Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

ما را که بَرَد خانه؟

يكشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۵۲ ب.ظ


خدا جونم، مستی رو واسه ما حروم کردی. به جاش معنویت کاشتی تو دل. ولی آخه یکی مث من که نه می تونه مستی کنه نه دستش می رسه به چشمه ی معنویت، باید دست و پا بزنه؟ خب گاهی واقعاً می خوای بی خیال ِ دنیا شی، بی خیال ِ هزار مدل دغدغه های توی سرت که از صبح به خاطرشون ده بار نوشتی و پاک کردی و ارسال نکردی. ولی نمی شه که. بشینی پای جزوه و بخونی بخونی، بعد یهو حواست پرت شه بغض کنی بگی هیس! لوس نشو! درس بخون! بعد ببینی جزوه ای که می شد تو یه ساعت جمعش کرد، از صبح بخونی تا الآن و تموم نشه؟ چون نمی خونی خب، داری چشاتو می ندازی روشون تا مغزت سبک شه، برا خودش بچرخه. الآن اگه مست بودم، دوره داشت دیگه. تموم می شد، می رفت. نه که ایمان و نور ِ تو گذاشتی واسه اون بنده خوبات، اونایی که امروزو هی می رن دعا می خونن و تو هیئت ها می گردن. من ندارم خدا جان، ندارم این چیزا رو. نورم کمه، ایمانم کمه، اونقدم بد نیستم که مست کنم و تلوتلو بخورم شبونه تو خیابونا و بیتوته کنم با بی خیالی هام. خدا یکم واسه ما بنده بداتم باش. ناسلامتی خدایی..


خونه. خونه خونه خونه. خونه، خونه نیس. من دلم خونه میخواد. یکی منو ببره خونه ـم.. یه خونه فقط واسه خودم..


+ خیلی بدم میاد وقتی بدم، بنویسم. ولی خسته شدم از بس ننوشتم. 



۹۵/۰۳/۰۲ موافقین ۵ مخالفین ۰
Lullaby