Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

ما کجاییم و ملامت‌گر بیکار کجاست

چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۱ ب.ظ


چرا نمی‌نویسم اینجا؟ عجیبه. این‌قد سرم بندِ من‌نویس و کارگاه و تمرین‌ها بود که اینجا چیزی ازم درنمی‌اومد. راستش حتی یادش هم نمی‌کردم. حالا بگم واسه چی اومدم. امشب کارگاه‌مون تموم شد. ازش چی یاد گرفتم؟ 1. هر پنجشنبه جلسات حوزه هنری رو برم محض رضای خدا. چه کاریه پنجشنبه‌ها کلاس برمی‌دارم. 2. بنویسم بنویسم بنویسم بنویسم. 3. بخونم بخونم بخونم بخونم. این از همه مهم‌تره. من همیشه می‌خونم. ولی خوندن داریم تا خوندن. این دوره هرچی استادمون می‌پرسید خوندین؟ سرم رو تکون می‌دادم. ماجرای عجیب سگی در شب؟ نه. مادام بواری؟ نه. بازمانده‌ی روز؟ نه. دختری از پرو؟ نه. پس چی خوندم؟! چرا هنوز این همه شاهکار توی دنیا هست و من دارم ول می‌چرخم؟! 


آره، امشب کارگاه‌مون تموم شد. چه بچه‌های خوبی داشتیم. خیلی جو خوبی بود. با چندتاشون که بیشتر در ارتباط خواهیم بود، امیدوارم. از بابت چندتاشون مطمئنم حداقل. نمی‌تونستیم از هم خداحافظی کنیم. یه‌کم دیگه می‌موندیم بغض می‌کردیم. هوم؟ خیلی خوب بودیم. خدا حفظ‌مون کنه. اتفاق مبارکی که توی این دوره افتاد، نامزدیِ من بود. عا درواقع با کسی نامزد نکردم. اما از طرفی نمی‌خوام بیشتر از این توضیح بدم. آخه بقیه هم در همین حد می‌گن. نامزد شدی. اوه ممنون، ایشاالله عروسی. حالا به عروسی که نمی‌رسه ولی خب به‌قول یکی از بچه‌ها نامزدی‌شم خیلیه. پسر من هنوز بیست و یک سالمم نشده. نامزدی‌شم خیلیه. دیگه یه چیزیه بین من و کسایی که می‌دونن. این‌طوری.(یه لحظه صبر کن. من چرا دارم شبیه هولدن حرف می‌زنم؟ :/ )


مثل همیشه یه حس خب که چی دارم الان. تهِ همه‌چی این هست برام. :)) هفته دیگه امتحان‌هام شروع می‌شه و دوتا از استادهامون تا پایان امتحان‌ها مهلت واسه یه کارهایی دادن که باید انجام‌شون بدم. ویرایش دستمه و تأخیر کردم و بیشتر از هرچیزی جوشِ اونو می‌زنم. باید چندتا داستان هم بنویسم و یه سری نقشه‌های شیطانی هم دارم و بدتر از همه اینکه فکر کنم دارم عاشق می‌شم. می‌دونم الان جوگیر شدم فقط. این‌قد جوگیرم که نمدونم دقیقاً عاشق کی شدم. می‌شه آدم عاشق چندنفر بشه؟ ولی خب، هروقت یه خروار کار دارم عاشق می‌شم. وگرنه وقتی که اوج استراحتمه، لنگ‌هامو دراز می‌کنم و تخت دراز می‌کشم و به هیشکی جز خودم فکر نمی‌کنم، یا راه می‌رم زرت زرت قهوه و چایی می‌خورم و با کاکتو‌س‌هام و بتی حرف می‌زنم. 


حالا جدا از شوخی، چقد... دی داره سریع می‌گذره. وحشتناک داره سریع می‌گذره. نمدونم چه‌شه، آروم باش داداچ. امسال به باحالیِ پارسال نیست. پارسال باحالیش این بود که بیست و نه دی، خواهرم بیست و نه ساله شد و بیست بهمن، من بیست ساله. کل دنیا رو بگردی یه همچین چیز خوشگلی پیدا نمی‌کنی. یه بار بیشتر هم توی عمر جفت‌مون پیش نمی‌آد. مثل این ستاره‌هایی که می‌گن هر چندهزارسال می‌گذرن و ملت پاشین بیاین که امشب بعد سال‌ها داره می‌آد. دیگه امسال ستاره‌مون تموم می‌شه. از بیست و یک سالگی می‌ترسم. بیست سالگی رو دوست داشتم. منتظرش بودم. ولی بیست و یک سالگی از این فاصله ترسناکه. امیدوارم اتفاق‌های خوبی بیفته، چون خیلی وقت‌ها ترس‌هام الکی‌ان.


می‌گن قراره برف بیاد این دی. والا که همیشه بهمن می‌آد، روز تولد من هم می‌آد اغلب. حالا که داری با این سرعت می‌گذری، برفتم بیار. هوا خرابه. آلودگیِ اینجا وحشتناکه. هرچی زودتر بهتر. بیا بشور ببر. تولد خدیجه و مرلین رو هم تلگرامِ لامصب رو فیلتر کردن نتونستم تبریک بگم. جونم بالا می‌آد هربار وی پی انم می‌خواد تلگرام رو بیاره بالا. آخر می‌آم بیرون و می‌رم توی یه کار دیگه. حالا شماره مرلین رو نداشتم، شماره خدیجه رو که داشتم. چرا تبریک نگفتم؟ مغزم کار نمی‌کنه. استاد اختلالات یادگیری‌مون می‌گه آلودگی هوا خیلی توی عملکرد مغز تأثیر می‌ذاره. بارزترینش ضعف حافظه و انتقال‌دهنده‌های عصبیه. آلودگی هوا خلق آدمو داغون می‌کنه. یهو به خودت می‌آی می‌بینی یه مشت آدم دوقطبی دورتن، درحالی‌که خودتم هی رنگ به رنگ می‌شی. مغزمم کار نمی‌کنه. استخوونامم که چندساله وضع‌شون خرابه. با این حساب منصفانه‌ست بیست‌سالگی نامزد شم. طرف قدیما هشتاد سال عمر می‌کرد. چل سالگیش هر چی می‌شد، هنوز نصف عمرشو داشت. من فکر کنم پنجاه‌سالگی‌مو نبینم. چل و خردی سال بیشتر نخواهم بود. ببینیم تا اون موقع آلودگی هوا دیگه چه بلاهایی سرمون می‌آره.


+ خیلی وقته اینجا ننوشتم و این‌قد دارم... عجیب و غریب می‌نویسم. فکر کنم تأثیر مجموعه داستان مهدی ربیه. برو ولگردی کن رفیق. حس می‌کنم لحنش روم اثر گذاشته. خدا فیدیبو رو خیر بده. چقد آدمو به‌وجد می‌آره.


+ درواقع فکر کنم دلیل اصلی‌ای که این حرف‌های خیلی عادی رو اینجا نوشتم، این بود که امروز استادم برگشت گفت شما وبلاگ‌نویس بودین نه؟ من گفتم آره ولی یه لحظه با خودم گفتم تف به غیرتت. اومدم اینجا رگ غیرتم رو نجات بدم حقیقتش. بیشتر از یه ماهه که ننوشتم! واقعاً که، ایح ایح ایح. الان راحت شدم. :همر:


+ صفحه‌ی چالش و اینامو برداشتم. خیلی به‌نظرم خودنمایانه اومد. نیومد؟ چمدونم. شاید بعد بیارم‌شون باز. فعلاً رو مودِ گیردادنم. 


۹۶/۱۰/۱۳
Lullaby