Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

خوشا آرامش خلوت‌سرای پنبه در گوشان

پنجشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۳۶ ق.ظ


چو یکتا پیرهن خوابیدگانِ کوی خاموشان

ز دنیا بی‌خبر افتاده‌ام در جمعِ مدهوشان


به خود پیچیده‌ام در گوشه‌ای چون شاخه‌ی تاکی

سکوتِ من کنون خوش‌تر بوَد، یا بانگِ می‌نوشان


به بزمِ عیشِ خود، ای دوستان دیگر مَخوانیدم

به هرجا خیمه‌ی غم می‌زنم، چون خانه‌بردوشان


چو گیسوی پریشان هم ندارم چشم اُمیدی

که یِکدم سر نهم بر دوشِ این سیمینبناگوشان

 

تو ای مستِ زر و زیور، در این محفل چه می‌رقصی؟

به جسمت جامه می‌گرید، به‌سانِ عاریت پوشان


ز جامی می به ساقی گفتم اسرارِ دل خونین

سپردم اختیار خویش را در دستِ سِرپوشان


کنار خودنمایان یکدم آسایش نمی‌بینم

بَرَم حسرت به عزلتگاهِ از خاطرفراموشان


ز غوغای نیاز و نازِ خودخواهان دلم خون شد

خوشا آرامش خلوت‌سرای پنبه در گوشان


نه من تنها ذلیلِ دستِ بختِ خویشتن بودم

فراوانند در گیتی از این طومارمَخدوشان


#معینی_کرمانشاهی


+ این کانال کلیدر خیلی خوبه. شعرهای خیلی خوبی هم می‌ذاره.

۹۶/۰۸/۰۴
Lullaby