Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

لذت‌های کوچیک

پنجشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۵۸ ب.ظ


می‌دونین من آدمی‌ام که خیلی سریع خوشحال می‌شم. ازون دست آدما نیستم که حتماً یه خوشیِ بزرررررگ، یه اتفاق فوق‌العــــــاده یا یه چیز تکان‌دهنده لازم‌شون باشه که حالم عوض بشه یا خوشحال بشم. برعکس اینکه در ظاهر تو خودمم و اخمالوئم. ولی خیلی سریع به کوچیک‌ترین چیزا واکنش نشون می‌دم. حتی من ازون دست آدمام که به بی‌مزه‌ترین جوک‌ها می‌خندن. ازین دست منظورمه. 


داشتم فکر می‌کردم چی باعث می‌شه بعضی وقتا نتونیم همدیگه رو درک کنیم یا نخوایم حتی. چی می‌شه حس می‌کنی دنیا رو یه پلشتیِ بزرگی گرفته که نمی‌ذاره قشنگی‌هاشو ببینی. چرا من می‌بینم یکی دیگه نمی‌بینه. و چطور می‌تونه اصلاً با ندیدنِ این چیزا زندگی کنه. همین امروز جارک رو دیدم و بهش گفتم یه وقتایی واقعاً افسرده می‌شم، واقعاً یه دل سیر زار می‌زنم و واقعاً زندگی روی دوشم سنگینی می‌کنه و نئش خودمو برای ادامه‌ش می‌کشونم. ولی کافیه یه موسیقیِ خوب، یه کتاب خوب، یه شعر خوب، یه جمله‌ی خوب، یه قرار خوب، یه دوست خوب، یه فیلم خوب، یه دیالوگ خوب... تا من همه‌ی اینا رو بریزم دور. 


عجیبه. امروز یه طوری گذشت که سراسر پُر از همینا بود. نمی‌دونم هرروز همین‌طوریه و من نمی‌بینم یا... هرروز همین‌طوریه و من نمی‌بینم. :دی و خدایا، امروز چقد خوب بود. از قبلم می‌دونستم این‌قد خوب خواهد بود. ولی دیگه نه این‌قد. قرار امروزمون به کنار، اومدم خونه The Help رو دیدم. فیلمی که با وجود طولانی بودنش اصلاً خسته‌م نکرد. یه جاهاییش گریه‌مم می‌گرفت و به طرز عجیبی، باهاش ارتباط برقرار کرده بودم. می‌خوام بگم این‌قد موضوعات انسانی نزدیک به همن، هرچقدم متفاوت باشن ولی احساسی که توی ما برمی‌انگیزن نزدیکه... بعد اومدم پای تلگرام دیدم یه شعر خوب دارم. یه شعر خوب دارم مال خودم. خیلی برام خوشایند بود. بعدش به سرم زد برم داگون رو بخونم. نخونده بودمش هم، فقط یه لحظه داشتم بلاگ ویسپار رو می‌خوندم و با خودم گفتم راستی، بلاگ ترجمه‌هاشو خیلی وقته نرفتم که. رفتم و دیدم عه، لاوکرفت. لاوکرفت رو باز کردم و دیدم ای بابا، چه عالم داستانِ نخونده دارم. انگار یه وقتایی واقعاً آدم جلوی خودشو می‌گیره. جلوی لذت‌های کوچیکشو.


و دیدن آدمای قدیمی. دیدن آدمای قدیمی باعث می‌شن یادت بیاد چی کارا می‌کردی. یادت بیاد اولین باری که با هم آشنا شدین، تو امتحانای پایان‌ترمِ اول راهنمایی بود و اون نشسته بود رو صندلی معاون، تو دم در. داشتی غر می‌زدی، خودت یادته که غر می‌زدی. ولی اون می‌گه داشتی حرفای فلسفی می‌بافتی و وقتی رفتی، با خودش گفته سال بعد باید دوست بشم باهاش. و سال بعد دوست شدین با هم. فکر نمی‌کنم هیشکی به اندازه‌ی من و جارک تو سر و کله‌ی هم زده باشن و دعوا کرده باشن و از هم متنفر شده باشن و بهم برگشته باشن. چیزایی رو ما پشت سر گذروندیم که بارها هر چی رو حاضر بودیم تحمل کنیم، جز خودمونو. جز اینکه با هم باشیم. ولی هشت سال می‌گذره و خدایا، آدم بهشون فکر می‌کنه فقط خنده‌ش می‌گیره. ما کنار هم بزرگ شدیم. انگار همو بزرگ کردیم. حتی توی بدترین روزامون. به خاطر هم بزرگ شدیم.


نمی‌دونم حرفایی که بم زد رو خودش یادش می‌مونه یا نه... نمی‌دونم جنگی که ما پشت سر گذاشتیم تا کِی یادمون می‌مونه. تازگی داشتم فکر می‌کردم من به هر چی خواستم نرسیدم. این‌قد خواستم و نرسیدم که دیگه نمی‌جنگم. اما فهمیدم فقط یادم رفته‌شون. یادم رفته و لازم بود یکی به یادم بیاره. انتظار نداشتم حرفایی رو بزنه که یا نفهمیده بودم یا اصلاً فراموش کرده بودم. فکر نمی‌کردم آدمی باشم که انگیزه‌بخش باشه. فکر نمی‌کردم بتونم الهام‌بخش باشم. وقتی بهم گفت اگه تو نبودی من هیچ‌وقت مسیرمو عوض نمی‌کردم، هیچ‌وقت جرئتشو نمی‌کردم چیزای الآنو نداشتم، گفتم ینی من از دیدِ اون کسی‌ام که واسه خواسته‌هاش مبارزه کرده و سختی کشیده و علی‌رغم فشار بقیه، توی مسیری که بهش اعتقاد داشته وارد شده؟ 


چندسال پیش یکی از بچه‌های قدیمی بم زنگ زد. حتی نمی‌گم دوست، چون از هم خوشمون نمی‌اومد. بگذریم که تعجب کرده بودم چطور هنوز شماره‌مو داره، زنگ زد و گفت یه جور بیماری استخوان داره. راستش پای تلفن این‌قد شوک شده بودم که جزییاتشو یادم نمونده. ولی همه‌ش با خودم می‌گفتم آخه چرا به من زنگ زده؟ ما از هم بدمون می‌اومد! بعد برداشت گفت زنگ زدم که ازت تشکر کنم. قبلاً فکر می‌کردم آدمِ الکی خوشی هستی که هیچ مشکلی نداره و جاه‌طلبیش آخر بدبختش می‌کنه. ولی حالا تازه حرفات برام معنی گرفتن. امیدوارم هنوز همون آدم باشی، چون خیلی روی بقیه تأثیر می‌ذاری. 


قطع که کردیم، نفسم به زور بالا می‌اومد. خدایا اینا رو از خودش دراورده بود؟ مگه من بش چی گفته بودم؟! ما از هم بدمون می‌اومد! چطوری این‌قد دقیق یادشه و من هیچی یادم نیست؟ و هنوز که هنوزه نمی‌دونم اون تماس کار درستی بود یا نه. ولی می‌دونم که اتفاق افتاد. مثل خیلی از اتفاقای درست و غلطی که می‌افتن. اون فکر می‌کرد من کسی‌ام که روش تأثیر زیادی گذاشته، این‌قد که بتونه با بیماریش مبارزه کنه. و من فکر کردم اینا رو گفته که روی من تأثیر بذاره. 


وقتی جارک اون حرفا زد، یاد همین افتادم. میار هم بم همچین چیزایی رو گفته بود. اخیراً هم وقتی داشتم درباره‌ی خواسته‌هام به لایت می‌گفتم، گفت به نظرم هیچ‌کدوم‌شون برای تو دست‌نیافتنی نیستن. جدا ازینکه بارها بهم گفته بود قدرمو نمی‌دونم. نمی‌دونم، می‌ترسم از تصور بقیه و ترجیح می‌دم تصور منفی درباره‌م داشته باشن. (هرچند مسخره‌ست اصلاً تصور بقیه برام مهم باشه.) ولی جارک هم بهم گفت من ارزش خودمو نمی‌دونم. شاید دلیلش این باشه که به خاطر غرورم خیلی به خودم آسیب زدم. ولی انگار دلیل کافی‌ای نیست. چون الآنا که غرورم خیلی خیلی کمتر از سابق شده، به نظر نمی‌رسه تصمیم درستی بوده باشه. به نظر می‌رسه باعث شده یادم بره کی بودم و چی کارا کردم و ارزشم چی بوده. 


اینا دیگه چیزای کوچیکی نیستن. دیگه نیستن...

 

۹۶/۰۵/۲۶
Lullaby