Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

توسنی‌ام که خدایش هنوز زنده‌ست!

دوشنبه, ۱ دی ۱۳۹۳، ۰۲:۲۰ ب.ظ


... بگذریم؛ من به گمانم دچار بلوغی زودرس شده‌ام. یعنی چند سالی‌ست که به این موضوع خیلی می‌اندیشم. ولی امسال دیگر اوج بلوغم است. کار از جسمی و فکری و عاطفی گذشته. فقط هم‌پیمان خواهری‌ام می‌فهمد شیرینی ِ لبخندم را که با اندوه ِ نگاهم تناقض زجرآوری‌ دارد. ولی اشکال ندارد؛ خدا هنوز زنده‌ست...


این اسم را دو سالی‌ست که روی وُردِ داستان‌کوتاه‌هایم گذاشته‌ام. نه این‌که واقعاً اسمش چنین باشد؛ به خاطر انرژی عجیبی که این جمله در من ایجاد کرده؛ انرژی‌ای که در هر شرایطی با تداعی‌اش سراپا شعله می‌کشم. و اغلب هم این برنامه باز است و هی چشمم بدان می‌افتد. اصلاً ناخودآگاهم انگار بیدار می‌شود. ناخودآگاهم و.. خدای ناخودآگاهم...


باری!


من امروز دوستی را شناختم که فکر نمی‌کردم این‌قدر برایش مهم باشم؛ در شرایط وخیمی که داشتم، به خاطرم دروغ گفت. نه یک‌بار؛ چند بار. حتّی رازی را که فقط به دوست صمیمی‌اش گفته بود، برایم نقل کرد و خیلی کوشید که در غمم شریک باشد. باید بگویم یک کلمه هم از روی دلداری به من نگفت. امّا رفتارش کاملاً  دگرگونم کرد..


البته مقصودم این نیست که دروغ گفتن خوب است؛ خودم آلرژی عجیبی نسبت به دروغ دارم. هر چند هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید" من دروغ نمی‌گم." ولی چیزی که می‌خواهم بگویم، این است که نمونه‌ی چنین دوستی را دو سال ِ پیش هم دیدم. ما هنوز هم با هم دوستیم و دو شب ِ پیش هم تلفنی صحبت کردیم. و دلمان برای یکدیگر خیلی تنگ می‌شود. امّا!


حرفم این است که آدم‌هایی وجود دارند که فکر می‌کنی به تو خیلی اهّمیّت می‌دهند. حتّی به تو می‌گویند چه دروغی را برای چه موقعی به کار ببری. امّا این‌ها خیلی خطرناکند. مثل دسته‌ی فوق نیستند. آن‌ها در واقع، به تو دروغ گفتن را یاد می‌دهند، به خاطر خودشان! و می‌فهمی به تو نیز این دروغ‌ها را گفته‌اند. تفاوت فاحش دسته‌ی اوّل با دوم، این است که دسته‌ی اوّل به خاطر تو دروغ می‌گویند. و دیگر خیلی کم پیش می‌آید دروغی ازشان بشنوی. امّا دسته‌ی دوم، به خاطر خودشان. به خاطر تویی که برای خودشان باقی بمانی، خیلی دروغ می‌گویند. بدتر این‌که انگار زندگی‌اشان را با دروغ پیش می‌برند.


حالا وقتی قضیه خیلی وحشتناک‌تر می‌شود که یکی از همین آدم‌های گروه دوم در زندگی‌ات تأثیرگذارتر باشند. آن هم تأثیری که نتوانی جلویش را بگیری. البته؛ من هم توسنی‌ام که با چشمان بسته، می‌گذاشته صاحبانش افسار او را بگیرند. امّا..


هر چه باشد،

من یک توسنم!

چنان پاره کنم این افسار را..

چنان پاره کنم این افسار را که ندانی چه بودم، 

چه کردم 

و تا کجا خواهم تاخت!


یادم تا ابدالدهر می‌کوباند حسّ و فکرت را! 


به همان خدایی که سعی کردی جلوی دیدگانم او را بکشی، قسم می‌خورم!


۹۳/۱۰/۰۱ موافقین ۲ مخالفین ۰
Lullaby