Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

سپر بلا

شنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۳۶ ب.ظ


تو می‌روی. در اوج جوانی و شادابی و سرزندگی. مثل پرنده‌ی تازه بال و پر گرفته‌ای که فکر می‌کند از والدینش زیباتر بال می‌گشاید. برای همین می‌روی. می‌روی چون دیگر قدرتشان را باور نداری. زیبایی‌شان را نمی‌بینی. تو تماماً غرق خودت شده‌ای. راهت را کج می‌کنی. شاید هم خیانت کنی. از کسی که سال‌ها تو را بزرگ کرده در حالی که خویشاوندت نبوده، کس و کارت نبوده، وظیفه‌اش نبوده و هیچ دخلی به او نداشته... ولی چه باعث شد تو را دوست بدارد؟ جز این که باورت کرد و خواست جوانه‌ی میان هرزها، شکوفا شود؟ که رنگین‌کمان به رنگ رنگِ برگ‌هایش حسادت کند و پشت قطره قطره‌های باران قایم شود؟ و باران سخاوتمندانه ببارد تا راهش را بند بیاورد؟ تا از فرط دوست‌داشتن، به او سخت بگیرد؟ 


تو می‌روی. می‌روی و به دیگری پناه می‌بری. پنداری او همراه بهتری‌ست. او بهتر از تو، تو را می‌شناسد. آدم گاهی گول هیچ‌کس را نه، گول خودش را می‌خورد. هیچ‌کس هم باورت نکند، خودت آخرش باورت می‌کنی. باورت می‌کنی، چون باید عزت‌نفست را بکشانی بالا. بکشانی بالا و توی صورت همه تف کنی. حاضری هر کاری برای پُر کردنِ این خلأ کنی. اما به گذشته‌ات بازنگردی. به آدمی که تو را به چنین رشدی رساند، بازنگردی. غرورِ عقاب‌گونه‌ات نمی‌گذارد بیایی پایین. می‌خواهی بالاترین‌ها را پرواز کنی. پایین‌ها را بی‌ارزش می‌شماری. نمی‌دانی هدف از پرواز، اوج‌گرفتن نبوده. نمی‌دانی مقصود فراز و نشیب است. بالا و پایین است. پرواز میان دشت گندم و لاله‌هاست. از پیِ قوها و مرغابی‌هاست. هم‌قدمِ برفِ دانه به دانه یا با سپیدار، شانه به شانه یا بازی کودکان لابه‌لای کوچه‌ها و ذوق را شبانه بُردن، خانه به خانه. تو نمی‌دانی و بعید نیست که می‌روی.


ولی غرورت را دژی آهنین ساخته‌ای دورت. به حدی که انتظار بخشایش داری. به حدی که می‌روی و اوج که حوصله‌ات را سر بُرد، برمی‌گردی. برمی‌گردی و آن طفل انتهای وجودت شرمنده‌ست. اما دژ آهنینت سینه‌سپر کرده و اندیشه‌ی دیگر دارد. ولی تو را نمی‌بخشد. نه از روی کینه، تنگ‌نظری، ناراحتی یا حتی... ناامیدی. چون می‌خواهد دژت را فروریزاند! گرچه این ساخته و پرداخته‌ی خودش نیست. اما کسی که تو را به این رشد رسانده، بار دیگر عریانت خواهد کرد. عریان از هر چه جلوی شمشیر درونت را بگیرد. شمشیری که سرکشانه می‌بُرید و می‌درید و تو، به سپر بلا نیاز داشتی. نیاز داشتی در برابر سرکشی‌هایت. نه فقط جنگ جنگ جنگ. جنگ بهانه‌ای‌ست برای صلح. ولی اگر آدم یاد بگیرد اول با خودش بجنگد، جنگ با دیگری معنا نخواهد داشت. آن‌وقت صلح می‌کند. با خودش، با دیگری.


تو می‌روی. ولی شمشیرت را بردار. سرکش هستی و... باش. کسی که انتخاب کرده سپر بلایت باشد، مثل تو سری پُرعصیان دارد. کسی که انتخاب کرده سپر بلایت باشد، جز شمشیر چیز دیگری از تو نمی‌پذیرد. یعنی، جز خودت. خودت، وقتی رشد کرده‌ای. وقتی برگشته‌ای و با گذشته‌ات صلح کرده‌ای.


+ من سرِ نوشتنِ تو پیر خواهم شد.  


۹۵/۱۲/۲۸
Lullaby