Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

در بوته‌ی نقد

جمعه, ۱۷ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۰۲ ب.ظ

یک: امنیت


من به‌عنوان یه‌آدم، اصن صرف نظر از دختر بودن، مشهدی بودن، ایرونی بودن، مسلمون بودن و.. اصن فارغ از همه‌ی اینا، فقط و فقط به‌عنوان یه‌آدم، امنیت جانی ندارم. سوار مترو که می‌شم، لای جمعیّت لهم می‌کنن. برا من که پیش نیومده. ولی دیدم کسایی‌که بلندت می‌کنن تا بشینن سر جای تو. بعد بعضیاشون هیچ‌کوفتشونم نیس؛ خب واستادی که واستادی. من خودم به‌شخصه بارها برام پیش اومده در هر حالتی که هستم، با هر وضع روحی و روانی و جسمانی، با هر بار و بندیلی که داشتم، از متروی طالقانی تا نمایشگاه رو واستادم و برعکسش. اصن بعضیا حتّی واستاده بیشتر حال می‌کنن. کلاً این‌که هر چیزی‌تون هس، خیلی زشته یکی رو بلند کنین. حالا بعضیا واقعاً گناه دارن، واقعاً سختشونه؛ مثلاً یکی بچّه‌ داره، حامله‌س، بارش زیاده، کهن‌ساله، زانودرد و کمردرد و اینا داره.. ولی بعضیا، روو دارن. فقط روو.


مورد بعد، اتوبوسه؛ دراش با چنان صدای هولناکی باز و بسته می‌شن که فک می‌کنی یه‌نفر داره لاشون له می‌شه. اگرم بشه هم، خب بعید نیس. :دی بعدم که خطوطشونو عمری زمان می‌بره تا یاد بگیری. ینی به‌قول یکی از بچّه‌ها، باس از بچّگی بذارنت تو اتوبوس و بگن برو تا آخر عمرت. یه‌چیز زشت هم در مورد اتوبوسا هس، اونم اینه‌که بعضیا کارت نمی‌زنن! ینی سوار می‌شن و پیاده، در حالی‌که پولی ندادن. کسی هم بهشون چیزی نمی‌گه.. وجدانشونم که سکوت اختیار کرده و ته ِ ژرفای وجودشون جون داده..


و حالا تاکسی؛ نمدونم چه‌مرضی هس که بعضی از مَردای ما دارن. می‌آن می‌شینن درست تنگ ِ تنگ بهت، تازه هنوز جا هم دارن. اصن یه‌طرف خالیه‌ها! ولی باس بشینن بیخ ِ بیخت. یا مثلاً تویی و یه‌خانوم ِ دیگه، به‌جا این‌که بذارن کنار ِ اون بشینی، می‌آد راس می‌شینه بینتون. بعد فک هم می‌کنن تو نفهمی، خَری، حالی‌ت نیس، یه‌کارایی می‌کنن، یه‌چیزایی می‌گن، یه‌اداهایی در می‌آرن، یواشکی و پنهونی.. بعد چه‌طور توقّع دارین من چشم‌غرّه نرم؟ چرا همیشه باس سرمونو بندازیم پایین و چیزی نگیم و کاری نکنیم و بذاریم تحقیرمون کنن؟ چرا؟ چرا همیشه ما دخترا باس حیا داشته باشیم؟ چرا مَردامون این‌قد وقیحن؟ تخصیر ماس که دختر شدیم؟ واقعاً دختر بودن، گناه داره؟ مشکل ما نیستیم؛ مشکل فکر مسمومه. نگاه ِ آلوده‌س. یکی یه‌نفرو لخت هم ببینه، می‌تونه نگاهشو کنترل کنه. ولی یکی اگه سراپا شطرنجی هم باشی، شاخک‌هاش کار می‌کنن.


