Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

صد سال به‌این‌سال‌ها

پنجشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۴، ۰۶:۱۸ ب.ظ


صد سال به‌این‌سال‌ها


روزبه جلوی پنجره‌ی باز ایستاده. پشتش قوز برداشته و کمی مچاله شده. چند کام عمیق می‌گیرد از ‌سیگار و دودش را پوف می‌کند بیرون. حلقه‌های دودی‌رنگ سیگار با ضربه‌های شلّاق باد، می‌لرزند و محو می‌شوند. وقتی جمشید بر می‌گردد، حتّی نگاهش هم نمی‌کند. انگار در عالم خودش مستغرق باشد. میان دودهای کدر سیگار و عطر خاک ِ باران‌خورده و بوق‌های پی در پیّ ماشین‌های خیابان. روزبه با صدای گرفته‌ای می‌گوید:« آخه جا قحط بود که اومدی تو این‌خراب‌شده خونه گرفتی؟»


جمشید سینی چای را روی میز چوبی‌اش می‌گذارد که پشت روزبه کِز کرده. بعد با اوقات‌تلخی می‌گوید:« این‌جا رو دوس دارم. تو اصن عوض نشدی روزبه. همون‌عوضی‌ای هستی که بودی. دروغه که می‌گن زمان آدما رو عوض می‌کنه. آدما هیچ‌وخ عوض نمی‌شن؛ فقط ادای عوض‌شدنـو در می‌آرن.» روزبه پوزخندی می‌زند:« تو هم عوض نشدی خب. هنوزم همون‌مردک ِ پیرمغزی.» رعشه‌ای بر اندامش می‌افتد که جمشید با لحن دلسوزانه‌ای می‌گوید:« ببند پنجره رو. همین مونده سرما هم بخوری.» پس از مکثی، اضافه می‌کند:« سیگارتم خاموش کن.» روزبه بر می‌گردد و به‌طعنه می‌گوید:« چشم قربان.» ولی سیگارش را می‌اندازد پایین و از پنجره فاصله می‌گیرد.

- برات چایی ریختم. بخور، گرم شی.


و به‌میز قهوه‌ای‌اش اشاره می‌کند. روزبه یکی از فنجان‌های بی‌رنگ را برمی‌دارد. وزنش را می‌اندازد روی میز، به‌حالت نیمه‌نشسته. در حالی‌که گُل‌های بی‌رنگ و برجسته‌ی فنجان را لمس می‌کند، می‌گوید:« خودمونیما؛ چایی دم می‌کنی، گُلخونه راا انداختی، دخترتو نیگه می‌داری، خونه‌تو راس و ریس می‌کنی، به‌کار و بارت می‌رسی.. برا خودت کدبانویی شدی. وختشه عروست کنیم.» و سبیل‌ درشتش کِش می‌آید با پوزخندی دیگر. جمشید روی تختش دراز می‌کشد و دست‌های خود را پشت سرش قلّاب می‌کند:« به‌جا این‌که ازم تعریف کنی، اینا رو می‌گی. اگه نمی‌شناختمت، فک می‌کردم فقط داری اون‌روی مردونگی‌تو به‌رخم می‌کشی. ولی من که می‌دونم دردت چیه مرد.»

- جدّی؟ بگو ببینم، دردم چیه؟

- بهم حسودی می‌کنی.


روزبه با دست دیگرش کمر فنجان را می‌گیرد و سرش را می‌اندازد عقب برای بلندترین قهقهه‌ای که می‌تواند سر دهد. آن‌قدر بلند که همه‌ی آدم‌های توی خیابان هم صدایش را بشنوند. بوق‌ ماشین‌ها و ضرب‌ باران هم زیر آهنگ خنده‌هایش می‌خزند؛ مثل پس‌زمینه‌ی موسیقی‌های شلوغ و آزارنده. جمشید در نهایت شکیبایی، خشمش را مهار می‌کند و می‌گذارد نمایش خنده‌ناک ِ رفیق دیرینه‌اش پایان گیرد.


بالآخره روزبه آرام می‌شود؛ در حالی‌که صورتش کبود شده. درِ قندان بی‌رنگ و گُل‌دار را بر می‌دارد و دنبال تکّه‌قندی درشت می‌گردد:« نه واقعاً؛ حرفمو پس می‌گیرم. تو عوض شدی. بهتم حق می‌دما. فک کردی بعد ازون شکستی که خوردی، دیگه هیشکی آدم حسابت نمی‌کنه. اومدی گفتی به‌درک؛ درسته خوردم زمین. ولی پا می‌شم، لباسامو می‌تکونم و رامو ادامه می‌دم. آره؛ شاید ازین‌نظر بهت حسودی کنم. چون من نمی‌تونم بی‌خیال ِ شکست‌هایی که خوردم، بشم. مگر این‌که یه‌روزی تلافی‌شو درآرم. اون‌وخ دلم آروم می‌شه. اصن دوس ندارم بپذیرم که شکست خوردم و بذارم همه مسخره‌م کنن و از چشم خودمم بیافتم. اصن تو کَتم نمی‌ره که این‌قد راحت ازش بگذرم.»


قندش را پیدا می‌کند و می‌گذارد در دهانش. بعد فنجان را می‌اندازد بالا. چای که از گلویش می‌رود پایین، با حیرت به‌فنجان زل می‌زند:« اووووووووووووووه پسر؛ عجب چایی‌ای بودا! جدّی این‌بار مسخره نمی‌کنم! این‌ دیگه چی بود پدرسوخته؟!» جمشید که فنجان خودش را برداشته، چای را مزّه‌مزّه می‌کند:« بادرنجبویه.» روزبه بدون قند امتحانش می‌کند و بعد می‌گوید:« بادرنجبویه؟ عجب اسم قشنگی هم داره... از گلخونه خودته؟ پرورش می‌دی، نه؟ مزّه لیمو می‌ده‌ها.» جمشید فقط سرش را به‌نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهد. بعد سمت پنجره‌ می‌رود. با دست آزادش پرده‌ی سبز- آبی‌اش را می‌کشد تا سوزها را بیش از این، به‌اتاقش راه ندهد. امّا کامل هم نمی‌کِشد که بتواند از پنجره، بیرون را تماشا کند.

