Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

قول می‌دهم بنویسم.

سه شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۴، ۰۸:۳۴ ق.ظ


قول می‌دهم بنویسم. همه‌ی چیزهایی که باید نوشت را. از لبخند یک‌هم‌اسمی ِ خاکی که حسرتم را برانگیخت. از غربت ِ تنهایی‌های ماه ِ بی‌ماهی، از برکه‌ی کاشی، شاعر ناشی، از دایره‌‌زنگی، گیتار فلامنکو، هوای گریه‌ی دوست، بغل‌کردن‌های خیالی، از خودکشی ِ کوانتومی و بهرامی.. و شب‌گردی‌های بعید؛ از بلوار سازمان آب تا دکترا، از تنگ غروب تا بوق سگ، گِز کردن و نترسیدن. رقصاندن حلقه‌ی تسبیح ِ همیشه به‌دست. 


از مُو؛ همان من، یا درخت انگور. از جهانی که پُر از درخت انگور و کندوی زنبور و صدای تنبور است. بچّه‌هایی که قدّ ستاره‌های آسمان‌اند و هرگز زاده نشدند. بچّه‌هایی که از رحم رویا می‌نگرند به‌دنیا. سرشار از تماشایند و مبهوت آدم‌ها. گذشتن از تخمیر انگور و لذّت شیرینش. در انتظاری از جنس طبیعت، اصالت. در انتظاری گم‌شده در زندگی شهری، به‌دور از پنجره‌های رنگی. 


از چمن. وقتی باران می‌خورد و با خاک می‌آمیزد. وقتی زنی با کلّی رنگ‌های شاد و روشن، از پنجره خیره می‌شود به‌آن‌سوی دنیا. نگاه مرد از پشت داغش کرده. زن نچرخیده می‌گوید:« از بچّه‌ها بدم می‌آد.» صدای طعنه‌آمیز مرد برمی‌خیزد:« خوش به‌حال من.» و به‌پاهای علیلش زل می‌زند. زن برمی‌گردد و به‌تلخی، لبخند می‌زند. دامنش موج برداشته. هم‌رنگ گُل است. هم‌شکل گُل است. از جهانی پُر گل‌ است، انگار.


از گرمای دستی که دور شانه‌هایم را گرفته بود و می‌گفت:« گریه نکن!» من خندیدم و گفتم:« گریه نمی‌کنم که!» ولی مرا محکم گم کرد در آغوشش. یک‌لحظه و تمام. شاید هم طولانی‌تر از برقی که در چشمانم دوید. از دلتنگی‌‌ای که به‌زبان نمی‌آورم و دنبال فرصتم. از رستورانی که آن‌یکی، تا به‌حال نرفته و شوق ِ رفتنش را دارد. حرص از این‌که چرا تولّدش را آن‌جا نگرفتیم. حیف ِ آن‌دست‌های هنرمند؛ حیف آن‌دست‌های نقّاش و باریک و بلند. آن‌دست‌های شیفته‌ی مضراب ِ سه‌تار. و هر شب، نگران ِ اندوه ِ ماه ِ دیگر.. از دوری ِ خورشیدش..


قول می‌دهم بنویسم. از خواب‌های روی‌آب. از بن‌بست بهشت. از اتاق گوشواره و اصفهان‌نصف‌جهانی که نرفتم. از مفرد مذکّر بی‌مخاطب. از بال ِ پرواز ِ یک‌عالم کبوتر ِ پابند ِ گنبد طلا. از تاکسی‌گردی‌های تهران. پارک آب و آتش و پل طبیعت ِ شاهکار. از موهایی که سیخ می‌شوند هر باری که صدای چنگ را می‌شنوند. از عـودی که گوشه‌ی خانه‌ی دایی ماند و ندادش. یاد ندادش. از طبع موسیقایی ِ معرکه‌اش. از تار و سه‌تار و گیتار و پیانو و اُرگ و دف و گیتار الکترونیک و دیگر معلوم نیست چه‌چیزهایی که رو نکرده، زدنش.


 از کتاب‌های نخوانده و نخریده و پول ِ داشته و نداشته‌ام. از کاری که روی هوا چرخید و نیامد. از دانشگاهی که قرار است کاری کند که من می‌خواهم. از حرمی که نرفتم و باید بروم. از عیدی‌ای که امسال نگرفتم و دیر است بگیرم. از ترک گناه و تکمیل حدّ چهل‌روزه تا بندگی کردن. از خدا پرسیدن و سکوت شنیدن. به‌دل‌نگرفتن و خندیدن. الکی رقصیدن و خواندن.


می‌نویسم؛ از فرفره‌ی صورتی‌ای که با دیدنش گفت:« می‌دونی اینو دیدم، یادِ کی افتادم؟» و به‌خاطر این‌تداعی‌مان خندیدیم. من می‌نویسم؛ از بچّه‌هایی که کلّی بابا لنگ‌دراز دارند. می‌نویسم از کسی که هیچ‌وقت مرا همان‌طوری که هستم، نپذیرفت. نخواست که بپذیرد و نخواست که باورم کند. می‌نویسم که چرا این‌قدر آرام شده‌ام دیگر. چرا قوی‌ شده‌ام این‌قدر. کوه، صخره، محکم، نمی‌دانم. فقط می‌دانم منم. می‌نویسم که چه‌قدر بد می‌فهمم. از لیسانس ادبیّاتی که در شانزده‌سالگی به‌من نسبت دادند. از دانشجوی فلسفه بودنم. از خنگ خطاب‌شدنم. بی‌عرضه دانستنم. از پوزخندی که   به‌همه‌ی این‌وصله‌ها زدم.  از همه‌ی وصله‌های خوب و بد و عجیب و غریبی که نمی‌فهمیدم 


.می‌نویسم از تولّد دوباره‌ و دوباره و دوباره و هزار و یک‌باره‌ام اصلاً 


از همه‌ی آدم‌هایی که دوستشان دارم و نمی‌گویم. حتّی شاید فکر کنند فکرشان نیستم. دوستتان دارم؛ تک‌تک ِ شماها را. بدها و خوب‌هاتان. من همه را دوست دارم و همه‌چیز را دوست دارم و برای نوشتن، کافی‌ست. برای زندگانی، کافی‌ست 


می‌نویسم؛ قول می‌دهم بنویسم. حالم آن‌قدر خوب است که دیگر نمی‌خواهم اجازه دهم بد شود.. :)


+ بابت پست‌های اخیر هم شرمنده.. الآن که فکرشو می‌کنم، خیلی تند رفتم. ولی انگار اون‌موقع باس می‌نوشتم..


****

بعد ازین شهر پُرِ دود

بعد ازین گنبد ِ کبود

شاید یه‌جفت بال بهم بدن و یه‌جایی واسه پریدن.. :)

# بهرام- ساز- اشباهـ‌خوب


۹۴/۰۶/۱۰ موافقین ۲ مخالفین ۰
Lullaby