Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

تار مو

چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۵۶ ب.ظ


یه استادی داریم، خیلی جوونه. ینی در واقع دانشجوی دکتراست و من حقیقتاً از وقتی فوق‌لیسانس بود، می‌شناختمش. چون تو بعضی از همایش‌ها دیده بودمش. این استاده بعد از استاد فلسفه‌ و بعد از انگیزش، رتبه سوم استادهای جالب‌ناک رو به خودش اختصاص داده. ازون‌جایی که امتحان‌های سختی می‌گیره، بیست و پنج‌صدم هم نمی‌ده- من فقط بیست و پنج‌صدم کم داشتم تا نمره کامل و خودشم گفت بیست و پنج‌صدمم نمی‌دم. علاوه بر این‌که امتحانش همه رو واقعاً ترسوند و داشتیم فکر می‌کردیم این میان‌ترمه تازه، برداشت گفت ناامیدم کردین بچه‌ها. این امتحان برای دست‌گرمی بود. برای این‌که با روش من آشنا شین. پایان‌ترم این‌قد راحت نیست.


و ما همه برگشتیم همو نیگا کردیم. =)))


اما، به نظرم انتظار زیادی از ما نداره. اولاً خیلی خوب درس می‌ده. سر کلاس‌هاش اصلاً خسته نمی‌شی و گذشت زمان به چشمت نمی‌آد. با این‌که کلاس اول‌صبحِ شنبه‌ها همیشه سخته. :دی ولی من کلاسشو دوست دارم شخصاً. بعد، ایشون اسلایدهاش همه انگلیسی‌ان. انگلیسی هم می‌خونه از روش. ولی باز فارسی توضیح می‌ده. یه بار هم که بحث حافظه بود، نیم‌ساعت درس داد و چهل و پنج‌دقیقه انیمیشینِ inside out گذاشت. با این‌که قبلاً دوبار دیده بودم. ولی سر کلاس و با توضیحات استاد، تجربه خیلی دلچسبی شد برام. طوری که دوست دارم بازم ببینمش. بعد هم گفت هرکی جلسه بعد برای این فیلم نقد و بررسی بنویسه، براش یه نمره‌ای در نظر می‌گیرم. هفته‌پیش هم یه مستند گذاشت از یه پسری به اسم جرمی که اصل حرفم ازین قسمت شروع می‌شه.


جرمی، هیپوکامپش آسیب دیده بود. ینی حافظه قدیمش تقریباً سالمه. اما هیچ حافظه جدیدی تشکیل نمی‌شه! می‌تونید تصور کنید که چه‌قدر زندگی این آدم سخته؛ چون مفاهیم جدید در حد چند ثانیه تو حافظه‌ش باقی می‌مونن. به طوری که وسط مصاحبه، برمی‌گرده به مصاحبه‌گره می‌گه ببخشید، چی پرسیدین؟ داره آشپزی می‌کنه و بعد، یهو وایمیسته ببینه داره چی‌کار می‌کنه. مدام لیست کاراشو می‌نویسه، صدای خودشو ضبط می‌کنه که داشته چی‌کار می‌کرده- مثلاً یه بار می‌خواسته با قطار بره دیدن مادر پدرش، تو ترمینال یهو گیج و ویج اطرافشو نگاه می‌کنه. یادش نمی‌آد چرا این‌جاست. دست می‌کنه تو جیبش و صدای ضبط‌شده‌شو گوش می‌ده که چنددقیقه پیش گفته: می‌رم خونه مامانم اینا. یه عالم دفتر رو پُر کرده از صداهای ضبط‌شده‌ش که بدونه هرروز داره چی‌کار می‌کنه و در درازمدت، چی بهش گذشته. حالا این‌که چطوری یادش می‌مونه صداشو ضبط کنه، بهش گوش بده، خاطراتشو بنویسه و لیست کنه، نمدونم. شاید چون مدام انجام می‌ده، حافظه کاری‌شو درگیر کرده. حالا حرفم این نیست. 


اولش ما این‌طوری بودیم که آخی، طفلکی و اینا. ولی عمق فاجعه همه‌مونو ساکت کرد. جرمی دانشجوی کمبریج بوده. کمبریج. یه روز سرش گیج می‌ره، می‌افته و به سرش ضربه وارد می‌شه. این تیکه رو استاد متوقف کرد و گفت، ببینین بچه‌ها. آدم کمی نبوده. به شدت باهوش و پُرتلاش و اجتماعی. زندگی آدم به یه تار مو بنده. زیرلبی با خودم گفتم، وحشتناکه. استاد داشت به چهره تک تک‌مون نگاه می‌کرد. سرشو تکون داد و گفت، وحشتناکه.

۹۶/۰۲/۲۰ موافقین ۸ مخالفین ۰
Lullaby