اصفهانش می‌گفت ایده‌ی درباره‌ی الی‌ش به‌دهه‌ی بیست‌سالگی ِ زندگی‌ش برمی‌گرده و عکسی که براش یه‌جریانی رو تداعی می‌کرده. اما حدود بیست‌سال بعده که می‌آد فیلمشو می‌سازه. خلاصه این نیست که تا یه‌ایده تو ذهنتون جرقه زد، بشینین پای کیبورد و تق‌تق یا بدویین دنبال قلم و کاغذ. البته نمی‌گم نباید نوشت، چرا اتفاقاً. بایدم نوشت. ولی فکر نکنین که با پایان داستان، واقعاً تموم شده. اگه فکر کنین با پایان داستان، تموم شده، در واقع این‌شما هستین که تموم شده و تکاپوها و کند و کاوها و تفکرتون به‌خاک رفته. بهتره یه‌فکری به‌حال این‌زوال ِ فکری بردارین جای داستان‌نوشتن؛ چون داستان‌نویسی مال یه‌ذهن باز و نامحدوده.


مسلماً این‌حرفیه که برای امثالی مثل خودم می‌زنم؛ کسایی‌که هنوز تو نون ِ نوشتنن و معلوم نیست تا ثریا برسن. ولی مستی ِ خوشه‌ی انگورشو زیر زبون ِ ذهنشون مزه‌مزه و به‌شیره‌ی قلم آغشته می‌کنن. داستان‌ها هیچ‌وقت تموم نمی‌شن؛ ماییم که تمومشون می‌کنیم.. 

۹۵/۰۳/۳۰ موافقین ۸ مخالفین ۰
Lullaby