Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

نوشتنش به قدر خودش خطرناکه؟

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۱۸ ب.ظ


خدایا خدایا خدایا. چرا یه چیزایی بارِ هیجانی‌ش از خودش بیشتره؟! 


من هی به این صحنه فکر می‌کنم. بارها و بارها و بارها. با حالت‌های مختلف، دیالوگ‌های مختلف، فضای پُرتر، حس بیشتر.. ولی آخرم می‌ترسم. آخرم دست و دلم نمی‌ره بهش. با خودم می‌گم باب تو همین یکی رو جمع کنی، شاهکار کردی. همین یکی رو بتونی سامون بدی و خرابش نکنی، معرکه‌س. ولی دیدین آدم از همون پله‌ی اول داره فکر می‌کنه آخرش می‌ره کجا؟ تهش که چی؟ خاصیتمون همینه دیگه. منم این‌طوری‌ام. هر چی بگم الآن نه الآن نه، هر چی تمرکزمو بذارم رو یه چیز دیگه، بازم یه وقتایی اون صدا و آهنگِ خاص بی‌اختیار می‌پیچه تو سرم و تصاویر جون می‌گیرن و.. به خودم که می‌آم می‌بینم وسط داستانمم. زنجیر شده یا بازه؟ نقاب داره یا نداره؟ نیش و کنایه می‌زنه یا هیچی نمی‌گه؟ ازون خوشش می‌آد یا وانمود می‌کنه یا صراحتاً نفرتشو نشون می‌ده؟ دلش با اوناست یا با خودش؟ خائنه یا نه؟ اصن باید ازین صحنه داستان شروع بشه یا یه جای دیگه؟ کجای دیگه؟! 


۹۵/۱۰/۲۴
Lullaby