Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

عجب بلوایی بود حقیقتاً... :((

جمعه, ۴ مهر ۱۳۹۳، ۰۴:۴۱ ب.ظ


هــوم؛ باز بگویید چرا من عبّاس معروفی را این‌قدر دوست دارم. باز بگویید چرا خیلی از نویسنده‌ها را قبول ندارم. امّا اسم عبّاس معروفی که می‌آید، دلم ضعف می‌رود. نه آن ضعفی که عاشق‌ها می‌روند، نه - که دل من فقط برای عشق یک نفر ضعف می‌رود، آن هم وجود خارجی ندارد. - آن ضعفی که آدم حظ می‌برد، در واقع. 


دکتر معصوم که با موزرش می‌زد فرق سر نوشافرین، کم مانده بود من هم کتاب را بکوبانم پخت سرم. بهتر که نکردم البته؛ چون ممکن بود من نیز به سرنوشت نوشافرین دچار شوم. :| تکّه‌پاره‌های خاطرات نوشافرین در رگبار کتک‌ها و  طعنه‌ها و فحش‌های معصوم را بگیرید تا نفس‌نفس زدن‌های غرق ِ عشق‌بازی و لذّت ظالمانه‌ی خاک بر سرانه‌ی معصوم، دکتر معصوم، خاک بر سر معصوم، پدر سوخته معصوم، لامصّب معصوم، تیر به جگرش بخورد معصوم، مظلوم‌کش معصوم، حسین‌کش معصوم، فرها‌دکش معصوم، کوزه‌گرکش معصوم... مرگ ِ معصوم، دردِ معصوم! :|


باز بگویید چرا این‌قدر تحسین و ستایش می‌کنم. سمفونی مردگان را اگر در سه روز تمام کردم، تابستان ِ سال ِ پیش بود و بی‌دغدغه تقریباً. امّا سال بلوا را که دو روزه در این حجم فشار و تنش کنکوریّتی‌ام- که کاری هم به مشکل دستوری این کلمه ندارم.- تمام کردم، دیگر خودتان قضاوت کنید.


 اصلاً جرج مارتین برود خودش را بچلاند توی کوزه، آبش را بخورد. حالا جاشوا آنتون یورکش معرکه بود. همین یک شخصیّت. آری، شاید من سخت‌گیرم. امّا مسئله فقط شخصیّت نیست که اگر بود، از دو کتاب ایشان- معروفی را می‌گویم- از کسی خوشم نیامد آن‌قدر. امّا روایت، نثر، سوژه، تکّه‌پارگی‌ها و این سبک جریان سیّال ذهن لعنتی... بدتر از همه- از فرط بهتر بودن، بدتر! :D - تلفیق افسانه و واقعیّت به طوری که انگار همه‌ی این‌ها را از خودش درآورده اصلاً که این‌قدر خوب با اصل داستان جوش خورده و پا به پایش می‌رود جلو.. چه تلفیقی، چه تعلیقی... چه رئالِ سوررئالی!


باری، تا عبّاس معروفی هست...


زندگی باید کرد! 


خب، این عبارت مودّبانه‌ی " دهن همه‌شون سرویسه!" بود. 

۹۳/۰۷/۰۴ موافقین ۱ مخالفین ۰
Lullaby