Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

وصول به‌بهترین‌ها، فقط.. شجاعت می‌خواد..!

چهارشنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۲۷ ب.ظ


باورم نمی‌شه.. بعضی عباراتش به‌قدری قشنگن که باورم نمی‌شه دو سال ِ پیش نوشتمش. حتی الآن هم شاید به‌این‌قشنگی نتونم بنویسم.. توصیفا بعضی جاها تکان‌دهنده‌ن.. ولی باقی ِ داستان، ناامیدکننده‌ست. :)) یه‌جاهایی اون‌قد خزعبله که خودمم از روش رد می‌شم. کل‌کل‌های هستی و هادی، دیوونه‌بازیای تیبا، اون‌حالت زیادی مثبت و صاف و ساده‌ی اغراق‌گون ِ تیام.. چقد دوستش داشتم. الآن ازش بدم می‌آد حتی؛ چون می‌دونم شخصیت به‌این‌خوبی، وجود نداره و به‌طرز چندش‌ناکی، ملکوتیه. هادی معقول‌تره. اما شخصیت منفی داستانـو خیلی بیشتر دوست دارم. ارباب مرموز و خفن و شکنجه‌گر و عاشق :-" یا هایده.. که خیلی شبیه چیزی هست که درون منه.. و البته همه شخصیت‌ها جزوی از منن. ولی هایده بیشتر از همه، منه..


کل جریان، سیر خیلی خوبی داره. انصافاً خیلی خوب جمع و جورش کردم. ولی شخصیت‌ها خیلی خیلی ظرفیت‌های بیشتر و بهتری داشتن که از رو بی‌تجربگی و خام‌دستی، به‌خاک دادمشون. در مجموع، درسته که الآن باورم نمی‌شه چنین‌خزعبلی رو من نوشتم. ولی تجربه‌هایی که سرش به‌دست آوردم، قدر ده‌سااااال منو رشد داد! قدر ده‌سااااال بزرگم کرد. چه‌قلممو، چه‌فکرمو، چه‌احساساتمو.. من از همون‌اولشم می‌دونستم از پس این‌ایده‌ی عظیم برنمی‌آم. ولی ریسک کردم، ولی جرئت کردم، ولی شجاع بودم.. خیلی خیلی شجاع بودم.. و دیدم شجاعت، چیزی می‌ده که ارزششو داره.. بهترین‌اثر من نیست- برخلاف چیزی که اون‌موقع دنبالش بودم. ولی بهترین‌تلاشم هست، بهترین‌شجاعتم هست.. و من اون‌سال شاید بهترین‌سال زندگی‌م بود؛ چون منو ساخت.. من با این‌اثر ساخته شدم.. من با این‌اثر یه‌سال زندگی کردم. ولی انگار یه‌عمر در کنار هم زیر یک‌سقف بودیم. :دی نه واقعاً مثل یه‌آدم بود برام، مثل کسی که همش بهش فک می‌کنی، همش دلتنگشی، هر روز ِ خدا می‌نویسی ازش، داره تو زندگی‌ت ریشه می‌دوونه و تو رو هم تصاحب می‌کنه و غرقش می‌شی.. یه‌چیزی مثل عشق می‌مونه. اما انگاری سخت‌تره.. نمی‌دونم، یه‌سال درگیری کم نیست.. به‌هر حال، بهش مدیونم. نمی‌ذارمش کنار. شاید ده‌سال دیگه چاپ بشه. ولی می‌شه. یه‌روز به‌مرگمم مونده باشه، می‌شه! بحث یه‌عمر زندگیه! 


 اینو نوشتم که اگه یه‌روزی هوس خیانت زد به‌سرم، یادم بیوفته به‌این‌پست و بخونمش.. چون چندباری تو خیالم خیانت کردم بهش؛ خواستم.. پاکش کنم.. 


+ ممنون از همه کسایی که اون‌دوران می‌خوندنش و پیگیرش بودن و منو از راهنمایی‌های دوستانه و صمیمانه‌شون دریغ نمی‌کردن.. ریحونه، نرگس، دانیال، سمانه.. و علی- که اگه این‌اخیراً درباره‌ش بم نمی‌گفت، من نمی‌رفتم تو فکرش.. کاغذهای در هم و بر هم ِ خلاصه‌نویسی‌هاشو زیر و رو نمی‌کردم و دلم براش تنگ نمی‌شد و نمی‌شستم گریه کنم و بگم، خیلی بی‌شوعوری.. چطور می‌خواستی پاکش کنی؟ چطور؟! 

۹۵/۰۳/۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰
Lullaby