Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

سخن بزرگان

پنجشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۷ ب.ظ


داشتم به جغد شب می‌گفتم شیرینی می‌خوام. من کلاً میل شیرینی زیادی دارم، به‌خصوص وقتی استرس می‌گیرتم. و استرس گرفتتم اخیراً. گفتم فردا هرجور شده می‌رم کافه، چیزکیک می‌خوام. آخه یه کافه‌ای هست چیزکیک‌هاش خیلی خوبه، منظورم این چیزکیک‌هایی نیست که همه‌جا دارن. لامصب نصف چیزکیک‌های بقیه جاهاست. ولی دوست داری چارتا بخوری ازش. :)) خلاصه داشتم می‌گفتم فردا می‌رم کافه خیلی هوسم کرده جداً، خیلی وقت هم هست نخوردم. شاید سه چار ماهی. جغد شب هم گفت جمعه‌ی قبل عاشورا آخه؟ گفتم حاجی اگه جمعه‌ی قبل عاشورا ملت به هم چیزکیک می‌دادن، قدرِ یه تاریخ دعوا نمی‌کردن. والا به‌خدا. 


حالا کاری هم ندارم فردا بازه یا نه. من چیزکیک می‌خوام و خیلی دلم شور می‌زنه.


+ پس‌نوشت: هرچند سرشلوغی این میلِ هوس‌گونه رو عقب می‌زنه. اما در مجموع، خوشحالم از اینکه می‌تونم دوره‌ی داستان‌نویسی روزنامه‌خراسان و فلسفه‌ی زیبایی‌شناسی شرکت کنم. با این روندی که پیش گرفتم، در کمتر از شیش ماه سه تا مدرک معتبر و درست حسابی دارم به‌اضافه‌ی اینکه استخدامم و کار می‌کنم. بسیار بسیار دلم روشنه. به‌این‌ترتیب می‌تونم چیزکیک رو بذارم یه وقتِ روشن‌دلیِ خلوت بخورم.

۹۶/۰۷/۰۶
Lullaby