پیاده‌شم که دیگه از همه بدتر! انواع فحش، تیکّه، حرفای رکیک، چیزایی که مو به‌تنت سیخ می‌کنن.. بازم در کمال خریت، فک می‌کنن خعلی تیزن. خعلی جذّابن. خعلی اصن حق دارن همچین رفتارایی کنن! فک می‌کنن نمی‌فهمی زیرچشمی می‌پاین، نمی‌فهمی افتادن دنبالت، نمی‌فهمی دارن نظربازی می‌کنن، نمی‌فهمی.. کلاً نفهم گیر می‌آرن ما رو. کلاً نفهم گیر می‌آرن ما رو، در بسیاری از موارد. ما وسیله‌ایم و آدم نیستیم؛ دختریم، زنیم، مونّثیم. همچنان مردسالاری تو جامعه حاکمه. همچنان مَردا نَرن و ترجیح می‌دن نرتر بشن تا آدم‌تر.


من حق می‌دم به‌تفکیک‌های جنسیتی؛ قبلاً خیلی به‌نظرم مسخره می‌اومد. ولی حالا می‌بینم چقد درسته. جنبه‌مون درین حدّه. باعث تأسّفه. به‌عنوان یه‌مسلمون.. اصن مسلمونم نه. کی دیگه مسلمونه؟ همه ظاهراً مسلمونن و باطنن کافر ِ به‌هر چی دین الهی و غیرالهی. صد رحمت به‌بت‌پرستا. صد رحمت‌ به‌عرفان‌های شرقی. اصن صد رحمت به‌خدایان و ایزدان غربی. حدّاقل یه‌اعتقادی هس؛ یه‌انسانیّتی هس. یه‌کمالی هس.. آدم باشیم، آدم. زن نباشیم، مرد نباشیم؛ آدم باشیم.. 


و حالا می‌فهمم که چقد تفکیک‌های جنسیتی خوبن. چقد آدم امنیت داره، راحته، آرومه..


  دو: خورد و خوراک


ما معمولاً خونه غذا می‌خوریم. نه این‌که سه‌تا دختر کدبانو باشیم و مامانمون به‌دختراش افتخار کنه؛ نه، اصلاً. مامانم همیشه حسرت می‌خوره که ما این‌قد سهل‌انگاریم تو کار ِ خونه. این‌قد تو خودمونیم و از اتاقامون در نمی‌آیم. این‌قد بی‌میلیم نسبت به‌کانون خونواده و درگیر ِ خویشتنیم. بند ِ خودمونیم. ما با هم خیلی فاصله داریم؛ هر چن نزدیکی‌های عجیب و غریبی هم داریم. ولی باعث نمی‌شه وایسیم به‌آشپزی و کدبانوگری.


حالا روزایی که از بیرون غذا می‌گیریم، ینی در هشتاد درصد ِ مواردش، می‌رسیم به‌همون حرف مامان که می‌گه:« مگه یه‌غذا درست‌کردن چقد کار می‌بره؟ غذای خونه سالمه، معلومه چی توشه.. چی می‌شه به‌درد ِ بقیّه هم بخوری؟» مامان راس می‌گه. اصولاً مامانا راس می‌گن. ممکنه گاهی خیلی افراطی باشن. ولی ذاتشون راسته. آخرشم می‌رسی به‌حرف مامانت. مامان دوس داره به‌درد بخور باشیم، کار بلد باشیم. دوس نداره کم‌رو و خجالتی باشیم. دوس نداره منزوی باشیم و آداب معاشرت ندونیم. دوس نداره بریم تو خودمون و اخمالو بشیم، بُغ کنیم و انگار نه انگار آدمایی هم هستن دورمون. دوس نداره به‌زور از زیر زبونمون حرف بکشه و خودمون ذوق‌زده و مشتاق، از احوال روزانه‌مون بگیم. ولی ما هیچ‌وخ چیزی نیستیم که مامان می‌خواد.


