Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

بوی دوست..

پنجشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۳، ۱۰:۳۸ ب.ظ


همیشه تو رمانا یا فیلما آدم می‌بینه وختی یکی رو خیلی دوس داره، می‌گه بوشم حتّی می‌دونه و این بو یکی از دوس‌داشتنیایی هس ک طرفت داره. امّا من ب گمونم هیچ‌وخ ب این‌حد نرسیده بودم؛ ینی ب نظرم بوی آدما خیلی مفهوم نداش. آره هر کی ی بویی داره. ولی ن این‌ک بوها حسّ خاصّی ایجاد کنن. مثلاً راهنمایی ک بودم، همش یکی از دوستام بم می‌گف بوی کاغذ کاهی می‌دی. خب خیلیا بوی کاغذ کاهی رو دوس دارن و خیلیام ندارن. از نظر خیلیا بوی کهنگی هس و من کهنه و بنجلم. ولی از نظر امثالی مث اون، در عین کهنگی، بوی اصالته. این دوس‌داشتنیه مثلاً. امّا خب، من تجربه نکرده بودم..


تا همین امروز. تا همین امروز ک با مهسا و خواهرام رفتیم برج آلتون. کشکی کشکی قرارمون جور شد- برخلاف همیشه؛ ما خیلی سخت می‌تونیم قرار بذاریم.- و من همیشه گفتم، هر جا ک دوستت باشه خوبه. مهم نیس کجاس. دوستت باشه، کافیه. اون‌جا عالیه. و مهسا از دیروز ک بش خبر دادم تا همین امروز فقط فرصت داش. ولی با ی جعبه پر از چیزای خوب اومد. بعدم گف تازه کمه. من داشتم ب این فک می‌کردم ک کسی تا حالا این‌قد ی جا و ی بارکی بم چیزی نداده واسه تولّدم. ولی اون کیف پولی داد ک با دستای خودش دُرُس کرده بود. کلّی چیزی تو جعبه بود ک هر دفه دس می‌کردم توش، ی چیز در می‌اومد. امّا اینا گرچه هیجان‌انگیز بودن، هیچی بهتر ازون بو نبود؛ بوی رفاقت. بوی معرفت. بویی ک مال رفاقت و معرفته و من نمدونستم مهسا دقیقاً همین بو رو داره. مهسا، بوی مخصوصی داره؛ بویی ک هیشکی نداره. این بو مهساترین چیزی هس ک ازون همه هدیه باقی موند...


اینا رو گفتم، ن ک بقیّه رو نادیده گرفته باشم؛ ن، بقیّه هم ما رو حسّابی شرمنده کردن.. امّا مهسا رو گفتم، ب خاطر تجربه‌ی جالب این بو. این چیزی ک همیشه فک می‌کردم الکیه. اغراقه. امّا فهمیدم ب خصوص هر چی طرف واست نزدیک‌تر و عزیزتر باشه، برات عمیق‌تره و ازون‌طرفم باورش سخت‌تر؛ چون حسّاس می‌شی..


+ ‌پس‌نوشت: مهسا بهم گف من، بوی توت‌فرنگی می‌دم! :))

۹۳/۱۱/۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰
Lullaby