Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

زخم من تشنه‌تر از شمشیر است

يكشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۳۰ ب.ظ


من تو عمرم بیشترین چیزی که بودم، یه آدمِ شکست‌خورده بوده. بله، من تو شکست‌خوردن بهترینم. اگه یه چیزی باشه که من توش معرکه‌ام، اون شکست‌خوردنه. یه جورایی این شده طبع من اصلاً. ینی اگه شکست نخورم، مطمئن می‌شم یه جای کار ایراد داره. اگه یه چیزی راحت به دست بیاد، می‌دونم کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌س. می‌دونم قبلاً هم درباره این صحبت کرده‌م. شکست‌خورده‌ترین آدمی‌ام که می‌شناسم. به همین خاطره که کله‌خرابم. من خیلی کله‌خرابم. راستش همین شکست‌ها هم منو کله‌خراب کردن. من از شکست‌هام درس نمی‌گیرم. سرکش‌تر می‌شم. ببینید من آدمِ عاقلی نیستم.. نبودم و نخواهم بود.. پس بیخودی ازم توقع نداشته باشید منطقی فکر کنم. چون تو زندگی خیلی چیزا هستن که با عقل جور در نمی‌آن و شاید خیلیا بگن قرار نیست همه‌چی با عقلت جور در بیاد و با این حساب، پس منم نمی‌تونم همیشه منطقی باشم وقتی یه چیزایی قراره با عقل جور در نیان. 


آخه من به ندرت پیروز شدم. تو چیزایی که خیلیا با یه تلاش به دست می‌آرن یا حداقل با تلاش نسبتاً راحتی، من با آخرین تلاشم به دست آوردم. در بهترین حالت، در یکی مونده به آخرین تلاشم. وقتی که نفسم بریده. وقتی که بریدم. و خیلی وقتا هم واقعاً به دست نیووردم. حتی از دست دادم. ینی، نسبتِ به دست آوردنم به از دست دادنم خنده‌داره. ولی این فکر کنم توجیه می‌کنه چرا در مجموع آدمِ شوخ‌طبعی‌ام. 


برای همینه که همیشه تو داستانام یه شخصیت کله‌خراب هم هست. اون‌قد کله‌خراب که به جای فرار کردن از خطر، مجذوبش بشه. برای همینه که تو همه‌ی داستانام یه شخصیت کله‌خراب هست. و می‌دونین، داستان به داستان هم دارن بیشتر می‌شن. اگه تو دال سرد یه دونه هستی بود، الآن حتی تو داستان‌کوتاهام هم یه دونه کله‌خراب دارم. بگذریم از رمان‌هایی که یه مشت کله‌خراب جمع‌ شدن، تشکیلِ داستان دادن!  و برای همینه که خودمم جذب داستان‌های کله‌خرابانه می‌شم. برای همینه که به نظرم کتابی مثل برادران سیسترز، شرف داره به خیلی از داستان‌های آروم و اگوری پگوری( :D )ِ دیگه. ولی منظورم این نیست که هر داستانِ کله‌خرابانه‌ای هم منو جذب می‌کنه ها. نه، کله‌خرابی یه جاهایی می‌تونه حتی منو منزجر کنه. ینی کله‌خرابی هم مثل هر چیز دیگه‌ای تخصص می‌خواد و حقیقتاً خودمم متخصص نشدم. بله، تو کله‌خرابی هم شکست‌خورده‌ام :))


بنابراین من برای خودم بیشترین خطر رو دارم. بهتون اطمینان می‌دم، هیچی بیشتر از خودم به خودم آسیب نمی‌زنه. بیشتر از خودم برای خودم خطرناک نیست. ینی، به قول شماها من آدم آروم و خونسرد و انرژی‌بخش و تسکین‌دهنده‌ای‌ام که اینو رک بگم، لطفتونو می‌رسونه. حتی تازگی یه تست شخصیت دادم که تیپِ صلح‌طلب درومدم. اوهوم، خودمم فکر می‌کنم با جهان و آدماش در صلحم. می‌تونم خیلی خوش‌بینانه بگم دشمنی ندارم، مگر خودش منو دشمنش حساب کنه و می‌دونین چیه؟ خب حساب کنه. من که می‌دونم چی‌ام، با همه بدی‌ها و خوبی‌هام. پس واقعاً مهم نیست. ینی، آدم دغدغه‌های خیلی مهم‌تر ازین داره. هوم؟


در عوض، بیشترین خصومت رو با خودم دارم. بهتر بگم، من خطرناکم. من برای شما آرومم، خونسردم، انرژی‌بخش و تسکین‌دهنده‌م؛ چون من " آدم خطرناکه"‌ی داستانمم. من می‌خوام همه‌ی این خطر مال من باشه. ببینید من خیلی خودخواهم. من خیلی تک‌روئم. من آتیشم و برای همین خیلی آب رو دوست دارم. برای این‌که خاموشم می‌کنه. برای این‌که منو پس می‌زنه. منو مأیوس می‌کنه. ناراحتم می‌کنه. اذیتم می‌کنه. آب منو می‌شکنه. من در برابرِ هر آدمِ عنصرِ آبی، شکست می‌خورم. در برابرِ هر اتفاقِ آبِ رو آتیشی، شکست می‌خورم. برای همینه که اصولاً خیلی شکست‌خورده‌ام. نمدونم این جمله از کیه. ولی به شدت بهش اعتقاد دارم؛ حتی تو شکست‌خوردن هم پیروز باش.


و حدس بزنین بعدش چی می‌شه؟ 


بله، من تا زنده‌ام این چرخه هم رواله. متأسفم. می‌دونم ناامید شدن چه حسی داره. و به همین خاطره که کله‌خرابم.


+ راستشو بگم؟ من تو رو آفریدم. ولی درست عینِ اینه که تو منو آفریدی. چون دارم تبدیل به تو می‌شم. اصن شاید از اولم تو بودم و.. بهش توجه نکرده بودم. این یه لایه ـمه که دارم تازه باهاش آشنا می‌شم. یه چیزایی اِن‌قد بدیهی‌ان که آدم نمی‌بینتشون. دارم می‌فهمم چرا می‌گن داستان‌نویسی ینی خودشناسی.


 خودمم دارم شبیه داستانام می‌شم. معمولاً این‌طوریه که داستانا شبیه طرف می‌شن. ولی من دارم مغلوب داستانام می‌شم و حتی نوشته‌های این‌جا هم از دل ده تا داستان پریدن بیرون. پست‌های اخیر.. هاه، من تو بی‌ثباتی بهترینم. تو تغییر و تحول بهترینم. برا همینه که می‌گم واسه خودمم قابل پیش‌بینی نیستم.


۹۵/۱۲/۰۸
Lullaby