Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

عجیب، عجیب است...

شنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۳، ۰۷:۵۱ ق.ظ


+ مطلب زیر، صرفاً دلنوشته‌ای‌ست که به رشته‌ی تحریر در آمده و برای دلِ نویسنده‌اش منتشر شده. خواهشمندم هر عیبی در آن دیدید، صفحه را ببندید و دیگر نخوانید! متشکّرم.


روزگار عجیبی‌ست؛ اتّفاقات غیرمترقّبه‌ای می‌افتد. می‌توانم بگویم زیر سر این اسب ِ نه چندان نجیب ِ نود و سه‌ایی است؛ از وقتی آمده، جنب و جوشی در زندگی انداخته که نمی‌خواهم بگویم بد شده. اما هضمش برایم مشکل است. مثلاً نمی‌دانم چه شد و با کدام عقل، شب امتحان نهایی تاریخ، شروع به خواندن رویای تب‌آلودِ جرج مارتین کردم و بی‌اعتنا بودم نسبت به نصف حجم باقی مانده‌ی تاریخ کت و کلفتمان که خانم حسینی اظهار می‌کرد نصف بچّه‌های انسانی هر سال از آن می‌افتند. می‌خواهم بگویم این جاشوا آنتونی یورک چنان مرا شیفته‌ی خودش کرد که آن کتاب با دو برابر قطر کتاب تاریخمان را در پنج ساعت نه چندان متوالی، تمام کردم و بعد باورم نمی‌شد که به پایان رسیده! به خودم آمدم و دیدم عین دیوانه‌ها می‌خندم که خواهر کوچک‌ترم در اتاق را باز کرد و متعجّب پرسید:« چی شده؟» و منم نگاهی به کتاب تاریخ انداختم و گفتم:« ساعت دهه و من هنوز نصف کتابو نخوندم!» و او با وحشت به من نگریست که از چشمانش می‌بارید: معلوم هس چه بلایی سرت اومده؟! 


تاریخ را بد ندادم؛ می‌گویم بد ندادم، چون بیست نشدم. روزی که با بابا رفتیم برای کارنامه، از قضا خانم حسینی هم بود. مثل همیشه با گوشی‌اش ور می‌رفت و موهایش را رنگ کرده بود که به نظرم بهش نمی‌آمد. یعنی همان رنگ قهوه‌ای پررنگِ نمی‌دانم به چه توصیفش کنم بهتر از این رنگ بلوطی بود. بدون این‌که با چشمان سبز ِ خیلی کم‌رنگش که ابتدای سال می‌ترسیدیم به آنان بنگریم، به من نگاه کند، پرسید:« تاریخو چطور دادی؟ شنیدم خیلی سخت بوده.» یک چند ثانیه‌ای ساکت ماندم. سخت بود اما خیلی سخت نبود. مثلاً جامعه‌شناسی، جغرافیا، دینی و زبان‌انگلیسی سخت‌تر بود. به خصوص جغرافیا و جامعه که مرا واقعاً سرخورده کرد. تف به ذاتشان واقعاً!


البته این که خیلی چیز عجیبی نبود؛ عجیب‌تر از آن، یک پیامک با لحن نرم و مهربان بود که گفت:« منا، من شمیمم! ما رو یادته؟» و من یک لحظه سر جایم وارفتم؛ " ما" ؟ و میان پیامک‌هایش گفت:« به خدا ما خیلی گشتیم تا پیدات کنیم!»، « واقعاً هیچی اون روزا نمی‌شه! جدی می‌گم!»، « هنوزم شعر می‌گی؟ هنوزم می‌نویسی؟» و چقدر بد این سه سال گذشت... منظورم بدون آن‌هاست. یک سری دلخوری‌هایی بینمان به وجود آمده بود که فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت این اتحّاد مثلّث بتواند دوباره شکل بگیرد. اما شمیم خیلی خوشبین بود. وقتی صدایش را شنیدم، خودش بود؛ خودش بود که سه سال بزرگ‌تر شده بود، صدایش عوض شده و حسابی قد کشیده بود. شاید از من هم بیشتر. « از بچّه‌های کاوش خبر نداری؟» نه واقعاً؛ خبر ندارم. فقط مهسا برایم مانده.

