Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

راهمو پیدا می‌کنم

سه شنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۱۹ ب.ظ


نمی‌دونم چرا این‌قد مردم شوق دارن. می‌دونم مردم غمگینی هستیم، دارم به‌طور کلی می‌گم. هیچ‌وقت برا هیچ مناسبتی شوق نداشتم و ندارم. مگر تولدها یا همچین چیزایی. توی سال 96 یه سری چیزا پیش اومد که به نظریه‌های ماشینی و سنگیم بیشتر ایمان آوردم. از اون‌جایی‌که نزد اطرافیانم آدم بسیار لطیف و ظریفی‌ام متأسفانه، یه‌کم فلسفۀ زندگیم با نظریه‌های ماشینی و سنگی قاطی شه تعدیل هم می‌شم تازه. 


درواقع یه عده رو می‌بینم که چقد سختن، چقد محکمن، با اینکه شبیه منن و چطور تونستن خب. چرا من نتونم. می‌دونین؟ آدلر برا همین مفهوم عقدۀ حقارت رو تعریف کرده. چیزی که یا بهت غلبه می‌کنه، یا بهش غلبه می‌کنی و خودتو بالا می‌کشی. و قشنگیِ نظریۀ آدلر اینه که اعتقاد داره سرانجام دومی اتفاق می‌افته. ینی بالاخره هرچی هم بشه خودتو می‌کشی بالا.


 امسال چیزای خوب و بد رو توأمان داشتم، خوب‌های خیلی معرکه و بدهای وحشتناک. بدهایی که حدتو رد کنن و مجبور شی سعی کنی ذهنت رو تماماً از اون موضوع پاک کنی. از اون موضوع و هرچی بهش مربوط می‌شده. و خوب‌هایی که از پاییز شروو شدن و هی خوب و خوب‌تر شدن. داشتم فکر می‌کردم چقد خیلی چیزای جدی و دوست‌داشتنی می‌تونن کاملاً الکی شن. ده بار به خودم گفتم این حرف بی‌رحمانه‌ست، اما دیگه چی بگم. ماها سعی می‌کنیم همیشه منطقی باشیم، اما به‌نظرم خیلی به‌ندرت اتفاق می‌افته. خیلی از تصمیم‌های ما براساس احساسات‌مونه که منطق‌مونم دستکاری کردن. سخت می‌شه گفت کدوم تصمیم رو منطقی گرفتیم.


چندوقت پیش توی ماشین یکی از بچه‌ها نشسته بودم و گفتم منو بذار سر رات مشکلی نیس. گفت نه زشته که تا یه مسیری می‌برم و اینا، گفتم بذار بابا من راهمو پیدا می‌کنم. این جمله رو شاید سه بار طی حرف‌هامون گفتم. این‌قد که گفت انگار شعارتونه. منم خیلی اون شب خوشال بودم. پنج‌شنبه بود و من پنج‌شنبه‌ها کلاً خیلی خوشالم. گفتم آره، اصن شعارمه. هرجا بمونم راهمو پیدا می‌کنم. یه جاهایی موندم و راهمو پیدا کردم که باورت نمی‌شه.


اون شب از روی خوشالی اون حرفو زدم اما به‌نظرم واقعاً همین‌طوری‌ام. می‌تونم خالی از خیلی چیزها بشم، ناامید از خیلی چیزها بشم، اما قدرت خوبی توی این دارم که راهمو پیدا کنم. هرجا هم بمونم، هرچقدر هم برام غریب و ترسناک باشه، راهمو پیدا می‌کنم. 


و همین همه‌شونو جبران می‌کنه. برای همین با تمام نظریه‌های ماشینی و سنگیم، خوش‌بینم. منطقی نیست، اما توی زندگی آدم خیلی چیزا منطقی نیست. باید اینو پذیرفت. 

 

۹۶/۱۲/۲۹
Lullaby