Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

دلم تنگ می‌شود گاهی..

جمعه, ۱۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۷:۵۷ ب.ظ


شعرهای نصفه- نیمه‌ام را از لای کتاب‌ها و دفترها و ورق‌پاره‌ها و کیف‌ها و لباس‌ها و جیب‌ها و حتّی ذهن ِ پاره‌پاره‌ام پیدا می‌کنم و می‌گویم، این‌همه تلاش ِ نصفه- نیمه، این‌همه ازین شاخه به‌آن‌شاخه پریدن، این‌همه رفتن و نرسیدن، این‌همه ماندن و بُریدن، این‌همه دوست‌داشتن و دل‌کَندن، الکی عاشق‌شدن و روی چرخاندن، درگیر اشارت‌ها بودن، زیرچشمی پاییدن و ندیدن.. به‌شعر انجامیدند هر از گاهی؟ به‌خودت بیایی و ببینی دنبال یک‌نفر افتاده‌ای و رسیده‌ای به‌جایی‌که انتظارش را نداشتی. حالا چه؟ با بهت نظر می‌اندازی به‌اطرافت؛ راه خانه را بلدی. امّا.. امّا چرا دنبالش افتاده بودی؟ برایم آشنا آمد.. حتّی شاید خیال کردم او هم مرا آشنا پنداشت.. نمی‌دانم. خندیدم و گفتم:« خنگ ِ سر به‌هوا!» و در امتداد پیاده‌رو، راه خانه را در پیش گرفتم.


بچّه‌گربه میومیو می‌کرد. حالا او افتاده بود دنبال من. خندیدم و گفتم:« دارم می‌رم تو خیابونا! تو هم می‌خوای رد شی؟» و دختری که ما را می‌نگریست، خندید. دلم سوخت برای بچّه‌گربه. چرا میومیو می‌کرد با آن‌صدای نازک و جگرخراشش؟ و من بی‌التفات ِ مثمّری گذشتم؟ نمی‌دانم.. جارک مایس را دیدم. لاغرتر و درازتر. همیشه لاغرتر و درازتر می‌شود. دیگر می‌رسد به‌آسمان روزی، می‌تواند برایم ستاره بچیند و ادای جناب‌خان را درآورد تا دلم غش رود. کیفم خیلی سنگین بود. کتاب ِ قطور ِ  آمار و احتمالات و قطورتر از آن، زمینه‌‌ی روان‌شناسی ِ هیلگارد را چپانده بودم و وقتی خواست جنتلمن بازی درآورد و بارم را بردارد، نزدیک بود بیافتد:« تو این‌کیف سنگ گذاشتی؟!»


پاره‌شعرها را توی ذهنم دوره می‌کردم؛ دلم تنگ می‌شود گاهی.. به‌سان ِ تنگ ِ یک‌ماهی.. و چون وزنش جور نشد، ول شد. مثل خیلی از شعرهای دیگر. امّا به‌جهنّم؛ دلم تنگ می‌شود گاهی.. به‌سان ِ تنگ یک‌ماهی.. الا یا ایهّا السّاقی.. کجایی؟ دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من.. هوای گریه با من.. تو فقط بیا و با من.. درین تاریک ِ شب، می‌خواندمش.. ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری.. دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من.. هوای گریه با من.. و حسرت داشتن صدایی هایده‌گون.. چرا هیچ‌وقت نتوانستم بخوانم؟ 


