Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

یادداشت‌های تک‌شاخ

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ق.ظ


من اصولاً آدمِ چیز جمع‌کنی‌ام. کارتِ کتاب‌فروشی‌جمع‌کن، جملاتِ الهام‌بخش‌جمع‌کن، پلاستیک‌جمع‌کن، سنگ‌جمع‌کن، دست‌خط‌جمع‌کن، شعر جمع‌کن، حتی آشغال‌جمع‌کن. بله، تو این دل و تو این مغز پُرِ آشغاله که باید توبره توبره بذارمشون دمِ در. خیلی مهمه که بتونی فرق چیزای آشغالو با چیزای باارزش درک کنی. مهمه که تاریخ انقضای هر چی رو بدونی و دیگه بندازی‌ش دور. وگرنه برا سلامتی ضرر داره. فکرای آشغال، احساسای آشغال، کارای آشغال.. باید بتونی از شرشون خلاص شی. وگرنه تبدیل می‌شی به یه آشغال‌دونیِ معرکه که دیگه براش کتاب‌فروشیا و جملاتِ الهام‌بخش و پلاستیک‌ها و سنگ‌ها و دست‌خط‌ها و شعرها مهم نیستن. اون فقط آشغال جمع می‌کنه، آشغال می‌خواد، آشغال می‌بینه، آشغال می‌شنوه، آشغال می‌خوره، آشغال می‌فهمه، آشغال حس می‌کنه و، در نهایت تبدیل می‌شه به یه تیکه آشغال. بله، به همین صراحت دارم می‌گم. آدم با خودش نتونه روراست باشه، با کی می‌تونه باشه؟


ولی یه شب که بالأخره جرئت کردم آشغالامو ببرم دم در، دیدم تو تاریکی یه چیز سفید و نازک افتاده. گفتم اووو، من که این همه راه واسه این آشغالا اومدم، کلی کاره! دیگه عمراً تو این تاریکی برم دنبال اون چیزِ سفید و نازکِ کوفتی! ولی آدمِ فضول مگه دلش بند می‌شه؟ بند دلش پاره می‌شه و پرت می‌شه وسط معرکه. منم پرت شدم تو تاریکی. سریع اون چیز سفید و نازکِ کوفتی رو چنگ زدم و پریدم تو حریمِ امنم. گرفتمش تو نور، دیدم عه. یه چیزیه شبیه نامه. راستش خیلی ذوق کردم. آخه تعداد دفعاتی که نامه به دستم رسیده، به زحمت به انگشتای یه دستمم می‌رسه. شاید من خیلی آدمِ الکی خوشی‌ام. ولی این چیزا خیلی مهربونن. یه جورایی انگار مهمی. به هر حال نامه‌ی فیزیکی خیلی فرق داره تا نامه‌ی مجازی. مثل حضور فیزیکی. مثل بودنِ فیزیکی. 


منم با ذوق نامه رو وا کردم و دیدم یه یادداشتِ آبی- بنفشه. نه که قلمش آبی- بنفش باشه ها. نه! کل کاغذش آبی- بنفش بود! شبیه آسمون بود. انگار وسط آسمون برام یادداشت نوشته بود. بوش کردم. آخه من خیلی به بوها اهمیت می‌دم. وگرنه از کجا بفهمم یه کارا و یه فکرا و یه احساسایی آشغالن؟ آره، بوش کردم. بوش کردم و بوی آسمونو می‌داد. بوی ستاره‌ها. بوی بارون. وای که چقد دلم بارون خواست.. ولی این کلمه‌های یادداشت بودن که مثل بارون جلو چشام می‌رقصیدن. به خدا یه کلمه‌شم یادم نیست. ولی پاش امضای تک‌شاخ بود. امضای تک‌شاخ بود و یه رنگ نقره‌ایِ محشری داشت. انگار.. اوه، انگار با اشکاش امضا کرده بود. انگار تو آخرین لحظاتِ شکارش این یادداشتو نوشته بود. نمدونم می‌دونسته این یادداشت قراره برسه به دست من یا نه. ولی می‌خوام.. می‌خوام بازم برم تو تاریکی. می‌خوام برم دنبالش بگردم. امیدوارم شکارچی اونو شکار نکرده باشه. امیدوارم با دیدنِ اشکاش دلش به رحم اومده باشه. می‌دونم امیدِ ناامیدیه، اگه همچین آدمی بود که شکارچی نمی‌شد. ولی مگه من می‌دونستم قراره هر شبی که آشغالامو به هزار زحمت می‌ذارم دم در، نامه‌ی تک‌شاخ پیدا کنم؟ 


۹۵/۱۱/۰۴
Lullaby