Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

مجلس خودزنی به میزبانی شیخ اجل

پنجشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۳۱ ب.ظ

اینو باید دیروز میذاشتم که نذاشتم. از دانشگاه هول هولکی رفتن به سر ِ قرار ِ ناهار و دیوونه وار تقلا کردن تا رسیدنِ به موقع به جشن بزرگداشت سعدی و بعدم پیاده روی های شبونه از ابوطالب تا کلاهدوز و راهنمایی و رسیدن به کلاس زبان و ساعت ده هم خونه شَل و پَل افتادن و کتاب تاریخ روانشناسی رو تو سر کوبیدن که اصن وقت نشد خوند و سه شنبه امتحانه و لامصب پونصد صفحه ـس و هنوز دویست صفحه ـش مونده و تازه باید یه دور دیگه هم خوندش بس که نظریه و رویکرد و نقد و اسم و رسم و کوفت و درد و..  مخلص کلام اینکه، وخ نشد دیشب بزنم. همین. این همه غر زدن نداش. :| چه کنم؛ یهو امتحانا دارن شروو میشن و کنفرانسا هم افتاده این بین و هزار و یک بدبختی ِ دیگه، دِرُم دیوِنِه مِرُم!


حالا اینم از آقا سعدی مون.. این شعرشو به طرز مرگباری دوس دارم. آدمو به خودزنی می رسونه. :دی کلاً سعدی ازین مَردایی بوده که معشوقشو دق مرگ میداده. خوب شد معاصر نشد با من، واقعاً میرسیدم به خودزنی. :)))


تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباشد

من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن برپای خیزی

که سرو راست پیشت خم نباشد

مبادا در جهان دلتنگ رویی

که رویت بیند و خرم نباشد

من اول روز دانستم که این عهد

که با من می‌کنی محکم نباشد

که دانستم که هرگز سازگاری

پری را با بنی آدم نباشد

مکن یارا دلم مجروح مگذار

که هیچم در جهان مرهم نباشد

بیا تا جان شیرین در تو ریزم

که بخل و دوستی با هم نباشد

نخواهم بی تو یک دم زندگانی

که طیب عیش بی همدم نباشد

نظر گویند سعدی با که داری

که غم با یار گفتن غم نباشد

حدیث دوست با دشمن نگویم

که هرگز مدعی محرم نباشد





۹۵/۰۲/۰۲ موافقین ۸ مخالفین ۱
Lullaby