یه‌اصطلاحی تو خونه ما رواج یافته، در مورد غذاهای بیرونی: بخور و بمیر. خیلی هم درسته‌ها؛ اصن بعضی غذاها رو درست می‌کنن که بخوری و بمیری. این‌قد به‌پاستاها سس می‌زنن که مزّه‌ی چیز دیگه‌ای رو نفهمی. گوشت ِ لازانیاها معلوم نیس چی‌ـن. شیشلیک و ماهیچه و غذاهای سنّتی هم که تو شهر اگه بخوری، انگشت‌شمارن جاهایی که واقعاً مَشتی درست می‌کنن و من از همین‌جا می‌گم خیلی دمتون گرم. رو خورشت‌ها هم که یه‌وجب روغنه فقط. سرخ‌کردنی‌ها هم زرد ِ زرد ِ کدر. بعد می‌گن چقد کبد چرب زیاد شده..


در نتیجه، مامانا همیشه راس می‌گن. اینو هیچ‌وخ یادمون نره..


سه: فضولی ممنوع


من از مهدیه و تهمینه خیلی خوشم می‌آد؛ مهدیه، خیلی رله و راحته. انگار ده‌ساله می‌شناسیش. یه‌هفته بیشتر نمی‌گذش از آشنایی‌م باهاش که حاضر شد باهام بیاد اُپرای مولانا. حقیقتاً دوس نداشتم تنهایی برم. ولی فک نمی‌کردم باهام بیاد. کفشاشم اصلاً برا پیاده‌روی مناسب نبودن. ولی لبخند می‌زد و می‌گف عادت دارم. تهمینه هم، خیلی رُکه؛ نه ازون رُک‌هایی که هی می‌گن " رُک بگم.." ، " راستشو بخوای.." ، " من آدم رُکی‌ام.. "؛ نه. لحنش خیلی صریح و راسته. این‌قـــد خوشم می‌آد از اظهارنظرهای راحتش.. این‌قــد خوشم می‌آد. حتّی از سارا و فاطمه هم خیلی خوشم می‌آد؛ وختی بهم سفارش می‌کنن که هوای فلانی رو داشته باشن به‌موقع پیاده شه. زیر بازوی فلانی رو بگیرن که نَلَنگه. فاطمه ازین دخترایی هس که یه‌بند حرف می‌زنن و هیچ‌وخ خسته نمی‌شی از حرفاش. این‌قد که لحنش توأم با تیکّه‌های باحال و بامزّه‌س. سارا هم یه‌جوری موقع ِ گوش‌دادن به‌حرفات نیگا می‌کنه و سرشو تکون می‌ده، انگار ذاتاً روان‌شناسه. 


خیلی عجیب و جالبه که من چه‌طوری این‌قد یهویی، با این‌همه آدم اُخت شدم. اونا نمی‌پرسن از گذشته‌. ازین‌که کنکور چه‌بلایی سرت اورد. رتبه‌ت چقد ازشون بهتره و غُر نمی‌زنن که پس چرا این‌جایی، چرا نرفتی فردوسی؟ اونا اصلاً فضولی نمی‌کنن؛ نمی‌شینن کنارت و با یه‌حالت ِ قضاوت‌کننده، بگیرنت به‌حرف و حرف‌کِشی. اونا فقط می‌خوان تو همون‌منایی باشی که اون‌پسره رو لای در کرد و کلاسـو از خنده ترکوند. همون‌منایی که خیلی از سوألاشونو یه‌جوری جواب می‌ده که انگار یه‌چیز روزمرّه‌س. همون‌منایی که همه شماره‌شو می‌گیرن و این‌قد زود بهش اعتماد می‌کنن. منایی که خیلی فکر می‌کنه و باس بین ِ راه، یکی باهاش باشه تا نره تو خودش..


اونا از معدود آدمایی هستن که فخر نمی‌فروشن و ادّعای فضل و کمالات نمی‌کنن. ولی نگاهشون از هوش و شعور و درک، سرشاره.. ولی رفتارشون سرمشق آدمای پُرتفاخر و تو خالیه.. 


مرسی که هستین غریبه‌های آشنا.. دارم پیش ِ شما شاگردی می‌کنم و خبر ندارین..