- اومد.

- کی؟

- پری‌وش.

- پری‌وش؟! مگه طلاق نگرفتین؟

- طلاق نه و متارکه. بعدشم، پری‌وش دخترمه.

- ببین دیگه، این‌قدم شوت نیستم؛ پری‌وش، زنته.

- پری‌وش، دخترمه. زنم پریچهره.

- اَه اَه.. این‌قد بدم می‌آد ازین‌جور اسما! بابا این‌همه اسم آخه! می‌ذاشتی مریم مثلاً.

- اگه مریم می‌ذاشتم که تیکّه‌تیکّه‌م می‌کردی.

- دیگه این‌قدم حسود نیستم جم! مریم اسم قشنگیه.

- واسه تو قشنگه. نه این‌که زشت باشه؛ منظورم این نیس. ولی ترجیح می‌دادیم اسم ایرانی‌الاصل بذاریم.

- شرط می‌بندم اون اسمشو گذاشته. تو این‌قد بدسلیقه نیستی.

- اون پیشنهاد داد، منم موافقت کردم. اسم بدی نیس. اسم باید به‌آدمش بیاد تا قشنگ باشه. وگرنه اسما همین‌جوری خشک و خالی، فقط اسمن. رو آدمش که بشینه، زشت و قشنگ می‌شه. معنی می‌گیره. پری‌وش بهش می‌آد.

- نه؛ خوشم اومد. استدلالت خیلی لایک داش. منطقی نیس. ولی آدم دوس داره باورش کنه.

- من کلاً قسمت استدلالی ِ مغزم ده‌ساله تعطیل کرده. تعجّبی نداره.


سکوت میانشان حاکم می‌شود. امّا روزبه به‌آن پایان می‌دهد؛ با لحنی جدّی و سری که سمت جمشید چرخیده:« ولی مریم قشنگ‌تره.» جمشید لبخند کم‌رنگی می‌زند. در حالی‌که به‌ریشش دست می‌کشد، می‌گوید:« ازش خبر نداری؟» روزبه فنجان خالی را روی سینی می‌کوباند و می‌گوید:« جان ِ روزبه یکی دیگه می‌ریزی؟ اصن حالی به‌حالیم کردا.» جمشید چیزی نمی‌گوید. امّا روزبه نگاهش را سمت دیگری می‌چرخاند و داد می‌زند:« به‌به، خانوم خوشگله! واسه عمو یه‌چایی می‌ریزی؟» جمشید سرش را می‌گرداند سمت درگاهی که دخترش ایستاده. بعد با غرولند می‌گوید:« بذار از راا برسه، می‌ترسونیش!»


پری‌وش با یونیفرم سبز ِ یشمی‌ای که پیراهن خردلی‌ زیرش پوشیده بود، با نگاهی موحّش و متعجّب به‌روزبه زل می‌زند. کیف ِ هم‌رنگ ِ یونیفرمش را گرفته میان دو دستش و تکان نمی‌خورد. جمشید به‌روزبه چشم‌غرّه می‌رود و بعد، دخترش را مخاطب قرار می‌دهد:« بیا این‌جا بابایی، نترس. این‌آقاهه دوستمه. اسمش روزبه ـه. بیا جلو ببینم؛ چرا لخت رفتی مهد؟» پری‌وش با احتیاط چند قدم سمت پدرش برمی‌دارد و با صدای آرامی می‌گوید:« لخت نرفتم که؛ اینا چیه پس تنم؟» و با نگاهش اشاره می‌کند به‌لباس‌هایی که به‌تن دارد.


روزبه قاه‌قاه می‌خندد که پری‌وش را از حرکت می‌ایستاند و میخکوب می‌کند. جمشید دستش را روی شانه‌ی او می‌گذارد و می‌گوید:« بس کن روزبه، داری می‌ترسونیش! مث آدم رفتار کن دیگه!» روزبه میان خنده‌هایش می‌گوید:« آخه خیلی بامزّه‌س! می‌گه اینا چیه پس تنم؟ واقعاً خیلی دخترت نازه جم. حیف که خیلی کوچولوئه فقط.» و با شیطنت نیشش را باز می‌کند. جمشید زیرلب می‌گوید:« مرض.» بعد رو به‌دخترش می‌کند:« یکم رابطه‌ش با بچّه‌ها خشنه. نترس بابا. برو کنار بخاری، گرم شی حدّاقل. اگه سرما بخوری، مامانت یقه منو می‌گیره. نمی‌دونه تو این‌هوا باس بچّه لباس گرم تنش کنه..» روزبه تقریباً میان کلامش می‌پرد:« عین مامانا حرف می‌زنی جم. پریچهرم رفتارش مردونه‌س. فک کنم اساس اختلافتون ازین‌جائه اصن.»

- زر نزن بابا.


این را طوری گفت که فقط روزبه بشنود. پری‌وش می‌آید که از اتاق برود بیرون که روزبه می‌گوید:« عمو، فنجون ِ منم پُر کن! قربون موهای فرفری‌ت برم من!» پری‌وش با تردید پدرش را نظاره می‌کند و وقتی نگاه اطمینان‌بخش او را می‌بیند، جلو می‌رود تا فنجان روزبه را بردارد. میان جمشید و روزبه، دستش را دراز می‌کند و فنجان را بر می‌دارد که روزبه نزدیک گوشش می‌گوید:« ببینم، یه‌بوس به‌عمو می‌دی؟» پری‌وش با اخم نگاهش می‌کند:« نمی‌دم. تو عموی پررّویی هستی.» بعد با فنجان به‌سمت آشپزخانه می‌دود. روزبه باز از خنده ریسه می‌رود و می‌گوید:« وای وای.. چقد نازه دخترت جم.. موها و چشاشم به‌خودت رفته. این بزرگ بشه، چی می‌شه ها..» جمشید فقط اخم می‌کند و بعد، صدایش را به‎‌پری‌وش می‌رساند:« خودتو نسوزی بابایی. اگه دیدی نمی‌تونی، بگو من بیام.» پری‌وش جواب می‌دهد:« خودم می‌تونم!»

