Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

و من چه‌قدر دیر فهمیدم تو چه نازنینی.. :)

سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۰۹ ب.ظ


که هیچ‌کس نمی‌تواند مثل تو یک‌هو از در درآید و مرا در حصار ِ تاریکی‌ام ببیند و غرغر کند" چراغا رو چرا روشن نکردی؟" و همه‌شان را بزنی روشن کنی و من با دیدنِ تو و همیشه شیک‌پوش‌بودنت بی‌اختیار لبخند بزنم و کنجکاوی‌ام را نسبت به جعبه روی دستانت فروخورم تا ادامه‌ی کتابم را بخوانم و بعد یواشکی از پشت سرت بیایم ببینم چه می‌کنی و بشنوم هی می‌گویی" جوجو؟" و چشمم بیفتد به خرگوشه و یاد بچگی‌هامان بیفتم.


یک‌هو سر برسی و خانه را زیر و رو کنی. فقط تویی که با آمدنت همه‌ خانه روشن می‌شود. می‌دانم آن تهِ تهِ بداخلاقی‌هایت هم یک جور شور معصومانه‌ست که خدا نکند چشمت بیفتد به یک حیوان تا گُل کند. دلت برای سگِ کنار جاده بسوزد و بیاوری‌اش خانه و دلخوری‌های مادر را به جان بخری تا مداوایش کنی. کبوترِ کله‌پارفته‌ی بیچاره را بیاوری و با اسم بیماری‌اش صدایش بزنی و آن‌قدر مراقبش باشی تا شروع به آوازخواندن کند و چنان بخواند که آدم بماند آخر کبوتر هم بلد است این‌قدر قشنگ بخواند؟ و وقتی خوب می‌شود، پَرَش دهی برود. جوجه‌‌رنگی بگیری و هر چه مادر بگوید" اینا می‌میرن طفلیا"، تو بزرگشان کنی و نر و ماده‌شدنشان را ببینی و بشوند اولین مرغ و خروسی که با سگ‌ها بازی می‌کنند. یک روز تو حیاط پرنده عجیبی ببینی و به سرت بزند بروی گیرش بیندازی تا ببینی چه جانوری‌ست. و ناقلا طوری از لای دستت دَر برود که دور تا دور ِ خانه دنبالش بدوی و به خواهرکوچکه‌مان بگویی" بیگیرش بیگیرش!" و پرنده ـه به سرعت نور زیر پله‌ها قایم شود. 


از تو می‌شود پست خیلی طولانی‌تری نوشت. ولی برای امروز کافی‌ست. فقط..


من خیلی دیر تو را فهمیدم. توی این دنیایی که برای فهمیدن خیلی آدم‌ها سال‌هااا هم کافی نیست، چرا نباید آدم‌هایی را که می‌ارزند، شناخت؟


+ نمدونستم خرگوشا این‌قد شلغم دوست دارن! طفلی هر چی جلوش بذاری می‌خوره. یک بند می‌خوره! :)) همشم دنبال من می‌دوئه. کله‌شو می‌آره جلو و می‌چسبونه به دستم که نازش کنم. :D رو پاهاش وایمی‌سته تماشات می‌کنه :))

۹۵/۰۹/۱۶ موافقین ۲ مخالفین ۰
Lullaby