 من خیلی هم همان منا نبودم. از یک منای برون‌گرا به یک منای درون‌گرا تبدیل شده‌ام که یکی یکی دارد دوستانش را خط می‌زند و حلقه‌ی روابطش را تنگ‌تر می‌کند. همین الآن شمردم؛ برایم فقط سه نفر مانده‌اند. شاید هم دو تا. یادم می‌آید ر. الف، دوست سال دوم دبیرستانم، یک بار گفت:« دوست شدن با تو راحته. ولی خودت نمی‌ذاری کسی باهات صمیمی شه!» آره؛ از یک جایی به بعد، آدم از نزدیک شدن بقیّه به خودش و نزدیک شدن خودش به بقیّه، می‌ترسد.. و این‌قدر وجود ندارم که بگردم دنبال دوستانم و نگذارم رابطه‌ی‌مان از بین برود. یعنی اگر یکی دارد می‌رود، می‌گذارم برود. می‌دانم بد است؛ می‌دانم چقدر آدم را به خاطر این ویژگی نفرت‌انگیزم ناراحت کردم و دل‌هایشان را شکستم. می‌دانم چقدر شمیم ناراحت شد، وقتی فهمید من تلاشی نکردم که این رابطه احیا شود؛ چون پیش خود بهانه می‌آوردم که دلخوری‌ها ما را به قدر کافی دور کرده. « چرا منا؟» من:« راحت‌ترم.» و سکوت خیلی بدی بینمان حاکم شد؛ سکوتی که مرا ترساند و البته، خیلی شرمنده‌ام کرد.


این هم عجیب نیست؛ عجیب‌تر این‌که حدوداً دو هفته‌ پیش، ایمیلی برایم فرستاده شد از کسی که هیــچ انتظار نداشتم چنین ایمیلی بزند و عجیب مرا به فکر فرو برد. هیچ توضیح و حرفی نداشت؛ فقط یک فایل ورد بود به نام گریزان. به شرح زیر:


گریزان

نمی دانم چه می خواهم خدایا                به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته من                چرا افسرده است این قلب پرسوز

 

      ز جمع آشنایان می گریزم                 به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها                 به بیمار دل خود می دهم گوش

 

گریزانم از این مردم که با من                بظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت                به دامانم دوصد پیرایه بستند

 

از این مردم، که تا شعرم شنیدند               برویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند               مرا دیوانه ای بدنام گفتند

 

      دل من، ای دل دیوانه من                که می سوزی ازین بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد                  خدارا، بس کن این دیوانگی ها


آن لحظه‌ای که خواندم، خیلی نتوانستم با فروغ فرخزاد و آن شخص خاص، احساس همدردی کنم. اما حالا عجیب می‌توانم. مرا ببخشید؛ ببخشید که کناره می‌گیرم. ببخشید که همیشه این منم قهر می‌کنم و بعضی وقت‌ها خیلی ته دلم خالی می‌شود. ببخشید که به من نمی‌آید گاهی چقدر می‌توانم بی‌مهر و ناجنس باشم. ببخشید که من یک بهمنی ِ احساساتی اما یک متوّلد موش ناشی‌ام که گاهی خیلی بی‌تفاوت می‌شود. ببخشید که حافظه‌ی خوبی دارم. اما عمداً خیلی چیزها را به دست فراموشی می‌سپارم. همه‌ی این‌ها عجیب است. اما من به هیچ‌عنوان عجیب نیستم. دروغ چرا؛ از این همه عجیبی و پیچیدگی بیزارم، گریزانم... گریزان!




+ فـاز " دوستای صمیمی، کارای قدیمی" یــا " می‌خوام تنها باشم، برو بیرون درم ببند!"  یـا... Mirror ـه Bruno Mars با Lil Wayne که معرکه‌س. خیلی خیلی Deep و عمیقه برام. حتماً دانلودش کنین، اگه ندارین؛ بخوام آپلود کنم، عکسش همچین یه نمور، فقط یه نمور یه جوریه! مام دنبال بهونه نیستیم والا.

 پیمان خواهری.. می‌خواهم بگویم به داستان خاطرات خون‌آشام می‌خندیدم- بهتر بگویم، بچِه‌گانه به نظرم می‌رسید- که در جلد اوّلش مردیث، بانی و الینا با هم پیمان خون بستند و در جلدهای دیگر هم مدام این پیمان را تداعی می‌کردند. اما من امروز با " تو" پیمان خواهری بستم؛ حتّی مرگ هم ما را از هم جدا نخواهد کرد... دروغ چرا؟ هیچ‌کس مثل تو نبود، نیست و نخواهد بود. اتحّاد مثلّث هم بعد از یک جنگ، در هم می‌شکند. اما تو همیشه خودت صلح می‌کنی. خودمانیم؛ شرف ِ تو از من خیلی خیلی بیشتر است...




۹۳/۰۴/۱۴ موافقین ۰ مخالفین ۰
Lullaby

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی