Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

به زندگی هم همین‌طوری نـ/می‌رسی

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۱۵ ب.ظ

- عه، همین نیست؟

- چرا... دیگه دیر شد.

- اگه بدوییم چی؟

- نمی‌رسـ...


نمی‌گذارم حرفش را تمام کند. دستش را می‌گیرم و دنبال خودم می‌کشانم. آن‌قدر تند می‌دویم که حتی در حرکت هم بتوانیم سوارش شویم و راننده هم نمی‌ایستد. ولی درهایش را نمی‌بندد. می‌گذارد سوار شویم و بعد، شیـــپش پوووف. درها بسته می‌شوند. نفس‌نفس‌زنان به یکدیگر می‌خندیم. زندگی حاصل همین پیروزی‌های کوچک است. هر چقدر هم کوچک. ولی هیچ‌چیز در نهایت، بی‌تأثیر نیست. هر باری که از سرعتت کم کنی، بایستی یا بالأخره به هر طریقی ناامید شوی، نمی‌رسی. تو می‌مانی و حسرتش؛ چون می‌توانستی به آن برسی و... چه کردی؟ ناامید شدی. دیگر مهم نیست که تا این‌جایش چقدر تلاش کرده‌ای. وقتی ناامید شوی، فایده ندارد. بعد شروع می‌کنی به گول زدن ِ خودت. " بعدی بهتره" ، " حالا خیلی هم دیر نمی‌شه" ، " اشکالش چیه یکم صبور باشی؟" 


البته. آدم بهترین دروغ‌هایی را که بلد است، به خودش می‌گوید!


زندگی دقیقاً عین اتوبوس است. حتی راننده‌اش. اسمش را هر چه بگذارند، نفس ِ عمل فرقی نمی‌کند. 


۹۵/۰۸/۲۴ موافقین ۴ مخالفین ۰
Lullaby