- شاید منم الآن یه‌دختر داشتم.


روزبه با لحنی گفت که تقریباً غمگین بود و بی‌ریا. جمشید بی‌پرده می‌گوید:« خدا می‌دونسته جنبه‌شو نداری.»

- راس می‌گم! من خیلی هم پدر خوبی می‌شدم؛ می‌بردمش پارک، تابش می‌دادم، الاکلنگ بازی می‌کردیم، از پای سُرسُره بغلش می‌کردم، شهربازی می‌بردمش، کنسرت می‌بردمش، تئاتر می‌بردمش، هر جا می‌خواس می‌بردمش! هر چی می‌خواس، براش می‌خریدم! من پدر خوبی می‌شدم جم.

- ازون‌باباهایی می‌شدی که بچّه‌هاشونو ول می‌کنن برا خودشون بزرگ شن. نفهمن کِی بچّگی کردن، کِی بزرگ شدن. ازون‌باباهایی که همش فکر عشق و حال خودشون بودن و بچّه‌هاشون دور خیابونا ول می‌چرخیدن. اگه پسر بود، دخترا رو عاصی می‌کرد و اگرم دختر بود، به‌کرّات خودکشی می‌کرد یا فرار می‌کرد. جنبه‌شو نداری روزبه؛ خدا خودش می‌دونه..

- چرت نگو! خودت خیلی خوبی؟ اوّلاً من اگه بابا می‌شدم، آدم می‌شدم؛ حواسم بود که پسرم مث من عیّاشی نکنه که بش زن ندن و نتونه دختری که می‌خوادو بگیره. دخترمم اصن شوهر نمی‌دادم، همه‌جا هم باهاش بودم که هیش‌پسری هوسش نکنه. من خودم همه‌جوره‌شو چشیدم؛ می‌دونم باس با بچّه‌هام چی‌کار کنم.

- تو همین‌الآنشم به‌دختر من چِش داری؛ وای به‌حال دختر خودت.

- حساب رفاقتمون جدا. ولی یه‌کلمه دیگه بگی، جلو دخترت می‌شینم روت!

- بشین ببینم چه‌غلطی می‌کنی. مرتیکه لات و الوات پاشده اومده خونه من، تهدیدمم می‌کنه! اصن گم‌شو بیرون از خونه‌ی من! منو باش کیو آدم حساب کردم! برگرد همون‌جهنّمی که بودی!

- بابا جونم، چرا داد می‌زنی؟


هر دویشان سر بر می‌گردانند و به‌پری‌وش خیره می‌شوند. پری‌وش دسته‌ی فنجان چای را گرفته و با بغضی ترس‌آلود، نگاهشان می‌کند. جمشید که تقریباً خیز برداشته سمت روزبه، به‌آرامی عقب می‌آید و می‌نشیند:« چیزی نیس. چایی عمو رو ریختی؟» می‌دانست ریخته. امّا در پرت‌کردن ِحواس دخترش مهارت زیادی نداشت. با این‌حال، پری‌وش فنجان را بالا می‌گیرد و در حالی‌که سمت روزبه می‌رود، می‌گوید:« اصنم داغ نیس.» جمشید زیرچشمی روزبه را می‌پاید که سعی دارد جلوی خنده‌اش را بگیرد. این‌مرد واقعاً شورش را درآورده. روزبه پیگیر بحثی که جمشید می‌خواست، می‌شود:« از وختی رفتم آمریکا، ازش خبری نداشتم. تا همین‌دو- سه‌روزی که برگشتم.»


پری‌وش فنجان را می‌گذارد توی سینی و تقریباً دَر می‌رود. روزبه ادامه می‌دهد:« فک کنم این‌ از رسمای مزخرف ِ ما ایرانیاس که همیشه حرفی رو می‌زنیم که طرف مقابلمون دلش می‌خواد بشنوه.» کاری که خودش هم دارد می‌کند. امّا باز دنباله‌ی حرفش را می‌گیرد:« همه دروغ گفته بودن، همه. به‌اندازه‌ی موهای سرم ازشون پرسیده‌ بودم که مریم داره چی‌کار می‌کنه؟ اصن مسئله من نبودم؛ می‌خواستم بدونم عروس شده یا نه. داره درس می‌خونه یا نه. خودم می‌دونم آدم آشغالی‌ام؛ اونو دوس داشتم، واسه این‌که مال یه‌دنیای دیگه بود. جایی‌که به‌شعور ماها نمی‌رسه. اگه رفتم خواستگاریش، واسه این بود که می‌خواستم نجاتش بدم. نه این‌که بدبختش کنم. حتّی اگه واقعاً ازم متنفّر بود، کاریش نداشتم. اون حیف بود جم، می‌فَمی؟»


با جدّیت زل می‌زند به‌چشم‌های عسلی‌رنگ ِجمشید. بعد بی‌اختیار، دست می‌برد به‌‎جیب شلوارش تا سیگاری روشن کند. امّا جمشید مچش را می‌گیرد:« اگه بکشی، دیگه نمی‌فهمم چی می‌گی. اوّل حرفاتو بزن، بعد برو تو عالم ِ خودت.» روزبه با خشونت همچنان زل زده. امّا بالآخره تسلیم می‌شود. دستش توی جیب شلوار، بی‌حرکت می‌ماند و می‌گوید:« تو هم بهم دروغ گفتی. فک نکن منظورم تو نبودی. وختی گفتم همه، ینی واقعاً همه. حتّی توی نارفیق.» حرفش ته‌مایه‌ای انزجارآمیز داشت.


