Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

رویاهاتونو نبازین.. وگرنه می بازین!

سه شنبه, ۱۵ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۸ ب.ظ


راستش، یه مدتی هست که از خیلی ها- در صورتی که مایل باشن- هدفشونو می پرسم. بعد خب معمولاً اینطوریه که متقابلاً هم می پرسن و منم نهایت ِ هدفمو می گم. اما من نهایت ِ هدفمو می گم، نه اون هدف های بین ِ رسیدن به نهایتـو. دلیلش اینه که.. دو تا دلیل داره: 1. اون هدف ِ نهایی خیلی باورپذیره- برای بقیه، البته. وگرنه منو که می شناسین چقد کله خرم. لذا من اون هدف ِ باورپذیرو می گم و اون هدف های خنده دار ِ دور و دراز ِ فانتزی رو برا خودم نگه می دارم. به کمتر کسی گفتمشون. در واقع فکر می کنم فقط به یکی- دو نفر گفتمشون. 2. این دلیلمو خیلی دوست دارم. اوج ِ کله خری ـمو نشون میده ینی. دلیلم اینه که اون هدف های وسطی خیلی سنگین تر از نهایی هستن و من اون هدف نهایی رو می گم که اگه بهش نرسیدم، حداقل به قبلیا رسیده باشم و دلسرد نشم و برا رسیدن به نهایی هم تلاش کنم! ینی این قد کله خرم که رسیدن به اونا رو " ممکن" که می دونم هیچ، صد در صد تضمینی می دونم! :)) 


البته ازین پرسش ِ عمومی به نتایج قشنگی نرسیدم راستش. می دونین رفقا.. ماها رویاهای خوشگلی داریما.. ولی هر چی بزرگتر می شیم، تخیلمون پسرفت می کنه و ترجیح می دیم مثل بقیه باشیم. این مثل بقیه بودن اینقد رو اعصاب ِ منه که یقه خودمم می خوام بگیرم با مشت برم تو دل و روده ـم. :| آخه خیلی هم ناخودآگاهه ها! خیلی هم ساده ـست و عادی. نمی فهمیم.. همه می ریم مدرسه، همه می ریم دانشگاه، همه ازدواج می کنیم، همه بدبخت می شیم( بلانسبت شماها، من واقع بینم خب. آمار طلاق بالاست! )، همه پیر می شیم و آخرشم می میریم! چرا اینقد کلیشه ای؟! :| 


اصن نهادینه شده ها.. یکی اگه یه چیز رنگ و رنگ بگه، میگیم اووو داغه، سرش نخورده به سنگ ِ روزگار.. بدبخت سنگ ِ روزگار- اصن سنگ ِ روزگار دیگه چه کوفتیه؟! خودت خودکشی کردی، به روزگار چیکار داری. مُردن که همیشه جسمی نیست. رویاهامون بمیرنم مُردیم دیگه. اتفاقاً مرگ روحی خیلی مرگبارتره. جسمی خیلی وقتا فکر می کنیم مُردیم. ولی یکم منصف باشیم، زنده ایم. حالا خیلی فلسفی نمی کنمش، خودتون می دونین دیگه..


البته من یکی از بهترین کسایی هستم که می دونه چقد این همرنگ جماعت بودن و عادی زندگی کردن، امنه. آخه دیدین بعضیا چقد سلحشورانه به هدفشون می رسن؟ من همیشه اونی ام که تا دقیقه نود ناموساً(!) از دروازه ـش دفاع کرده و دقیقه نود و یک ثانیه ام ِ بازی از خوشالی و متأسفانه غرور، لباسشو درمیاره و بنا می کنه سرخپوستی رقصیدن و قبل از دمیده شدن ِ سوت ِ پایان ِ بازی، گُل می خوره! :| می دونین چی میگم؟ من بهترین بازنده دنیام ینی. ولی از رو نمی رم. ینی دوران افسردگی ِ من معمولاً سه- چار روزه ـست. اونم نه پیوسته. بگیر نگیر داره. بقیه ـشو غر می زنم. اما جدی ـم نگیرین. دارم خودمو پیدا می کنم ینی. 


بعد فهمیدم نباید اینقد سخت بگیرم به خودم. ینی، متأسفانه.. من بیشتر نتیجه گرائم تا.. چی میگن در برابرش؟ :| مسیرگرا؟! ینی به جا این که ببینم تو این مسیر چقد تحول ِ مثبت پیدا کردم، می بینم آی گُل خوردم! تف به ذاتم! و این یه جورایی بی انصافیه.. ینی بگردی می بینی آدمای واقعاً موفق عین ِ تو، آهو شدن تو گلشن. ( این اصطلاح گویا انواع مختلف داره. اخیراً شنیدم می گن آهو شدن تو عسل. حالا چون ملاک همون جنبه بهشتی ِ قضیه ـست، گلشن و عسل خیلی فرقی ندارن. :D ) یه نمونه ـشم شکیرا. من شکیرا رو خیلی دوست دارما. بعد گویا وقتی سیزده سالش بوده، معلم آوازش بهش گفته صدات شبیه بُزه. :)) ( کوفت! نخند بزغاله! :| ) حالا درسته که شکیرا هنوز که هنوزه واقعاً صداش شبیه بُزه. ولی دوستش داریم دیگه. اون رقص های دیوونه وار و کولی مآبـو بُز بلده؟! برا همین شکیرا رو دوست داریم. :-"


آوره. منم خیلی خواستم دیگه دست بردارم از رویاهای رنگ و رنگم.. ولی، گاهی حتی یه جمله هم شهامت ِ کافی رو به آدم میده- اگه تو سرشتت باشه یه خرده.. دو تا جمله منو بدجوری لرزوندن. یکی شون یه چیزی بود تو این مایه ها که، وقتی آرزویی میوفته تو دلت، مطمئن باش خدا توانایی رسیدنشو در تو دیده! یکی دیگه هم از شوپنهاوره که دقیق جمله بندی ـشو یادم نیست.. ولی خب می دونین که شوپنهاور چقد بدبین بوده و چه فلسفه عجیب غریبی داشته( متأسفانه بدجوری دوستش دارم. ینی یه دوره که خیلی تو فلسفه ـش بودم، حس میکردم داره حرفای منو میزنه که خودم نمتونم بزنم! آه نور به قلب و قبرت بباره آرتور. :| ) می گف که لزوماً شاد زیستن، خوشبختی نمیاره. بلکه باید شجاعانه زندگی کرد.. ینی دورانی که کتاب " درمان شوپنهاور" رو می خوندم، بدجوری ریخته بودش منو بهم. بهم ریختن ِ خوب ها. یه جورایی درمان ِ شوپنهاور، درمانم کرد. البته با همه فکراش موافق نیستم طبیعتاً. ولی از دوست داشتنم کم نمی کنه. ینی، زندگی ـش یه جوری بوده که ایجاب می کرده اینقد خشک فکر کنه. خعلی زندگی سرد و بی عاطفه و وحشتناک و غریبی داشته.. تا ندونی، فکر می کنی عَه چقد ادا اصول داره. و اتفاقاً دیدگاه های عجیب غریبی هم درباره عشق و ازدواج و زن داره، قشنگ رگ ِ فمنیستی و کهن الگوی آرتمیسمو به جوش و خروش وامیداره. قشنگا! :|


خلاصه.. امم.. خیلی حرف دارما.. فک کنم از چِل تیکه نوشتنم مشخصه چقد دارم منفجر می شم.. ولی، رویاهاتونو نبازین! وگرنه می بازین!


و فدا سرتون اگه آهو شدین تو گلشن. درمیاین به امید خدا، یکم به خودتون زمان بدین. اگه قرار باشه بعد خدا یه خدای پایین تری در نظر بگیریم، زمانه. نگرون نباشین. 


+ ممکنه یکی بگه خب من خودم " دوست دارم ببازم". دلم می خواد ببازم یا عادت کردم به باختن و.. تیریپ داغون و افسرده و اینا.. عزیزم شما یه جلسه بیا پیش من، مث خودم کله خرت می کنم می فرستمت تو جامعه تهدید جهانی شی!  ( ینی با این مدل حرف زدنای من هیشکی نمیاد پیشم مشاوره. خود به خود درمان میشه!  )


پ. ن: چقد حرف زدم! :O-o واقعاً معذرت می خوام.. تازه حس می کردم هنوز که حرفی نزدم! :| دروغ چرا؟ این حرفا مدت هاست رو دلم نشستن. نمدونم حرفای من کِی تموم میشن. 

۹۵/۰۴/۱۵ موافقین ۳ مخالفین ۰
Lullaby

نظرات  (۳)

امیدواریم که تموم نشه به این زودیا :-"
پاسخ:
سر ِ تو هم درد میکنه ها :-"
۱۸ تیر ۹۵ ، ۰۰:۱۰ محمد فائزی فرد
بریم که بترکونیم پس. تهدید جهانی حتی. ;)

پاسخ:
تهدید جهانی حتی! مرسی محمد! :D
آقا من الان می خوام وایسم به افتخار این پست دست بزنم!!!
خیلی خوب بود! دقیقا حال و هوای این روزای من بود!


پاسخ:
عه؟ خدا رو شکر. :) حال و هوای منم بود، داشتم منفجر میشدم. :)) مرسی مهشاد جان.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی