Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

مرگ

شنبه, ۸ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۴ ق.ظ


هربار که یه حیوونی می‌میره، من بدجور بُق می‌کنم. همه‌ش حیوونه رو تصور می‌کنم که آروم آروم مُرده. آخرین خاطراتشو مرور می‌کنم یا چیزایی رو که بقیه ازش دیده بودن آخرای عمرش. برای آدما اصلاً اینطور نیست. فلانی می‌میره و من می‌گم عه، مُرد؟ وای. و همین. اما حیوونی که می‌میره... 


آدما خاک می‌شن. ولی خیلی حیوونا خاک نمی‌شن. کی اصن خاک‌شون می‌کنه؟ دست نزن مُرده رو. تازه اونم حیوونِ مُرده رو. حیوونایی که می‌میرن یه گوشه ول می‌شن تا بپوسن. متوجهین؟ بو می‌گیرن و می‌گندن. حیوونایی که می‌میرن قبلش نمی‌تونستن بگن من دارم می‌میرم. نمی‌فهمیدن چه‌شونه. هرباری که صداشون بزنی می‌آن پیشت و مهربونن. ولی به‌راحتی نمی‌شه فهمید حالش خوب نیس. نمی‌گه یارو حالم خوب نیس. چرا انتظار داری هربار صدام می‌زنی بدوئم پیشت وقتی نمی‌فهمی چه مرگمه؟ وقتی نمی‌فهمی ممکنه بمیرم چون اصلاً مراقبت‌های شماها رو ندارم. 


حالم بد می‌شه. حیوونا غریزه‌ی فوق‌العاده‌ای دارن. اگه بفهمن تو مریضی یا حتی بی‌حالی، یه جوری سعی می‌کنن هواتو داشته باشن و نوازشت کنن و ازت دلجویی کنن. ولی... پوووف. حس می‌کنم دارم از درون می‌گندم. وقتی یه حیوون می‌میره خیلی سنگین می‌شم. سنگین مث مرگ، انگار همه‌چی تو مرگ اون حیوون مقصره. 


جفت جسی مُرد. یه بار بیشتر ندیده بودمش. ولی همیشه به مهربونی ازش یاد می‌کردم. برای جسی که زندگی پُرفراز و نشیبی داشت، واقعاً جفت خوبی بود. مرد زندگی و اینا. شاید هیکلِ تمام‌سیاهش اول آدمو بترسونه. ولی چشمای مهربون و دم‌تکون‌دادن و صمیمیتش خیلی قشنگ بود. اولین و آخرین باری که دیدمش، تازه توله‌هاشون به دنیا اومده بود و می‌خواستیم بریم خونه‌شون. 


جسی که بی‌حال یه گوشه ولو شده بود و حوصله‌مونو نداشت. فقط وقتی دید داریم نزدیک توله‌هاش می‌شیم، غریزه‌ی مادریش گُل کرد و بلند شد و بهمون زوزه کشید. با اینکه ما صاحب‌های قبلیش بودیم. ولی غریزه‌ی مادری خیلی شدیده. هرچند دندون‌قروچه نکرد و حالت تهدیدآمیزی نداشت. ولی ما هم نخواستیم بیشتر از این مزاحمش بشیم. درعوض بابائه یه جوری دنبال‌مون می‌اومد انگار خوشحال شده بود اومده بودیم دیدنیِ خونواده‌ش و همه‌ش نگاه‌مون می‌کرد و دورمون می‌چرخید. 


اول که ما رو نزدیک نرده‌ها دید، یه جوری پارس کرد و چرخید که انگار می‌گفت بفرمایین ازین ور. توی راه اگه وامی‌ستادیم برمی‌گشت منتظر نگاه‌مون می‌کرد و دمشو تکون می‌داد. خیلی سگ مهربونی بود، چرا فقط یه بار دیدمش...


غیر جسی هر سه‌تاشون مریض شده بودن. بابائه مُرده و خیلی دردم می‌گیره که جسی قراره توله‌هاشو دیگه تنهایی بزرگ کنه. لیاقتش چنین چیزی نبود، یه همچین مرد خوبی باید بزرگ شدنِ توله‌هاشونو می‌دید و کنارشون می‌موند. الان یکی از توله‌ها خوب شده و اون یکی که وضعش وخیم بود، بهتره. آمپول و سرُم زده و دل و دماغ نداره. ولی بازم مهربونه و هوای صاحباشو داره. خیلی دردآوره، می‌دونین... ما آدما کسایی رو که بابامونو به کشتن می‌دن نمی‌بخشیم... نمی‌دونم الان دارم از سر ناراحتی به این چیزا فکر می‌کنم و واقعاً سگ‌ها چنین احساسات پیچیده و انسانی‌ای ندارن. ولی به‌خدا که دارن، چطور ممکنه نداشته باشن... چطور چیزایی که برامون مفیده رو می‌گیم دارن. 


فکر می‌کنم دلیل اینکه توله‌ها صاحب‌هاشونو بخشیدن، اینه که برخلاف ما آدما دنبال مقصر نیستن. با خودشون می‌گن یه پدیده‌ای با یه علت مشخص رخ داده و تموم شده. فلسفه‌ی مثبت‌نگری همینه دیگه. بامزه‌ست، چنین رویکردی رو شاید به‌زور چهل‌سالی می‌شه که شکل گرفته و گسترش پیدا کرده. ولی حیوونایی که از خودمون پایین‌تر می‌دونیم‌شون، چنین منشی دارن. ربطی به سطح درک و عقل نداره، یه چیز سرشتیه براشون. هنوزم نمی‌دونم به چی‌مون می‌نازیم وقتی خودمون مثل حیووناییم و حیوونا خیلی انسانی.

۹۶/۰۷/۰۸ موافقین ۴ مخالفین ۰
Lullaby