 باران بدجوری مرا خوب می‌کند. انگار از آسمان شُرشُر معجون ِ خوشحالی می‌بارد. بعد از سه‌ماه رفته‌بودم دانشگاه‌فردوسی که نارگیل را دیدم. داد زدم:« نارگیل، خودتی؟!» توی آن‌باران، میومیو کرد و بدو بدو آمد سمتم. رفیق.. کدام بی‌وجدانی گفته گربه‌ها بی‌مرامند؟ این‌محبتی که پشت چشم‌های خورشیدی‌رنگت برایم لبخند می‌زند را ندیده.. بقیه که می‌آیند و خوش و بش‌هایمان را می‌بینند، یکی‌شان گوشی‌اش را در می‌آورد و می‌خواهد از تو عکس بگیرد. ولی قایم می‌شوی زیر بوته‌ها. خجالت می‌کشی از غریبه‌ها. من برایت آشنائم. راهم را می‌کشم و می‌روم و می‌بینم پاهای سفیدت را که زیر بوته‌ها دنبالم می‌آیند. بابا لنگ‌دراز یک‌بار دیدت و گفت:« اوه منا! بگو چرا این‌جا همه‌هواتو دارن! بادیگارد داری!» دلم برایت تنگ شد نارگیل‌جانم. برای خورشید ِ چشمانت که گررررم می‌خندید.. :)


حسابی خیس شده‌ام و هر که مرا می‌بیند، با تعجب نگاهم می‌کند. دارم سگ‌لرز می‌زنم. ولی می‌خندم. هر اخمالویی هم باشد، می‌خندانمش. یارو هی نگاهم می‌کرد که از رو بروم و نیشم را ببندم. آخر حریفم نشد و خودش هم خندید و من بیشتر لب‌هایم کِش آمد. مهم نیست که چه‌قدر سرمایی‌ام. باران زیباست و وجودش گرم.. مثل آن‌بستنی‌ای که تهمینه در آن‌روز ِ رگباری خرید. مثل نگاه ِ شیطنت‌بارش که از دم در ِ دانشگاه، پلاستیک بستنی را رو به‌پنجره‌‌ی کلاس تکان‌تکان می‌داد و می‌گفت:« بیا پایین! بیا بریم قدم بزنیم، هوا دونفره‌س!» آمدم پایین و تقریباً داد زدم:« تو این‌هوا دیوونه شدی؟! سرما می‌خوریم جفتمون!» « غر نزن این‌قد! خاطره می‌شه!» خاطره شد. خاطره شد تهمینه. دلم برایت تنگ شد. شب ِ سال‌تحویل خیلی به‌یادت بودم. دلم تنگ شد برای با آب و تاب حرف‌زدنت. واسه شیوه‌‌ی خاص ِ ماجرا تعریف‌کردنت. تکه‌های خلاقانه و حتی فحش‌های بامزه‌ات. واسه حرص خوردن هایت سر کلاس فلسفه:« کی به شماها دیپلم داده؟!» و وقت هایی که می گویی:« چقد بد ناراحت می شی تو. دیگه ناراحت نشی ها! واسه کی داری ناراحت می شی؟ دیوونه ای!» دلم تنگ می‌شود گاهی.. 


خب به هر حال، منم و این‌صنم و عاشقی و باقی ِ عمر..


عشق و درویشی و انگشت‌نمایی و ملامت.. آره؟ :))


فردا می‌روم کافه‌کتاب ِ سلام.. شاید اصلاً با تهمینه رفتم! مثل آن دفعه ای که رفتیم کافی شاپ پاپیون و هر چه از بستنی ام تعارفش کردم، نخورد:« تهمینه از هیکلم خجالت بکش. :)) بخور دیگه!» « عــههه بت می گم من صبوونه خوردم، تو که هیچی از صبح نخوردی!» « زیاده باب! کمک کن حدقل. :)) » « بیا بیا.. من اسمارتیزاشو می خورم!» =))


فردا باید کلی راه بروم. باورم نمی‌شود این‌همه‌وقت است پیاده‌روی نرفته‌ام. من عاشق پیاده‌روی‌ام. نروم حالم بد می‌شود. دلم تنگ می‌شود. بروم فکرم باز می‌شود. ایده‌هایم می‌بالند. دلم بزرگ‌تر می‌شود. که بیشتر تنگ شود..!


حال من خوب است و این‌بار را باور کنید، شاعر ِ اصلی ِ شعر برای خودش گفته خب. :)





۹۵/۰۱/۱۳ موافقین ۵ مخالفین ۰
Lullaby