Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

بیزارم ازینکه ناگهان جا بزنم..!*

سه شنبه, ۷ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۳۷ ب.ظ

 گاهی حتی لبخندِ یه نفر، اونم کسی که اصلاً بهت نزدیک نیست، می‌تونه خونتو به جوش بیاره. نه کاریزماست، نه تجربه، نه.. فقط یه موجِ مثبته. یه موجِ مثبت از تک تکِ ژست‌ها، توجه‌ها، اهمیت‌دادن‌ها، آرامش، برق چشاش. گاهی از یه آدمی که انتظار نداری، چیزی که انتظار نداری برمی‌آد که تو رو به فکر فرو می‌بره. تحریکت می‌کنه. حتی اگه اولش شوخی باشه، جدی نگرفتن باشه یا.. ولی، باید یه جایی این انرژی مثبته رو بهش برگردونی. من یه بار اینو سالِ پیش تجربه کردم؛ حتی وقتی ناامیدانه پای تلفن به یه آدمی با همین تیپ گفتم:« ناامیدتون کردم؟» و با خنده‌م سعی کردم بغضمو قورت بدم.. این بار هم، داره تکرار می‌شه. اینا نشونه‌س. من خیلی به انرژی‌ها اعتقاد دارم. و هر باری که اون لبخند، اون آرامش، اون صدا، اون توجه‌ نشون دادن‌ها رو می‌بینم، می‌گم.. هی! انرژیِ تو چی می‌شه پس؟! 


راستش من عقیده‌م اینه که آدم با درد متولد شده. پس باید عاشقش باشه. چرا درد کشیدن لذت‌بخش نیست؟


واقعاً نیست؟ :))


یکی از استادامون می‌گفت دوتا چیزن که محرک هدف‌های بزرگ و آدم‌های بزرگن. یا رنج، یا عشق. یا رنج باعث می‌شه بخوای خودتو از شرایط دردآورت بکشی بیرون، یا عشقه که بهت انگیزه می‌ده تلاش کنی. ولی من هر طوری که فکر می‌کنم، می‌بینم جفتش یکیه! 


* با تشکر از رضا جانِ موسوی.


۹۵/۱۰/۰۷ موافقین ۱ مخالفین ۰
Lullaby