Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

سرمای خفته

سه شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۴، ۱۱:۰۴ ب.ظ


به‌خودم می‌آیم و با حیرت، انگشت‌هایم را می‌نگرم. کلّی زخم و خراش برداشته‌اند که هیچ‌کدامشان درد نمی‌کنند. سرما، کرخت و خشکم کرده. سوز تا مغز استخوانم دویده. جان ِ جانم سرد ِ سردست. به‌سردی ِ یخ؛ تکّه‌یخی که در جانم رشد کرده. مثل آنّای انیمیشن ِ یخ‌زده که قلبش یخ می‌زند و بعد، خودش یخ می‌زند و سرما، آخرین نرمه‌نفسش را هم می‌خورد. 


هیچ‌کس در خیابان نیست. من هستم و سرمای خفته‌ی مشهد. سوز ِ استخوان‌سوز و سرمایی که نفس‌هایم را می‌خورد. از کمر به‌پایینم یک‌کوه یخم. باران، جوری می‌بارد که انگار سقف آسمان، سوراخ شده. آن‌قدر باریده که جوب‌ها راه افتاده‌اند به‌سمت سرپناهی که از سرما و باران حفظشان سازد. من امّا سرپناهی ندارم؛ جز خاطرات و اندیشه‌هایی که می‌گذارم برای اوقات پیاده‌روی.


می‌رسم به‌مغازه‌ی پرنده‌فروشی. طوطی سبزشان باد کرده و انگار می‌خواهد سر به‌تن ِ من ِ خیره‌چشم و صاحبش و سرما و هوای مشهد نباشد. کبوترهایشان با چشم‌های سرخ و قهوه‌ای، مرا می‌نگرند. هی، آشنایی نه؟ مرا می‌شناسند. قناری‌ها و مرغ عشق‌هایشان پهلو به‌پهلوی هم‌اند. گویی می‌خواهند در همان‌اندک گرمایی که دارند هم یکدیگر را سهیم کنند. می‌خندم. ولی بغضم گرفته. رد می‌شوم تا ابر دلم، باران نگیرد..


تقریباً نزدیک شده‌ام. از چند کوچه که بگذرم، بروم آن‌طرف خیابان و بپیچم توی پیاده‌رویش، بروم و از کانون تربیتی رشد و آقای پیراشکی و انتشارات ضریح آفتاب و ایستگاه اتوبوس و کافی‌نت و صحّافی و سوپرمارکت و چه‌می‌دانم اِل‌ایی‌دی و پلیس به‌اضافه‌ی ده و کافی‌شاپ سیب و بانک کشاورزی بگذرم، توی کوچه‌مان می‌پیچم و کلیدم را در می‌آورم و می‌روم تا به‌گرمای خانه بپیوندم. 


فقط.. اگر..

ابر دلم، باران نگیرد..

چون مهستی توی دلم می‌خواند:

می‌آد.. بارون ِ احساس.. از ابر ِ ، تیکّه‌تیکّه

که سقف ِ ، نـــازک ِ دل، دوباره کرده چیکّه.. چیکّه‌چیکّه..


یادتان می‌آید پارسال " گل‌واژه‌ها" ی هایده را می‌خواندم؟ الآن که چک کردم، دیدم مال اوّل آبان بوده.. باز هم آبان. من عاشق ِ آبانم اصلاً. به‌طرز جالبی، پارسال هایده بود و امسال، مهستی.. من چه‌قدر این‌آهنگش را دوست دارم.. خرابم کرده، خراااب.. 



۹۴/۰۸/۱۲ موافقین ۱ مخالفین ۰
Lullaby