جمشید دستی میان موهای مجعّد و سیاهش می‌کشد که تا انتهای گوش‌هایش می‌رسند:« به‌خاطر خودت بود. بهمون حق بده؛ همین‌جوریشم حالت بد بود بعد از فوت بابات. یه‌بار تصادفاً خواهرتـو دیدم؛ فک کنم داش می‌رف دانشگاه. نزدیک بود بهش بگم یه‌جوری بهت بفهمونه که مریم ازدواج کرده. ولی واقعاً دلم نمی‌اومد. مخصوصاً وختی برداش گف روزبه با این‌که رفته آمریکا. ولی هنوز دپرسه. مث که قرار بوده فیلمتو بفرستی به‌یه‌جشنواره‌ای؛ چمدونم، من که سر در نمی‌آرم از سینما. ولی اون می‌گف چَپیدی تو خونه‌ت و انگار مُردی. من چه‌طور می‌تونستم بهش بگم؟ با خودش می‌گف عجب رفیق بی‌شعوریه که تو این‌وضعیت همچین خبری رو می‌ده. انتظارم داره من بهش بگم. فک کردم شاید اصن روژانـو مقصّر بدونی. مثلاً فک کنی با مریم حرف زده. ولی بهش چیزی نگفتی و حالا که کار از کار گذشته، آب پاکی رو ریختی رو دستش. بهم حق بده روزبه. ما سعی کردیم درکت کنیم؛ نمی‌دونم تو اون‌آمریکایی که می‌گی، مردم به‌این‌درجه رسیدن یا نه. ولی تو ایران این‌کار به‌خاطر درکه. به‌خاطر رفاقته. دوس‌داشتنه.» و چنان نگاه مهربانی روانه‌ی روزبه می‌کند که بغضش می‌گیرد.

- می‌خوای تحت تأثیر قرارم بدی. وگرنه این‌حرفا مال تو نیس. شعار می‌دی.

- آدما عوض می‌شن روزبه. اونم واسه رفیقاشون.


امّا روزبه به‌چیز دیگری می‌خندد؛ خنده‌ای سرخوش و دلنشین:« برات گفتم روزی رو که رفتم خواستگاریش؟»

- صد بار.

- نه دیگه، نشد! شعور ِ ایرانی‌تو به‌خرج بده و چیزی که من می‌خوامو بگو!


جمشید طوری می‌خندد که دندان‌های سفید و ریزش برق می‌زنند:« نه، اصن بهم نگفتی.» روزبه سرش را می‌اندازد عقب؛ در ظاهر، برای این‌که طرّه‌ای از موهای سیاه و لَختش را از روی پیشانی عقب براند. امّا جمشید که به‌خوبی او را می‌شناسد، می‌داند این‌حرکت را هنگامی انجام می‌دهد که هیجان‌زده می‌شود:« اوّلین‌بار وختی بود که منو برده بود به‌قول خودش، جایی‌که خیلی دوس داش. یه‌دشتی بود، پُر از گل! باورت نمی‌شه جم؛ همه‌جا گُل بود! انگار خواب می‌دیدم. اصن مگه این‌همه گُل تو دنیا وجود داره؟! واسه همینه که می‌گم دنیاش فرق داره.. شعور ما بهش نمی‌رسه..»


تازه آن‌لحظه، متوجّه می‌شوند که پری‌وش برگشته و به‌حرف‌هایشان گوش سپرده. حالا لباس‌هایش را عوض کرده؛ موهای فرفری‌اش را ریخته دورش و دیگر دُم ِ موشی نیستند. چشم‌های عسلی‌اش از خوشحالی می‌درخشند. روزبه به‌او اشاره می‌کند:« عین پیرهن ِ تن ِ تو!» پری‌وش می‌خندد؛ رعبی را که نسبت به‌روزبه داشت، تقریباً فراموش کرده. پیراهنی گُل‌گُلی با زمینه‌ی خاکستری به‌تن دارد. گل‌هایش ریزند و به‌رنگ‌های روشن. جمشید سعی می‌کند توی ذوقش نزند:« مگه نگفتم جلوی غریبه‌ها پیرهن نپوش؟» امّا مسلّم است که شکست می‌خورد؛ لبخند از روی لب‌های سرخ پری‌وش می‌پرّد:« این‌که آستیناش بلنده، دامنشم بلنده.» روزبه دخالت می‌کند:« راس می‌گه جم. یکم دس از غرور ِ پادشاهی وردار رفیق!»

- بهش می‌گن غرور ِ پدرانه.

- ولی بیشتر شاهانه‌س. دستوری و از بالا‌نیگا‌کُن! تحقیرکُن و مراعات ِ دختربچّه‌بودن‌نکُن!

- من که نمی‌فهمم چی می‌گی.


پری‌وش حق به‌جانب می‌گوید:« راس می‌گه بابا. من دلم می‌شکنه.» جمشید تعجّب می‌کند:« تو داری ازون دفاع می‌کنی؟! ازش می‌ترسیدی که!» روزبه این‌بار، نمی‌تواند جلوی خنده‌اش را بگیرد و قاه‌قاه می‌خندد. پری‌وش نیز همراهی‌اش می‌کند. جمشید می‌گوید:« خیله‌خب، تو حرفتو بزن. من بعداً به‌حساب ِ این‌وروجک می‌رسم.» روزبه قبل از این‌که ادامه‌ی ماجرایش را بگیرد، به‌پری‌وش چشمک می‌زند:« گُلاش عین گُلای پیرهن ِ پری‌وش بودن. رنگ و وُرَنگ. چیزایی که به‌عمرم ندیدم. گونه‌هایی که تو آمریکا هم ندیدم. شرط می‌بندم هیچ‌جا هم نمی‌شه پیداشون کرد. مال مریم بود. خودش ملکه‌شون بود. اینو واقعاً می‌دیدم؛ انگار ملکه‌شون بود و اون‌جا هم سرزمینش بود. میون ِ گُلا می‌پرید و نازشون می‌کرد. بهم گف لهشون نکنم، دردشون می‌گیره. الآن شاید خیلی لوس به‌نظر برسه. ولی اون‌موقع آدم فک می‌کرد گُلا مث ما آدما جون دارن و می‌فَمن. وختی مریم نازشون می‌کرد، اونا هم نازش می‌کردن. بهش لبخند می‌زدن. باهاش می‌رقصیدن. راس می‌گن به‌دنیا هر چی بدی، همونو بهت می‌ده. این‌قانون دیگه ربطی به‌دنیای من و اون نداره؛ تو همه‌ی دنیاها حاکمه. مطمئنم.»

- خب حالا، بعدش؟

- هیچی دیگه. اینا رو گفتم که بفَمی آدم تو اون‌محیط چقد می‌تونه احساساتی بشه. منم بش گفتم تو هم که گُلی، باس بچینمت.

- واقعاً گفتی؟!


و هم‌زمان از گوشه‌ی چشم به‌پری‌وش نظری می‌اندازد. روزبه باملاحظه می‌گوید:« یکم تندترشم گفتم.» و با شیطنت می‌خندد. جمشید می‌گوید:« اون چی گف؟»

- چیزی نگف.

- چیزی نگف؟! پس همچین بدشم نیومده! دختر روستایی و این‌قد پررّو؟

- دختر روستایی و این‌قد شیرزن.

- ینی چی؟

- گفتم چیزی نگف. ولی منظورم این نبود که خوشش اومد. یکی خوابوند تو گوشم!

- مسخره‌بازی در نیار!

- به‌جان ِ خودم! زد بابا! بعدم بدو بدو رف.

- اینا رو نگفته بودی بم!

- معلومه که نگفتم! به‌هیشکی نگفتم. کی می‌تونه بگه از یه‌دختر روستایی ِ هیفده‌ساله کتک خورده؟

- الآن بیست و سه‌سالشه.

- اون‌موقع هیفده‌سالش بود. تازه‌شم، بیست و چار‌سالشه؛ بهمن تولّدش بود.

- آمارشم دقیق داری.

- بله که دارم! یه‌آمارایی دارم که به‌عقل جنّم نمی‌رسه!

- بعد رفتی خواستگاریش؟

- نه بابا. منو که می‌شناسی؛ کلّه‌م خیلی داغه. به‌سرم زد یه‌روز صُب ِ کلّه‌سحر که داره از خونه‌شون آروم‌آروم می‌ره سمت مدرسه، بریزم سرش.

- شوخی نکن!

- خرم دیگه، خر! ریختمم سرش. ولی این‌قد کولی‌بازی دروُورد که فقط تونستم بگم هیس، هیس، هیس! کاری‌ت ندارم بابا! اینم واس این‌که منو ول کردی، رفتی. مگه من دس از سرت ورمی‌دارم؟ به‌خواب ببینی!

- چی‌کار کردین؟

- هیچی دیگه؛ بدبخ خیلی ترسیده بود. زار زار گریه می‌کرد و به‌تموم کتب مقدّس و اهل بیت و هر چی پیامبر و امام‌زاده تو عالم هس، قسمم داد. منم خر شده بودم، ‌گفتم اگه می‌خوای ولت کنم، باس زنم شی! بدبخ می‌گف من ازت می‌ترسم. گفتم بایدم بترسی. اون‌جور که زدی تو گوشم، خیال کردی مث تو فیلماس که برم خودمو از یه‌درخت حلق‌آمیز کنم و همه روستاتون بفَمن چی کردی با من؟ حالا کاری می‌کنم که خودت به‌پام بیفتی!

- چی‌کارش کردی؟

- هیچی بابا، زر می‌زدم! دلت خوشه‌ها. چی‌کارش می‌تونستم بکنم؟ ولی اونم ترسیده بود دیگه. آخر سر گف باید بیای خواستگاریم. منم که تو عمرم اصن خواستگاری نرفته بودم؛ ینی کار به‌اون‌جاها نکشیده بود. خیلی راحت‌تر کنار می‌اومدم با بقیّه.


و باز هم خبیثانه می‌خندد. جمشید متأسّف می‌گوید:« خیلی وقیحی.» بعد رو به‌پری‌وش می‌گوید:« مامانت کِی می‌آد دنبالت؟»

- شب دیگه. مث همیشه.

- زنگ بزن، بگو بابا مهمون داره؛ زودتر بیاد ببرتت.

- من که کاری‌تون ندارم.

- برو خونه.

- خب من که کاری نکردم!

- گفتم برو خونه، بگو چشم!

- بابا بچّه گناه داره به‌خدا!

- تو خودتو دخالت نده.


پری‌وش قبل از این‌که برود، با بغض می‌گوید:« به‌یه‌شرط می‌رم.» جمشید می‌خواهد دعوایش کند که روزبه زودتر به‌حرف می‌آید:« بگو عمو جون!»

- شما منو می‌برین همون‌جا؟

- کدوم‌جا عمو؟

- همون‌جایی که پُرِ گُل بود.

- آره که می‌برم!


جمشید خیلی خشن می‌گوید:« لازم نکرده. خودم همه‌جا می‌برمش.»

- بم اعتماد نداری؟


پری‌وش با گریه می‌گوید:« می‌خوام عمو ببرتم!»

- نیگا روزبه، رو که بدی پررّو می‌شه!

- گناه داره طفلکی. می‌برمش دیگه. هر دمم زنگ می‌زنه به‌خودت، گزارش لحظه به‌لحظه می‌ده.


لحن قابل اعتمادی داشت. جمشید چیزی نمی‌گوید. جز این‌که:« فعلاً برو به‌مامانت زنگ بزن، ببینم چی می‌شه.» پری‌وش بی‌هیچ‌حرفی می‌رود. جمشید می‌گوید:« حرفم سر اعتماد نیس.» روزبه به‌نظر دلخور می‌آید:« پس چیه؟» جمشید طوری که انگار بخواهد به‌چیزی اعتراف کند، به‌سختی می‌گوید:« پری‌وش مریضه.»

- ینی چی مریضه؟ بچّه به‌این‌سالمی!

- قرص می‌خوره که سر پا مونده. وگرنه..


پس از مکثی ادامه می‌دهد:« نباید تا الآن زنده می‌موند.» سکوت هولناکی بینشان طنین می‌اندازد. تا این‌که روزبه می‌گوید:« واسه این‌که زود به‌دنیا اومد؟»

- آره فک کنم.

- مگه چقد زود به‌دنیا اومد؟

- دور و بر سه‌‌ماه.

- سه‌ماه؟! یا امام‌حسین!

- همش تو دستگاه بود. دکتره که گفته بود چیزی نمی‌شه؛ خیلی از بچّه‌ها زود به‌دنیا می‌آن، هیچی‌شونم نمی‌شه. سالم و سلامتم بزرگ می‌شن.

- لابد دروغ ِ ایرانی گفته بوده!

- دقیقاً؛ چن‌سال بعد، پریچهر رف پیشش. می‌خواس یه‌بچّه دیگه هم بیاره، دوس داش نظرشو بدونه. دکتره گف شما زایمان سختی داشتین و ازین‌حرفا، قبلی هم خدا خیلی رحم کرد که زنده موند. پریچهرم وختی اصل ِ قضیّه رو فهمید، این‌قد شوکّه و ناراحت شد که دیگه اصن به‌بچّه فک نکرد.

- حالا مشکلش چی هس؟

- قلبش.


سکوت، فضایشان را پُر می‌کند. روزبه بلند می‌شود و آخرین جرعه‌ی چایش را سر می‌کشد:« خیلی آقایی خدای چایی. من برم یه‌هوایی بخورم؛ دو نفره‌م هس لامروّت.» و ژاکت مخملی آبی ِ لاجوردی‌اش را برمی‌دارد از روی تک‌مبلی که روبه‌روی تلوزیون ِ کوچک اتاق جمشید نشسته. زیپّش را بالا می‌کشد تا روی سینه‌اش. بعد سرش را تکان می‌دهد؛ انگار که بگوید فعلاً. از اتاق جمشید می‌رود بیرون و صدایش را ول می‌دهد:« عمو جون، خدافس! مرسی از چایی!» صدای بسته شدن ِ در آمد. پری‌وش توی اتاق جمشید می‌دود و می‌گوید:« آخ جون رف!» لباس‌هایش را عوض کرده. پالتوی قرمز و شلوار مخملی سیاه پوشیده. کیف مهدش را به‌دست گرفته. جمشید بعد از این‌که براندازش می‌کند، می‌گوید:« سرت سرما می‌خوره.»

- کُلام خونه مامانه.

- این‌همه کُلا برات خریده بودم که.

- نه، فقط دو تا کُلا دارم که خونه مامانن.

- یکی می‌خرم، واسه این‌جا. نمی‌بری خونه مامانت‌ها.

- نمی‌برم که.

- دارم می‌بینم نمی‌بری. لباسات همه پخش و پلا شدن.

- من دارم می‌رم.


عین مادرش گفت. عین مادرش ناگهان یک‌حرف را پتک می‌کند و می‌کوبد بر سرش. جمشید نفسش را می‌دهد بیرون و به‌سمت پنجره‌ می‌رود. از بالا به‌روزبه چشم می‌دوزد که سیگارش را دود کرده و با قدم‌هایی گنگ، دور خودش می‌چرخد. وقتی گفت می‌رود هواخوری، می‌دانست منظورش چیست. امّا چیزی نگفت. اصلاً از آدم‌های معتاد خوشش نمی‌آمد. به‌نظر او هر کسی که دخانیات مصرف کند، معتاد است. فرقی ندارد چه‌قدر و چند‌ بار و چه؛ معتاد، معتاد است. حتّی اگر رفیقش باشد.


صدای در را می‌شنود که محکم به‌هم کوبیده می‌شود. یک‌لحظه از رفتارش احساس ندامت می‌کند. امّا غرور پدرانه‌اش- یا شاید هم به‌قول روزبه، شاهانه‌- سدّ عواطفش می‌شود. پری‌وش را می‌بیند که دوان‌دوان از کنار روزبه می‌گذرد. امّا او متوقّفش می‌کند:« هی خانوم، کجا کجا؟» پری‌وش سمتش برمی‌گردد و تقریباً با صدای بلندی می‌گوید:« دارم می‌رم خونه مامانم.»

- از آخر به‌عمو بوس ندادیا مامانم‌اینا!

- من به‌عموی بد بوس نمی‌دم.

- عموی بد؟! چرا عموی بد؟ با عموی بدشون قرار می‌ذارن، برن دَدَر؟

- اگه عموی خوبی بودی، بابامو اذیت نمی‌کردی.

- کاریش نکردم که! چرا همه فک می‌کنن من اذیتشون می‌کنم؟

- چون می‌کنی! بابامو ناراحت کردی، اونم منو ناراحت کرد.

- ینی من باعث شدم بابات ناراحت شه که تو رَم ناراحت کنه؟

- آره! بابا هیش‌وخ منو دعوا نمی‌کنه! قبل ِ رفتن منو بغل می‌کنه. ولی تو عصبانیش کردی، دیگه منم دوس نداره!


جمشید واقعاً احساس می‌کند قلبش دارد تیر می‌کشد؛ از آن‌تیرهایی که قلب ِ کوچک و بیمار ِ دخترش می‌کشد. حالا درد حقیقی‌اش را می‌فهمد و به‌خاطرش احساس شرمندگی می‌کند. احساس بی‌پدری. ناپدری‌کردن، بدپدری‌کردن.

- حالا مگه چی گف بهت؟

- دعوام کرد دیگه. اصن براش مهم نبود من دارم می‌رم.


و فین‌فین‌کنان مفش را می‌کشد بالا. روزبه دستش را می‌گذارد پشت پری‌وش و می‌گوید:« باباها گاهی همه‌چیو با هم قاطی می‌کنن. اصن چرا می‌گم باباها؛ کلاً مَردا. زیادی قاطی می‌کنن، بعد فک می‌کننم حق دارن. ولی بعداً می‌فَمن خرگیری کردن.»

- خرگیری ینی چی؟

- کلّه‌شقّی دیگه. تو به‌کار نبری‌ها؛ خانوما باس حرفای قشنگ بزنن.


و به‌او چشمک می‌زند. نگاه پری‌وش می‌افتد به‌سیگار ِ روزبه:« من عموی سیگاری دوس ندارم.»

- نبایدم دوس داشته باشی. وختی بابات اونه، بچّه‌شم همینه دیگه.


بعد سیگارش را زیر پا می‌اندازد و له می‌کند. در همین‌لحظه، ماشین سفیدی جلوی آپارتمان جمشید ترمز می‌زند و پری‌وش می‌گوید:« مامانم اومد.» و می‌دود سمت ماشین. امّا در راننده باز می‌شود و پریچهر می‌آید بیرون. سراپا مشکی پوشیده و واضح است که سر کار بوده. با صدایی حیرت‌زده می‌گوید:« روزبه، تویی؟» روزبه یکی از آن‌لبخندهای مرد ِ ایده‌آل‌وارش را تقدیم به‌او می‌کند و با فروتنی ِ نمایشی می‌گوید:« بله خانوم، روزبه منم!» پریچهر لبخند می‌زند:« اصن عوض نشدی!»

