Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

جادو

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۰۴ ب.ظ

سر کلاس زبان بودیم، بحث از کتاب و کتاب‌خوندن بود. یکی‌شون گفت من از وقتی دانشجو شدم، وقت نمی‌کنم کتاب متفرقه بخونم. ولی قبلاً خیلی داستان می‌خوندم. دیوونه‌ی داستان بودم. چون به نظرم داستانا جادویی‌ان. 


اینو که گفت، من یهو سرمو گرفتم بالا و خیره نگاهش کردم. داستانا جادویی‌ان. جادویی‌ان..


 ازون موقع تا حالا یه ماه و نیم می‌گذره و من تقریباً هر روز به این فکر می‌کنم.


یه چیزی توی این داستان‌ها کمه. یه چیزی تو خیلی از رمان‌هامون کمه. یه چیزی که از دیرباز خیلی کم بوده و الآن کم‌تر هم شده. قبلاً هم یه رگه‌هایی ازش بود و تو معدود داستان‌هایی پیدا می‌شد. ولی الآن واقعاً کم‌یاب شده. اون چیزی که دریا باعث می‌شه تاااا تهِ سرزمین جادو بره دنبالش. اون چیزی که باعث می‌شه از جنگل سیاه و سفید بگذره. زخمی بشه. کابوس ببینه. تب کنه. ولی تسلیم نشه. ولی بازم دنبال کیمیا بگرده. یه چیزی که حتی همین‌جا هم کمه. وقتی داری سه‌جلدِ قطورِ ناهمتا رو می‌خونی و تقریباً به آخراش رسیدی، با حسرت صفحه‌ها رو ورق می‌زنی و بی‌هیچ حسی، فقط می‌خوای داستان تموم شه. یه چیزی که باعث شده از هر چی داستانِ رئاله، متواری شی. دنبال خیال‌انگیزترین داستان‌ها بری. سرِ صبحی جای صبح بخیر، با یه قیافه‌ی مشتاق و گُنگ و مبهم به خواهرت بگی:« یادته بچه بودیم مامان برامون قصه می‌گفت؟ کدوماشو یادته؟» و بشینین دوساعتِ تموم قصه‌های بچگی رو دوره کنین. 


آره! اون چیز تو قصه‌های بچگیامون بوده! تو اونایی که مامان تعریف می‌کرده که اونم مامانش براش تعریف می‌کرده که اونم مامانش براش تعریف می‌کرده که اونم.. و تو هم باید یادت بمونه تا برای بچه‌هات تعریف کنی. اون چیزه که باعث شده همواره بخوای خلق کنی. بنویسی. اون چیزه که باعث می‌شده بزرگ‌ترین کلکسیونِ عروسک‌های حیوونی رو داشته باشی و هر کی هر جا می‌رفته، بخاطرت عروسک می‌خریده و پای بازی‌هات می‌نشسته. پای صدا عوض‌کردن‌ها و لحن‌دادن‌ها و فیگور و ژست‌های مختلف. چند وقت پیش‌ها داشتم اتاقمو مرتب می‌کردم، برخوردم به یکی از کیف‌هام که عروسک کوچولوهام توشن. خشکم زد. انگار الماس پیدا کرده باشم. با احتیاط و دقت بهشون دست زدم. بوی بچگی‌هامو می‌دادن. بوی بازی‌ها. بوی قصه‌ها. یه دفه میل شدیدی پیدا کردم که برم همه‌شونو پیدا کنم. تک تکِ‌شونو. خصوصاً اونایی که خیلی دوست داشتمو. میل شدیدی پیدا کردم عروسکامو دور تا دورِ تختم بچینم و باهاشون حرف بزنم و بخوابم.


دلم می‌خواد مامان بازم آواز بخونه. بچه بودیم خیلی می‌خوند. یادمه یه بار تو ماشین بودیم داشتیم می‌رفتیم خونه‌ی مامانی، گفتم مامان چرا خواننده نمی‌شی؟ :)) گفت من همین‌جوری می‌خونم. برای خودم که سرم گرم شه. مامان از کِی دیگه نخوند؟ چندساله که دیگه نمی‌خونه؟ اصن چرا دیگه نمی‌خونه؟ چرا هر وقتی که لالایی می‌خونم، دارم صدای مامانو می‌شنوم؟ دارم صدای مامانی رو می‌شنوم، صدای مامانِ مامانی رو، صدای مامانِ مامانِ مامانی رو.. صدای قصه‌ها. نمی‌خوام تموم شن. نمی‌خوام قصه‌ها تموم شن. نمی‌خوام این جادو بمیره. باید یادم بمونه. باید یادم بمونه و به بچه‌هامم یاد بدم و به بچه‌هاشون یاد بدن و به بچه‌هاشون یاد بدن و به.. 


۹۵/۱۰/۲۱
Lullaby