چهار: شوخی‌های جدّی


من یه‌مدّتی هس که خیلی شوخ شدم. منظوری هم ندارم واقعاً؛ نمی‌خوام آدم حوصله‌سر بر و خسته‌کننده‌ای باشم. خب، واقعیّت اینه‌که هستم. ولی هر کسی قصدش از شوخی، فرق می‌کنه. یکی حرفای جدّی‌شو با شوخی می‌گه، یکی شوخی می‌کنه تا تو رو به‌حرف بیاره، یکی شوخی می‌کنه تا بخندی، یکی شوخی می‌کنه تا باهاش احساس نزدیکی کنی و.. امّا می‌خوام سعی کنم کم‌تر شوخی کنم. مثلاً وسط یه‌بحث جدّی، نباس فک کنم که نیازه یه‌شوخی‌ای انداخ تا طرف حالش عوض شه. شاید اصن طرف نخواد حالش عوض شه یا فک کنه داری بیشتر اذیتش می‌کنی. داری مسخره‌ش می‌کنی. بهش اهمّیّت نمی‌دی و.. یکی هم فک می‌کنه نگاه ِ خاصّی بهش داری. شوخی‌هاتـو کِش می‌ده، تا جایی‌که دیگه بهت برمی‌خوره و می‌فهمی بعضیا تو شوخی خیلی بی‌جنبه‌ن. یکی هم شوخی می‌کنه، چون می‌دونه حرف ِ جدّیش تو رو می‌رنجونه. یکی هم شوخی می‌کنه تا نقطه‌ضعفتو بفهمه و..


خلاصه، سعی می‌کنم کم‌تر بانمک باشم. سعی می‌کنم به‌دارک‌ساید ِ جدّی‌م بیشتر میدون بدم. منظورم بیشتر تو دنیای مجازیه، البتّه.


۹۴/۰۷/۱۷ موافقین ۲ مخالفین ۰
Lullaby

نظرات  (۴)

خیلی هاش واقعیت تلخ زندگی تو جامعه است... ولی برای تغییر جو هم که شده اینو بگم جالبه! دقیقا به خاطر این کارای ضایع بعضیا تو تاکسی هست که من همیشه وقتی تو تاکسی کنار یه خانم می شینم تحت استرس شدیدم که نکنه یه وقت طرف فکر کنه قصد چسبوندن خودم رو دارم! مجبورم خشک بشینم و تمام راه به این فکر کنم که چجوری با چه زاویه ای باید حرکت کنم که کیف پولم رو بتونم در بیارم!! 
پاسخ:

آخـی! :)) کاملاً می‌فهمم این‌حالتـو؛ منم در جوار ِ چنین آدم‌هایی، یه‌جوری خودمو توی خودم می‌چلونم که به‌هزار مشقّت می‌تونم کیف پولمو درآرم و بالآخره خودمو بندازم بیرون! :)) نمدونم چه‌حالی داره واقعاً براشون..

آقا، جدّاً شما خیلی آقایی. :دی ازین‌آقاها هم کم نیستن. منم یه‌مقدار بدبینم. :دی وگرنه آره؛ یه‌بارم اصن پست می‌زنم و از مَردای خوب می‌گم. رگ ِ فمنیستیم زده بود بیرون. :همر:
بذا بگم برات که خیلی وقت پیش اون موضوع امنیت بدجور ذهنمُ مشغول کرده بود، به خصوص که این اواخر یه مورد تو تاکسی برام پیش اومده بود و بگذریم که کلِ روز اعصابم خرد بود و سخت تویِ فکر، حق به جانب بودن و جبهه گرفتن ـشون هم بیشتر آزارم میده. انگار تقصیر منه. :ادا: خلاصه که جدن ایمانم به قلم ـت قوی تر شد، اصلاً فکر نمی کردم بشه این موضوع رو تو قالب پستِ وبلاگ شِر کرد و چقدر خوب نوشته بودی، چقدر حرفِ دلِ من بود. شده این اواخر دیرم میشه و اتوبوس گیرم نمیاد، وقتی با تاکسی میرم می میرم و زنده میشم ینی، چنان تو حالت آماده باشم که در اولین فرصت کرایه رو بدم و نرسیده به مقصد از ماشین در برم. :|

و اینکه خیلی خوشحالم برای بچٌه هایی که تو دانشگاه پیداشون کردی، انقدر خوبن اینا. انقدر خوبن.

لذت بردم واقعن، بازم در حالی که رگ فمنیستی ـت گل کرده پست بذار، انقلاب می کنی ینی. :-"


پاسخ:


اوف اوف.. ینی چی شده بوده که می‌گی بگذریم.. غیرتی شدم دیگه. :-"

آره؛ یه‌جوری ـم رفتار می‌کنن، انگار مشکل از توئه. :| اِ؟ راستش فک کردم خیلی تند نوشتم؛ معمولاً از نوشتن این‌جور چیزا اجتناب می‌کنم. ولی راستشو بخوای.. اینو از خودت یاد گرفتم. وختی بدون درگیری با واژه‌ها و به‌سادگی و از روی دل و بدون در نظر گرفتن قضاوت بقیّه می‌نویسی.. بهم جرئتشو داد چیزایی که خیلی وخته می‌خوام بگم و نمی‌گمو، بگم.. اوهوم؛ منم دیگه با اتوبوس می‌رم؛ گمونم امن‌تره.. تو تاکسی دل تو دلم نیس. :|

جدّی؟ خیلیا اینو می‌گن که رفیقای دانشگا برات می‌مونن و واقعاً رفیقن و اینا.. تا خدا چی بخواد. تا این‌جاش که خوب بوده. 

منم از خوندن نظر تو لذّت بردم. :) اگه بدونی چقد ذوق کردم اسمتو دیدم.. اگه بدونی..
همیشه سعی می‌کردم در حالتی که رگ ِ فمنیستی‌ـم گل نکرده، بنویسم که خیلی انقلابی نشه.. حالا که تو گفتی، باشد که انقلاب کنیم! :همر: نظر لطفته.. خیلی لطف داری.. :flower:
من معذرت می خوام که واسه پستى که نظراتش بسته س نظر مى ذارم ولى باید بگم: 

عزیزم خیلى خیلى مبارک باشه واس اون مدیر انتشارات زنگ زد و خیلى مبارک باشه که یه سکو واس پروازت پیدا شده. امیدوارم همیشه اینطور خوشحال باشى. همیشه بخندى. همیشه از موفقیت هات برامون بگى. :)
داستانت رو هم بنویس. :|
+ سعى کن سرما نخورى. :))
پاسخ:

اِ! خاک ِ عالم! نه باب؛ من باید عذر بخوام که حواسم به‌آدمای دوس‌داشتنی و مهربونی مث تو نبود که نظراتـو بستم. :| شرمنده‌م کردی ینی. له ِ لهم کردی ینی. منو ببخش واقعاً. 

خیلی خیلی ممنون! :) تو چقد خوبی.. میدونی، تو چقد خوبی و من چقد بدم. :| الآن همچین احساسی دارم. :)) منم امیّدوارم همیشه خوشال باشی و بخندی و موفّق باشی و.. من که می‌گم، تو هم بگو، با هم دورهمی پرواز کنیم! :D

+ می‌نویسم! شک نکن! :دی
+ چشم چشم! من قوی‌ام! اِرررررر! :تیریپ‌هیکل‌اومدن:
می زنمت ها منا! این حرفا چیه من بدم تو خوبى؟ :| اصلا من با بدا دوست نمى شم. دوستاى من آدماى صادقین، مهربونن، خیلى کمک کردن دوست دارن, نگران همدیگه مى شن, از شادى هم شاد مى شن, هنرمندن, خوشحالن.. منا طور هستن کلا دوستاى من.
پاسخ:

:O-o چقد خشن شدی! :همر: 

باور کن چون خودت همین‌طوری هستی، دوستاتم همین‌جوری می‌بینی.. خیلی لطف داری.. من دیگه گریه‌م می‌گیره الآن. :)) 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی