Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

رویای رنگین‌کمان

شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۲۱ ب.ظ


بچّه که بودم، فکر می‌کردم هر وقت باران می‌بارد، خدا گریه‌اش گرفته. یک‌بار خدا را نقّاشی کردم، حسّابی خوش‌حال بودم که آورده‌ام او را روی کاغذ؛ جایی‌که خودم را شناختم و بعد، او را. نقّاشی را به‌مامان نشان دادم و گفتم:« ببین خدا رو قشنگ کشیدم؟» مامان به‌خدا نگاه کرد و با مهربانی گفت:« خیلی قشنگ کشیدی. ولی خدا رو نباید کشید.» 

- چرا؟

- خدا شبیه هیچ‌نقّاشی‌ای نیس. 

- چه‌جور خداییه که شبیه هیچ‌نقّاشی‌ای نیس؟

- هیچ‌نقّاشی‌ای نمی‌تونه حقیقت خدا رو نشون بده. تو هم دیگه خدا رو نکش؛ نباید به‌خدا فکر کرد. نباید فکر کنی خدا چه‌شکلیه.


ولی من می‌خواستم بدانم چه‌شکلی‌ست. چشم‌هایی دارد که گریه کند؟ اگر چشم ندارد، چگونه گریه می‌کند؟ من بچّه‌ی فضولی بودم. مامانی همیشه می‌گفت از همان‌وقتی که نوزاد بودی، طوری به‌اطرافت نگاه می‌کردی که انگار می‌دانی چه‌خبر است. آدم مسیر نگاهت را دنبال می‌کرد و چیزی نمی‌فهمید. ولی تو همچنان خیره می‌شدی. مامانی اعتقاد داشت من آدم بزرگی می‌شوم؛ چون نگاه بزرگی دارم.


ولی من آدم بزرگی نشدم. فضولی‌ام امّا بزرگ شد. آن‌قدر که می‌خواستم پرواز کنم. فکر می‌کردم مثل تام، به‌خودم بال ببندم و از بالای پشت‌ بام، بپرّم. امّا جسارتش را نداشتم. من آدم ترسویی‌ام. و مسلّم است که ترسوها بزرگ نمی‌شوند. تا همین یک‌سال پیش هم فکر می‌کردم کندمغزم. از بس که به‌خاطر حماقت‌هایم بقیّه دستم انداخته‌اند. امّا وقتی خـوب بهشان فکر می‌کنم، می‌بینم بیشتر از آن‌که حماقت باشند، کنجکاوی‌ست. روی مرز جنون و نبوغ، ادای بندبازها را در می‌آوردم.


ولی من می‌خواستم بدانم ستاره‌های آسمان، چراغ‌های کف بهشت‌اند؟ بزرگ‌تر شدم و گفتم اگر زمین جاذبه دارد، چرا ستاره‌ها نمی‌افتند پایین؟ خواهر بزرگم شیفته‌ی نجوم و اخترفیزیک بود و هست. شب‌ها می‌رفت روی ایوان یا پشت بام یا حیاط، با دم و دستگاه و بند و بساطش. آن‌قدر می‌دانست از آسمان که انگار روی زمین به‌دنیا نیامده. از آن بالا افتاده پایین و دیگر ماندگار شده. حالا هم در تمام زندگانی‌اش در جست جوی زادگاه حقیقی‌اش است. یک‌بار گفتم چرا نمی‌شود دستت را دراز کنی و ستاره‌ها را بگیری؟ گفت چون خیلی دورند. رفتم روی ایوان و گفتم حالا چه؟ گفت هیچ‌وقت نمی‌شود به‌ستاره‌ها رسید. 


ولی من می‌خواستم به‌ستاره‌ها برسم. تو کلّ راهنمایی‌ام آرزوی فضانوردشدن داشتم. امّا دوستی پیدا کردم که می‌گفت فضانوردها از خانواده‌ی‌شان هم می‌گذرند و بی‌خیال همه‌چیز می‌شوند. فضانوردها بدنی قوی دارند و خوش‌بنیه‌اند. آزمایش‌ها و مراحل سختی را می‌گذرانند تا فضانورد شوند. من آن‌زمان زخم معده داشتم. دقیق‌تر بگویم، زخم اثنی‌عشر. می‌دانم با خود می‌گویید اثنی‌عشر چیست که زخمش چه باشد. به‌هر حال، خیلی برای فضانوردشدن سالم نبودم. خصوصاً کمی بعد که بلایی سرم نازل شد که یقین بردم سالم نیستم. بهتر بگویم، نبودم. حدّاقل برای فضانوردشدن.


ولی من می‌خواستم فضانورد شوم. و چون نمی‌دانستم باید کجا بروم و چه بخوانم و خانواده‌ام تحویلم نگرفتند، شاعر شدم. بدترین شاعر روی کره‌ی زمین. شاید هم کلّ منظومه‌ی شمسی. حتّی کلّ کهکشان راه شیری. اصلاً کلّ فضا. حتّی فضا با زمانش. در این‌حد که با دیوار هم می‌توانستم شرّ و ور ببافم. من خیلی ورّاج بودم. تا پانزده‌سالگی، خفه‌خون نگرفتم. یک‌بند زر زدم. به‌معنای واقعی کلمه. هیچ‌وقت نفهمیدم چرا شاعر بدی‌ام.


ولی من می‌خواستم شاعر خوبی باشم. خب، همه می‌خواهند در هر چیزی که هستند، بهترین باشند. بهترین نباشند، دست کم جزو بهترین‌ها باشند. پس تصمیم گرفتم کم‌تر حرف بزنم، بیشتر فکر کنم. بیشتر فکر کنم و بیشترتر بخوانم. اگر یک‌خط می‌نویسم، یک‌روز فکر کنم و یک‌صد روز بخوانم. من بچّه‌ی گرمی بودم و سرد شدم. اجتماعی بودم و گوشه‌گیر شدم. گفتند خاصیّت سنّت هست. ولی من دیگر داشتم شکل می‌گرفتم. و فهمیدم شاعری کار من نیست. در عوض، نوشتم. طنز می‌نوشتم؛ طوری که همه‌ی مدرسه مرا می‌شناختند. هنوز هم دارمشان و شرمم می‌آید آن‌ها را بخوانم. آدم همیشه به‌بچّگی‌اش می‌خندد. با این‌حال، پُر واضح است که من نویسنده‌ی خوبی نبودم.


ولی من می‌خواستم نویسنده‌ی خوبی شوم. رمّان عظیمی را شروع کردم که سه‌تقویم را بابتش هدر دادم. آن را هم هنوز دارم و واقعاً وحشت می‌کنم هر باری که می‌روم توی فکرش. آن‌قدر کتاب خواندم که فهمیدم بدترین نویسنده‌ی فضا- زمان هم منم. پس تصمیم گرفتم فقط بخوانم. دیگر ننویسم. بخوانم، بنویسم، ورّاجی نکنم و کاغذ و جوهر نیز هدر ندهم.


ولی دلم آرام نگرفت. رو آوردم به‌ورزش. می‌گویند افرادی که انرژی بیش از اندازه‌ی معمول ِ دیگران دارند، باید رو بیاورند به‌ورزش. غالب ورزشکارها نیز از دل ِ همین‌افراد بیرون آمده‌اند. اوّل رفتم شنا، بعد تنیس و بعد هم فوتبال. منتها می‌دانید که؛ رگ ِ فمنیستم الآن می‌زند بیرون.. بگذارید نگویم. نگویم که نشد فوتبال را بیشتر از PES بازی‌کردن و نگریستن به‌جعبه‌ی جادویی دنبال کرد. من عشق قرمز داشتم و لیگ جزیره. منچستریونایتدی داشتیم در خانواده. امّا لیورپولی نه. خب، شدم لیورپولی. و عاشق سینه‌چاک ِ استیون جرارد. صبر کنید؛ گفتم سینه‌چاک؟ جدّی نگیرید؛ صرفاً جنبه‌ی کنایه‌ای داشت. 


ولی فوتبال و تنیس و شنا هم رفتند کنار. دوران سگی من شروع شد؛ دورانی که هیچ‌کس بهتر از جارک نمی‌شناسدش. من فهمیدم ریاضی را دوست ندارم. بعد فهمیدم ادبیّات خیلی دوست دارم. و فکر کردم که چه‌قدر همیشه ادبیّات را دوست داشته‌ام. بعد فهمیدم کلاسمان را دوست ندارم و بعد نیز فهمیدم اصلاً مدرسه‌ام را دوست ندارم. پس خواندم و خواندم؛ این‌بار، به‌قصد کُشت. و همان‌طور که می‌دانید، چیزی که آدم را نکشد، قوی‌ترش می‌کند. من هم نمردم و قوی‌تر شدم. 


ولی این‌بار با داستان‌کوتاه شروع کردم. نرم‌نرمک پیش رفتم و نتایج خیلی بهتری گرفتم. بعد فهمیدم قرمز واقعاً رنگ مورد علاقه‌ام نیست و چه‌قدر بنفش زیباست؛ آن هم بنفش ِ ارغوانی یا به‌قول دوست‌های مجازی‌ام، بنفش موتانی. بنفشی که فقط مال من است؛ خود ِ خود ِ من. سال بعدش که تغییر رشته دادم و زندگی‌ام تغییر کرد، فهمیدم طیف سبز کلاً دلچسب است. فهمیدم قهوه‌ای و سرمه‌ای بدجور به‌همه‌چیز و همه‌جا می‌خورند. و هنوز هم بنفش ارغوانی چیز دیگری‌ست. امّا گوشه‌چشمی هم به‌قهوه‌ای و سرمه‌ای و طیف وسیع سبز دارم؛ زمرّدی، یشمی، زیتونی، سبز- آبی.. 


ولی فهمیدم همه‌ی رنگ‌های خدا مثل همه‌ی چیزهای دیگرش، قشنگ‌اند. منتها می‌دانید، شمّ شاعری من حسّاسم کرده بود. نسبت به‌رنگ‌ها، بوها، حس‌ها، نگاه‌ها.. امّا بگذارید آب ِ پاکی را بریزم روی دستتان و بگویم الحمدالله، عاشق نشدم. مگر می‌شود شاعر، عاشق نشود؟ شاعر اگر عاشق نشود، عاشق ولی شاعر می‌شود. لذا شاعر هم عاشق می‌شود. فرصت عاشقی دست داد؛ نه این‌که ندهد. امّا مرا می‌شناسید دیگر؛ ترسویم. همین که حرف عشق بیاید، فرار می‌کنم.


ولی در عوض، من به‌طرز سرکشانه‌ای شروع به‌شعر گفتن کردم. این‌بار، کوشیدم درست و درمان بگویم. وزن عروضی را رعایت کنم، رکن‌ها را بشناسم، کتاب‌های تئوری شعر بیشتر بخوانم تا بلکه از خام‌دستی ِ قلمم فاصله بگیرم.. می‌توانم رک باشم؟ سوأل ندارد؛ رکم خب. عشق جسمانی را ربط می‌دادم به‌عشق عرفانی و آن‌قدر لگام‌گسیخته بودم که مطمئنم تن حافظ را هم می‌لرزاندم. گفتم مطمئنم؟ بیخود گفتم؛ حافظ حتّی استقبال هم کرد. اصلاً حافظ چه‌قدر جنتلمن است. هر وقت فال می‌گرفتم، هوایم را داشت. باید اعتراف کنم که یک‌وقت‌هایی هم می‌شد که نسبت به‌فالش ظنین می‌شدم. امّا بعد، خجالت می‌کشیدم.. حافظ هیچ‌وقت دروغ نمی‌گوید؛ ممکن است تو چیز دیگری برداشت کنی. وگرنه حافظ مرد ِ مردهاست. این از بدیهی‌ترین اصول دنیاست.


ولی سعی کردند توی کلّه‌ی پوکم فرو کنند که ادبیّات، نویسندگی، شاعری، عاشقی و همه‌ی درد و مرض‌هایم، نان نمی‌شوند. حالا تو بیا بگو ادبیّات دگرگونت کرد؛ خب کرد که کرد. هزارتا آدم دیگر را هم کرد. رفتند خودشان را قاطی ِ ادبی‌جات کردند و استعدادهای دیگرشان را کشتند؟ خب، من استعداد دیگری نداشتم. راستش را بخواهید، مطمئن نیستم که استعداد ادبیّات هم داشته باشم. امّا واقع‌بینانه که نگاه کنیم، می‌بینیم استعداد ملغمه‌ای از علاقه و پشتکار است. امکان ندارد تو نویسنده زاده شوی. ممکن است مثل من، آن‌قدر ورّاج باشی که از صدا و سیما بیایند و ببرنت. ولی مادرت می‌داند که تو، خیلی می‌توانی بزرگ‌تر شوی. نه این‌که نخواهد رشد کنی و نه این‌که خوشش نیاید. مادرت بد ِ تو را نمی‌خواهد. همین. 


ولی من دست بر نداشتم. رمّان عظیم ِ دیگری شروع کردم که عظیم‌تر از آن‌چه می‌پنداشتم، شد. تا جایی‌که حدود یک‌چهارم ِ جلد دومش که رسیدم، دیدم سخت شده. گفتم یک‌جمع و جورتر را بنویسم و در کنارش، به‌قبلی پر و بال هم دهم. بعد، فکر می‌کنم عاقل‌تر هم شدم. نمی‌دانم؛ خواهرم، همان‌خواهر ِ آسمانی‌ام، می‌گوید نویسندگی از سرم می‌افتد. می‌گویم اگر بیافتد، می‌میرم. یعنی دلم می‌خواهد هم بمیرم. فروغ می‌گوید: مرگ من روزی فراخواهد رسید.. وقتی دیگر فروغی نباشد. فروغ ِ من، نوشتن است. به‌همین‌سادگی.


ولی گفتم باشد؛ من خیلی استعداد دارم. راست می‌گویند. فکر کردم به‌حرف‌هایی که چندین سال توی گوشم خوانده می‌شد؛ خیلی‌ها می‌گفتند من شبیه روان‌شناس‌ها هستم. با همه‌ی عزلت‌نشینی‌ام، این‌قدرت را داشتم که در برخورد اوّل، بگذارم طرف دیوارها و حصارهای دور ِ شخصیّتش را بردارد و بی‌پرده، صحبت کنیم. علاقه‌ هم دارم خب؛ حتّی حالا که آمده‌ام، خیال دارم تا تهش بروم. ته ِ ته ِ ته ِ ته. نمی‌دانم کجا می‌شود تهش. ولی درستش همین است؛ وگرنه وقتی بدانی رسیده‌ای تهش، دیگر تلاش نمی‌کنی. می‌ایستی و به‌راه ِ رفته‌ات غرّه می‌شوی. بعد تو هم می‌پیوندی به‌خیل ِ گسترده‌ی آدم‌های به‌ته ِ خط رسیده‌ی گور به‌گور. نمی‌دانم آخرش چه می‌شوم. ولی می‌کوشم فروغم را گم نکنم و حرف مامانی را جدّی بگیرم. مامانی، حالا دیگر یادش نمی‌آید. حالا دیگر خیلی عوض شده. شاید.. شاید هوس کنم دفعه‌ی بعدی که می‌روم تهران، بگویم که.. یادتان می‌آید؟ هنوز هم سر حرفتان هستید؟..


ولی با این‌اوصاف، می‌بینم بچّگی‌هایم با تمام ِ حماقت‌ها، نگاه ِ بزرگی داشتند؛ نگاهی که می‌خواست ستاره‌ها را بگیرد، بچیند، ببیند.. خدا را بکشد، ببیند، حس کند.. بچّگی‌ها راست ِ راست‌اند. بزرگ که می‌شوی، نگاهت کوچک می‌شود. فکر می‌کنی عاقل شده‌ای. امّا در واقع، باتجربه که می‌شوی، دیگر رویاهایت را می‌بازی.. و این‌همه ولی ولی کردن‌ها، رنگین‌کمان ِ بی‌ثبات ِ رویاهایند.. فروغت را که داشته باشی، وقتی که باران بگیرد، وقتی هوا سخت شود، روزگار به‌تنگ آید، آسمان به‌زمین بیاید.. می‌توانی کرانه‌های آسمان ِ دنیایی که ساختی را، درنوردی و در آغوش بگیری. 


بستگی به‌خودت دارد

که دنیایت را با چه‌ببینی

و با چه‌بسازی..


من با قلمم می‌بینم

می‌شنوم

می‌بویم

می‌خورم

لمس می‌کنم

نفس می‌کشم

می‌تپم

می‌خندم

می‌گریم

می‌سازم

می‌جنگم

و می‌میرم. 

:)





۹۴/۰۸/۰۹ موافقین ۲ مخالفین ۰
Lullaby

نظرات  (۵)

من آپُ خونده بودم... الآن ک دارم نظر میدم ی کوچولو خوابم میاد. امیدوارم کامتنم کامل بشه ب هر حال.

1. استیون جرارد از اوون بازیکنای فوق‌العاده قابل احترامه. فوق‌العاده... کسی ک جز پیرهن لک‌لکا هیچ پیرهن دیگه‌ایُ...
با این که آرسنالیم، ولی واقعاً نیم‌خیز میشم ب احترام جرارد و امثالش.

حتما باید میگفتم. :-"

2. چه آپِ سرراست... صمیمانه... مهربونی. :)

3. کاش مثِ کودکی‌هامون بزرگ بشیم دوباره... واقعاً بزرگ بشیم. با گذر زمان چه چیزایی رو از دست دادیم و میدیم و اینا. هعییی.
یکم ترسیدم.

دیگه بیشتر حرف نمیزنم... ک کامنتم لوس و اینا ب نظر نرسه. 
هدف این بود ک بگم خوندم و
ایول ب شما و
دنیاتون.

شاد باشید.
پاسخ:

اِ، خدا مرگم! :| من اینو جواب داده بودم که! جوابم کـو؟! :((

شما اسپم هم بزنین( :همر:) جواب کامله. :دی خودتونو اذیت نکنین خلاصه.

1. اوووف.. ببین یه‌آرسنالی داره در مورد استیون جرارد چی می‌گه! :-" البتّه واقعاً من هر کی رو دیدم، در مقابل جرارد سر به‌تعظیم فرو آورده.. بس که این‌شخصیّت بزرگ بود و بزرگه و شاید تکرارنشدنی.. 

دمتون گرم. :دی

2. نظر لطف شماس. :) مخاطب هم در سرراستی و صمیمانگی و مهربونی ِ آپ بی‌تأثیر نیس. نصفش نویسنده‌س، نصفش مخاطب. 

3. اوهوم.. کاش مث بچّگی‌هامون بزرگ بشیم.. من از بزرگ‌شدن نمی‌ترسم. ولی از فراموش‌کردن ِ پاکی و قداست بچّگی‌هامون خیلی می‌ترسم..

لوس؟! هَـففف! :دست-رو-دست-کوبوندن-و-به-گونه-چنگ-زدن: شما هر چی بگین، محترمه و اینا. نگین نگین این‌جوری. :دی

ایول به‌خوندن و نظر دادن و توجّه ِ شما. :)
موفّق و سلامت باشین و به‌قول خودتون، شـاد. :دی
هیچوقت سه تا گل جرارد به کان رو یادم نمی ره. وقتی که کان داشت کری می خوند که من اصلا جرارد رو نمی شناسم.

نمی دونم یه حس خیلی عمیق نسبت به این آپ پیدا کردم اونقدر که می خوام بدزدمش بگم مال منه :-" دوست داشتم یه چیزی بگم ولی خو خیلی تو بیان احساسات موفق نیستم. جدای همه ی اینا شما بالا برین پایین بیاین چپ برین راست بیاین برین تا ته ته ته ته اش و برگردین هنوز خودتوید یه آدم موفق که خیلی هم بزرگه. حتی اگه دستشم دراز کنه می تونه ستاره ها رو بچینه.

بسی لذت بردیم از آپتون
پاسخ:

یادته؟! =)) منم یادم نمی‌ره..

بدزد، من متعلّق به‌همه‌م. :دی همین نظرت خودش گویای احساساته و نیازی به‌تکلّف‌انداختن نیس.. نظر لطفته عزیزم؛ گرچه به‌نظر خودم نمی‌آد که آدم موفّقی باشم و شاید انتظارم زیاده، نمی‌دونم.. این‌جمله آخرت چقد عمیق بود؛ یادم نمی‌ره.. همین که می‌تونم دستمو دراز کنم و ستاره‌ها رو بچینم.. :) خیلی مهربونی..

منم از نظر شما لذّت بردم. فقط کاش آدرسی، نشونه‌ای، چیزی می‌ذاشتی من بدونم کی هستی و پیدات کنم عزیز جان! یه‌حدسی تو ذهنم هس. ولی نباس یه‌چیزی می‌ذاشتی؟ با این‌اسم ِ خوش‌مزّه‌ت! :دی
خیلی توصیف سینماتیکی از گذشته بود! یاد این فیلما که زندگی دانشمندا رو بازسازی کردن افتادم!!
پاسخ:

الآن من نفهمیدم این خوب بود یا بد. و در عین حال، به‌نظرم هیچ‌ربطی به‌چیزی هم که گفتی نداشت. :)) 

+ کاش حدّاقل یه‌چیزی می‌شدم با این‌اوصاف. :دی
+ و من همچنان شما رو نمی‌شناسم! 
سلام، راستش پستت خیلی تکونم داد! 
میدونی همیشه با خودم فکر می کردم فقط من دختریم که اینطوریم، چیزای زیادی تجربه کردم و دیدم که نخیر فایده ای برای من ندارن :)) و فکر میکردم یه شکست خورده به تمام معنام ، چند روز هی پستت و خوندم! دیدم میشه طور دیگه ای نگاه کرد! دمت گرم :)) 
پاسخ:

سلام دوست عزیز. 

میدونی، همه آدما تقریباً همین‌جوری‌ـن. :دی بعد خیلیا فراموش می‌کنن یا نمی‌پذیرن یا فقط " تجربه" می‌دوننش. به‌هر حال، تا من هستم کسی شکست‌خورده نیست! :)) 

دم ِ شما گرم که خوندی و خوشحالم که روت تأثیر گذاشت..
گرچه راستشو بخوای، نمی‌شناسمت و هیچ‌نشونه‌ای هم ندادی دختر ِ خوب. :| ولی دم ِ شما هم گرم. :دی
من یکیم دوستدار L 

:دی
;)
پاسخ:

اِ؟! منم از عاشقانشم! :-" چ تفاهمی! :همر:

ولی بازم نشناختم حقیقتاً. :| :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی