Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

جادوی درون

جمعه, ۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۰۴ ق.ظ


هانیه می‌زنه رو شونه‌م، برمی‌گردم سمتش که می‌گه:« اینو نیگا چه‌بلایی سرش اوردم..» و مداد سیاهشو می‌گیره جلوم:« تراشیدمش، بعد شکست. زیرش کلی رنگ بود. اصن سیاه نبود.» و جلو چشام می‌چرخونه‌ش که ببینم چه همه رنگ داره. با ذوق می‌گم:« وااااای چه‌قشنگ.. چه‌قد جادویی!» با خنده می‌گه:« تو خیلی خوبی دیوونه!»


داشتم فک می‌کردم ما آدما هم همین‌طوریما. جلدمون سیاس. ولی خوب که بتراشیم، کلی چیزای قشنگ و خوش‌رنگ تو خودمون داریم. کلی چیزای جادویی حتی. :) 

۹۴/۱۲/۰۷ موافقین ۶ مخالفین ۰
Lullaby