- عوضش شما شدین.

- جدّی؟ عوض شدم؟ بد شدم؟

- شما که همیشه خوبین خانوم؛ بعد ِ شیش‌سال، سخته گفتنش!

- راس می‌گی. همین‌که منو شناختی هم کلّی خوشحالی داره. این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ چرا دم ِ دری؟

- اومده بودم جمشیدو ببینم که دیدم. همین‌جوری بی‌کار و بی‌عار واستادم، هواخوری.

- اصن عوض نشدی.. اصن فک نمی‌کردم برگردی ایران.

- نه دیگه، شنیدین شاعر چی می‌گه؟ هر کاو دور ماند از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش!

- خانومت چه‌طوره؟

- خانومم؟

- قرار بود سر و سامون بگیری که. رفتی آمریکا، هوایی شدی؟


روزبه سرخوشانه می‌خندد:« نه خانوم، دل ِ خوشی دارینا! ما دیدیم احوال شما و رفیقمون شد این، ترسیدیم راستش.» پریچهر با لحن گرفته‌ای می‌گوید:« راس می‌گی.. راس می‌گی..»

- البتّه جسارت نباشه، ماشاالله شما خیلی خوبین. من واقعاً ناراحت شدم وختی فَمیدم جدا شدین. حیف ِ شماس واقعاً؛ پری‌وش هم.. دختر سخته، می‌دونین؟ پدر باید بالا سرش باشه.


جمشید زیر لب می‌گوید:« مرض.» پریچهر همان‌طور ایستاده و در ماشینش باز است:« واسه همینه که متارکه کردیم دیگه. الآن پری‌وش هر وخ بخواد پیش منه، هر وختم بخواد پیش ِ اونه.» جمشید زیر لب می‌گوید:« اون!» پریچهر تعارف می‌کند:« بذارین برسونمتون تا یه‌مسیری.. خیابونا رو بلدین؟» جمشید عصبی دستش را می‌کند لای موهای مجعّدش. روزبه می‌گوید:« آره که بلدم! ما یه‌زمونی پادشاهی کردیم تو این‌شهر! شیش‌سال که اون‌قد نیس آدم یادش بره شهرشو.»

- تارف نمی‌کنی که؟ من و اون جدا شدیم. ولی هنوز شما از دوستای خوب ِ منی.

- منو که می‌شناسین پس، اهل تارف نیستم! وگرنه ازون اوّل خودمو آویزون می‌کردم که منم برسونین و اینا. برین به‌سلامت؛ پری‌وش‌خانوم و خودتون خسته‌این.


پری‌وش غرولند می‌کند:« خانوم خودتی!» و زبانش را در می‌آورد. پریچهر با ملایمت می‌گوید:« نکن دخترم، زشته! از رو احترام بهت گف.» پری‌وش لجوجانه نچ می‌کند:« نمی‌خوام، احترام نمی‌خوام!» پریچهر با شرمندگی می‌گوید:« ببخشین واقعاً، وختی خسته‌س خیلی بهونه‌گیر می‌شه.» پری‌وش از رو نمی‌رود:« خسته نیستم. خسته خودتی.» پریچهر توی ماشین می‌نشیند و به‌او چشم‌غرّه می‌رود. بعد به‌روزبه می‌گوید:« خیلی خوشال شدم دیدمتون. به‌ما هم سر بزنین، خوشال می‌شیم.»


جمشید دهان‌کجی می‌کند. امّا روزبه می‌گوید:« مزاحم نمی‌شم. خدا به‌همراتون.» و دستش را تکان می‌دهد. ماشین راه می‌افتد و می‌پیچد و گم می‌شود. روزبه سرش را می‌گیرد بالا و با این‌کارش جمشید را گیر می‌اندازد. امّا او کوچک‌ترین واکنشی نشان نمی‌دهد. روزبه با نیشخندی تمسخرآمیز می‌گوید:« می‌گم، صد سال به‌این‌سال‌ها!» جمشید چیزی نمی‌گوید. امّا نگاهش می‌گوید که منظور او را نفهمیده. روزبه اضافه می‌کند:« تنهایی رو می‌گم.» جمشید باز هم چیزی نمی‌گوید؛ حتّی چیزی شبیه به‌مرض. تنها به‌این‌فکر می‌کند که تنهایی هم می‌تواند نوعی از اعتیاد باشد. 


+ هرگونه نظر، نقد، کوبش، تخریب، پیشنهاد، انتقاد.. خریداریم! :دی

+ راستش تو ذهن خودم یه‌شکل نسبتاً خلّاقانه‌ای هم برای ادامه‌ش بود؛ این‌که بپرّم از دید مریم، یه‌بخش دیگه‌ای از داستانو تعریف کنم. بخش دیگه هم تو ذهنم آماده‌س. ولی نمدونستم آخرش به‌چی برسم و این‌که اصن چیز خوبی در می‌آد یا نه. :-? اصن تا همین‌جا هم چیز خوبی درومده ینی؟ هدایتم کنین بی‌زحمت. 

