Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

به این گلدونِ زیبا، بذار آفتاب بتابه..

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۳۲ ق.ظ

این ایده را از شرلوک گرفتم. ولی حقیقتاً من به آلونک هم راضی‌ام. به یک خانه درختی هم قانعم. به یک قایقِ بی‌پارو روی اقیانوسی نامکشوف که تلالؤ ارغوانِ زیبای سپیده‌دم بر آن می‌خرامد.. به هر حال، به چنین منطقه امن و خلوتِ " مال من" ـی نیاز دارم. یک وقت‌هایی که می‌خواهی تنها باشی- هر چه‌قدر هم به ذاته آدمِ تنها و اجتماع‌گریزی باشی- یک وقت‌هایی که چیزی را گم می‌کنی- حتی خودت را- یک وقت‌هایی که حس می‌کنی دنیا چه ناامن و بی‌رحم و تاریک و بدآهنگ است.. باید چنین جایی را داشته باشی که به آن پناه ببری. شرلوک دارد. چیزی که به عنوان " قصر" از آن یاد می‌کند و عجب قصری هم هست.. ولی من یک جنگلِ جادوییِ پُر از جن و پری و رنگارنگ کنار دریایی بی‌کران را ترجیح می‌دهم. 


یک وقت‌هایی که مغزم قفل می‌کند و فقط موسیقی بی‌کلام- و به ویژه، یانی- ـست که زندانِ ذهنم را می‌شکند.. همان‌طور ریوزاکی‌وار، خمیده و دودست روی کمر قلاب‌شده یا زیر چانه، دور اتاقم راه می‌روم و فکر می‌کنم و از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم و در پس‌زمینه، گوشم به صدای موسیقی‌ست.. کلافه‌ام. شاید کسی نبیند. شاید خیلی هم آرام و خونسرد به نظر برسم. ولی در درونم آن کولیِ همیشه عاصی، دارد در بند بندِ وجودم می‌تپد. گاهی طوری به دنیای اطرافم نگاه می‌کنم که انگار واقعاً متعلق به این‌جا نیستم. از بس که فرورفتم در این خلوتِ امن و دلچسب، در نور کم و ارغوانیِ اتاقم در حالی که عطر قهوه یا چای‌های مختلف گیاهی در آن پیچیده و آهنگ‌ها یکی پس از دیگری می‌آیند و می‌روند. مثل آدم‌ها. 


کلافه‌ام. یک‌جور کلافگیِ خوب! یک‌جورِ مطلوب. یک‌جوری که لبریزی. اما چیزی سدّت شده که نمی‌گذارد جاری و ساری شوی و به موسیقی و چای و قهوه و قدم‌زدن و نورهای رنگارنگ و تپه کتاب‌های روی میز و طبیعت و گل و گیاهت پناه می‌بری. نه، می‌بردی.. نمی‌توانم منکر این شوم که از وقتی لوسی مُرد، کمی گرفته شده‌ام. لوسی را با آرسنیک خریدم. نمایشگاه گل و گیاه تهران. شهریور پارسال. دست به برگ‌هایش که می‌زدی، جمع می‌شدند. فروشنده می‌گفت:« اینا گل قهرن. هر تماسی بهشون وارد بشه، برگاشونو می‌بندن.» و من پای یکی‌شان نشستم و نوازشش کردم و دیدم برگ‌هایش را بست. آرسنیک کنارم زانو زد و با ملایمت دست به گل قهری کشید و من گفتم:« چقده لوسی.» و اسمش شد لوسی. 


حالا لوسی نیست که برگ‌هایش را ناز کنم و بگویم چقدر لوسی.. :)) 


به خودم می‌آیم و می‌بینم موهایم، لباس‌هایم، دستانم، اتاقم.. تماماً بوی قهوه گرفته‌اند. بوی بابونه. بوی گل‌محمدی. بوی دارچین. آن‌قدر غرقِ دنیایت شده‌ای که هم‌رنگش شده‌ای. که نمی‌توانی از آن بیایی بیرون و دنیای واقعیِ دورت را بازشناسی. حتی وقتی هوا 12- درجه ست و آسمان دارد تاریک می‌شود و در شوق تئاتر سوار اتوبوس شده‌ای و با وجود لایه لایه لباس‌هایی که پوشیده‌ای، سگ‌لرز می‌زنی.. خیلی بداهه و ناخودآگاه بنا می‌کنی به خواندن. به زمزمه و خفه. طوری که در سر و صداهای اتوبوس، خودت هم به دشواری می‌شنوی چه می‌خوانی. اما دمِ پیاده‌شدن، چشمت می‌افتد به خانمی که کنارت نشسته و با چنان لبخندی نگاهت می‌کند که می‌مانی آیا می‌شنیده زمزمه‌هایت را؟ که یاد گل‌هایت افتادی و از پس سرت صدای مهستی پیچید که:« مراقب گلدون اطلسی باش..» و نفهمیدی از مهستی چطور رفتی سمت لالاییِ غریبی که یک‌هویی بر زبانت آمده. آن هم بعد از مدت‌ها که طبعِ لالایی‌ات خشکیده بود. مثل گل‌هایت.


دیگر خودت هم نمی‌دانی چه کسی هستی و کجایی و چه می‌کنی. فقط همین خلوت و کاغذپاره‌های کنار لپ‌تاپت کافی‌ست تا شادمانه شروع کنی. همیشه شروع کردن راحت است. پُر از شور و شوق و انرژی و امید است. ولی باید بتوانی دنبالش را بگیری. باید بتوانی ولش نکنی. وگرنه همه داستان‌هایی که به سرانگشت نرسیده مُرده‌اند، مثل داغِ گیاهانت روی قلبت سنگینی می‌کنند. انگار دلت گورستانِ داستان شده باشد.


ولی این دفعه را.. سخت.. آرزو کنی هیچ‌وقت این دنیا را تمام نکنی..


+ حتی کاکتوس‌هامم خشک شدن. حتی ریوزاکی‌م- آلوئه‌ورام. گلِ سنگ‌های خوشگلم. فقط هدیه شیما سالم مونده. واقعاً حس می‌کنم.. یه چیزی از درونم کم شده. انگار بچه‌هام مُرده باشن. :)) الآن حس اون گربه‌مونو درک می‌کنم که بچه‌هاش تو حوض خفه شده بودن و می‌رفت یکی یکی تنِ بی‌جونشون رو از آب در می‌اورد و به دندون می‌گرفت و می‌برد خونه‌ش.. خیلی بزرگ شده بودن. خیلی قشنگ شده بودن. دوستشون داشتم. جز اونا کی بود که بتونم یه بند باهاشون حرف بزنم؟ هر کاری بخوام کنمُ بلند بلند بگم که بشنون؟ خدایا، گیاها هم روح دارن؟ نگو ندارن. نگو ندارن که باور نمی‌کنم.. 


۹۵/۱۰/۱۵
Lullaby