Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

موسی، کو تقی؟

جمعه, ۴ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۱۴ ب.ظ


نمدونم چرا قمری‌ها حفاظ اتاق مامانم‌اینا رو دوس دارن. همیشه یکی- دو تا قمری روش می‌شینن. قمری‌های مختلف؛ بعضی‌هاشون لونه هم ساختن و بعداً رفتن. ولی یه‌قمری ـه تازگی پیداش شده، همیشه‌ی خدا رو همون‌حفاظ هس. اصن یه‌جوری نشسته، انگار نگهبانه. انگار قلمروشه. یه‌جوری نگاه می‌کنه، انگار دوربین مدار بسته‌س. خیلی هم بی‌سر و صداس؛ برعکس خیلی از قمری‌هایی که می‌اومدن، صُبا نمی‌گه:« موسی، کو تقی؟»


به‌جاش من هر وخ می‌بینمش، بهش می‌گم:« اِ، موسی! کو تقی؟» و با لودگی می‌خندم. واقعاً با لودگی. این‌جور وختا آدم فک می‌کنه چقد لوس و لوده‌س. آخه اون.. نگاه عجیبی داره. نگاه غریبی داره.. نگاهش مال یه‌دنیای دیگه‌س که من ازش سر در نمی‌آرم. ولی اون از من سر در می‌آره و یه‌جوری نگاهم می‌کنه، انگار با خودش می‌گه:« چقد دنیای این‌آدما کمه.» می‌دونین چی می‌گم؟


و افسانه‌ها می‌گن که، قمری‌ها موسی نیستن؛ کریم ـن. کریم که دنبال داداشش، تقی، می‌گرده و از خدا خواسته پرنده بشه تا پیداش کنه.. 

اون‌وخ، ماها داریم دنبال چی می‌گردیم؟

اونم روی زمین؟




۹۴/۱۰/۰۴ موافقین ۴ مخالفین ۰
Lullaby