+ چرا من همه داستان‌کوتاهام این‌قد اجتماعی- انتقادی می‌شن؟ :| گیر دادما! :))

+ بازم همچینم جدید نیس. مال ده‌- دوازده‌روز پیشه. ولی با این‌همه تعلّل و تردید ِ من، خیلی جدیده! :-" 

۹۴/۰۶/۲۶ موافقین ۵ مخالفین ۰
Lullaby

نظرات  (۴)

عالی بود واقعا
هم قبلی که خوندم هم این با اینکه یه شباهتی بهم داشتن ولی واقعا جذاب بودن
پاسخ:

چشات عالی خوندن داداش ِ من. :D

نظر لطفته؛ خیلی خوشالم کردی. :) :flower:
من خیلى بدم میاد چون فلانى دوستمه برم بگم خیلى خوبه و لایکش کنم. اینو گفتم تا فکر نکنى حرفام تعارفه. 
به نظر من سخت ترین نوع نوشتن اینه که یه صحنه ى ساده رو توصیف کنى. اینکه دو نفر تو یه اتاق همش حرف بزنن واقعا خسته کننده به نظر مى رسه ولى.. توصیفات. حرفات. نوع اصطلاحاتت. عالى بود به نظرم. خیلى خوب بود. دوست دارى هى بخونى. هى بخونى. انگار اونجایى و مى بینى جمشید چقدر حرص مى خوره از در خطر بودن دخترش. انگار مى بینى روزبه چطور عصبى مى خنده. یا مى فهمى پریچهر چطور بغض مى کنه. حس کردم اینا رو. یکى از اخلاقاى بدم اینه که از رو پاراگرافا مى پرم. اینو کامل خوندم ولى. :) نمى تونم حدس بزنم آخر داستان چى مى شه. بهتره بنویسى بخونیم. :دى 
+ اسم نوشته که یه تیکه از متن بود. منا خیلى خوب بود.
اگه کتابت رو هم اینطورى نوشتى.. پس حتما موفق خواهد بود.
پاسخ:

منم بدم میاد. آدم احساس می‌کنه با خودش و بقیّه صادق نیس. ( تعارف؟! :-" خدیجه و تعارف؟! :دی می‌شناسیم شما رو. :) )

دقیقاً می‌خواستم همین‌کار خسته‌کننده رو انجام بدم! :دی نوشتن از چیزایی که داستانه، نوشتن از یه‌صحنه پُر ِ حرف، پُر ِ قصّه، پُر ِ روایت، پُر شخصیّت، پُر ِ دیالوگ و و و.. به‌نظرم هنر نیس. درین حالت، تنها فرق یه‌نویسنده حرفه‌ای با یه‌نویسنده مبتدی، اینه‌که طرز جمله‌بندیشون فرق می‌کنه و کاربرد واژگان و اینا. و نه هیچ‌چیز دیگه! چون هر دوشون دارن یه‌چیزو می‌نویسن. امّا چالش از جایی شروو میشه که قراره از "هیچی" بنویسن. منم که تنم می‌خاره واسه چالش. :دی

عالی‌ای از خودته. خیلی خوشال شدم از حرفات. و این‌که از پاراگرافا نپریدی. :دی منم خودم ازین‌عادتا دارم. خیلی هم شدیده! :-" و خب مطمئناً نمی‌خوام داستانی بنویسم که همه از رو همه پاراگرافاش بپرّن. :)) ( اینم چالش جالبیه ها. :همر: ) خوبه که شخصیّت‌ها تونستن این‌قد تو ذهنت تجسّم پیدا کنن. رو شخصیّت‌پردازی تعصّب دارم به‌شخصه. :D چشم؛ می‌نویسیم و شما لطف می‌کنی، می‌خونی. :)

+ خوبی از خودته همچنان. :دی
در مورد رمّانم.. نمدونم! :| :همر: رمّان به‌خاطر گستره‌ای که داره، حفظ پیوستگیش سخته. ولی زورمو می‌زنم! :D
+ چقد لطف کردی بهم؛ واقعاً اگه بدونی چه‌انرژی‌ای گرفتم ازین‌نظر.. خیلی لطف کردی این‌همه رو خوندی.. :)




سلام
من این داستان تون رو نخوندم و نظرم در ارتباط با همینه که هس! هس!!!
مگه روانشناسی چشه؟!
پاسخ:

با روان‌شناسی مشکل ندارم. با دانشگام مشکل دارم که دیگه باید بهش عادت کرد. :-<
سلام!
بعد از صد سال خودم رو مجبور کردم که داستانت رو بخونم! یه پیشنهاد بدم؟ لطفا قالب وبلاگت رو عوض کن! تو متن های طولانی می نویسی بعد قالبت تیره است نوشته ها رو هم که آبی تیره می کنی آدم خوندن پست هات رو عقب می اندازه!
در مورد داستان:
خوب بود...وقتی داستانی ساده ولی جذاب باشه آدم تو هر مودی که باشه می تونه بخونش و ازش لذت ببره. ولی داستان های پیچیده حتما شرایط خاصی لازم دارن!
دیالوگ ها خیلی خوب بودن. اصطلاحات به شخصیت ها می اومدن فقط یه جا جمشید می گه اگه دختر داشتی به کرات خودکشی می کرد. این کلمه ی کرات یه خورده می زد تو ذوق!
روزبه از اون دست آدم هایی بود که یه احساسی راجع بهشون دارم که نمی تونم توصیف کنم... یه حس ترکیبی از تاسف و تنفر و انزجار و دلسوزی و دوست داشتن... آدم هایی که دل پاکی دارن ولی نمی تونن خودشون رو کنترل کنن اینه که گند می زنن به زندگی خودشون و بقیه.
خوب بود!!! کتابت که چاپ شد انشاالله بگو بخرم حتما!!!
پاسخ:

سلام به‌روی ماهت.

اِ؟ :)) داستم رو به‌همین‌خاطر، نقره‌ای گذاشتم که سخت نباشه خوندنش. آخه قالب روشن، چشمو می‌زنه. بعد قالب‌های روشن ِ بیان هم به‌دلم نمی‌شینن. :دی چه کنم؟ 

اوهوم؛ اون‌کرات ـو، واسه خودمم یه‌جوری بود. موافقم. در مورد روزبه هم، اوّلین کسی نیستی که این‌قد احساس متناقضی داره نسبت بهش. :دی تقریباً همه کسایی که خوندن، همینو گفتن. و این ینی موفّق عمل کردم. همون‌اشاره‌ی خوبی که کردی: آدم‌هایی که دل پاکی دارن. ولی نمی‌نونن خودشونو کنترل کنن و گند می‌زنن به‌زندگی خودشون و بقیّه. :دی

ممنون.. خیلی ممنون که خوندی، خیلی ممنون که نظر دادی.. و خیلی ممنون که بهم انگیزه می‌دی.. :) چشم؛ حتماً، اگر ارزش خوندن و خریدن داشته باشه، حتماً می‌گم. :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی