Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

But there's a scream inside that we all try to hide!

سه شنبه, ۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۱۴ ب.ظ


Sia دارد Bird Set Free می‌خواند و من سیب‌زمینی پوست می‌گیرم که آب، جوش می‌آید و کتری برقی " دینگ!" ـی صدا می‌کند. پودر قهوه را توی لیوان می‌ریزم و از سرم می‌گذرد که چگونه بالأحره به ضعفم در برابر قهوه، غلبه کردم؟ چیزی که حتی یک‌ذره‌اش هم سرم را به دوران می‌انداخت و دمای بدنم را پایین می‌آورد و ریزه ریزه تنم را می‌لرزاند. به گمانم خواندن ِ یک‌مقاله پیرامون فواید قهوه بود که باعث شد راهش را یاد بگیرم. این‌که آدم به یک‌چیزهایی حساسیت داشته باشد، نباید همیشگی شود. وقتی فکر می‌کنم خواهرکوچکه‌ام به آسم وحشتناک و طولانی‌مدتش غلبه کرد، می‌فهمم پس واقعاً هیچ‌چیز نیست که آدم در برابرش مستأصل بماند و به ضعف بیفتد. بخصوص که آدم خیلی دوست دارد اختیار ِ حتی جبرانگیزترین جنبه‌هایش را به دست خود بگیرد. و این یکی- قهوه- یک‌نمونه بسیار جزیی و کوچک است. اما باید از کوچک‌ها شروع کرد. 


آهنگ که تمام می‌شود، " رقص چوب" ِ اردشیر کامکار برمی‌خیزد که سعی می‌کنم صدایش را از میان قطرات آب ِ شیر بشنوم؛ وقتی دارم رنده را می‌شویم تا باز سراغ سیب‌زمینی‌ بروم. لبخند می‌زنم و با خودم می‌گویم این یکی، از آن آهنگ‌هایی‌ست که بدجوری آدم را سر صبح سرحال می‌کند. رنده رنده‌های سیب‌زمینی را می‌ریزم توی ماهیتابه و صفحه تلگرام را باز می‌کنم و کانال‌ها و حرف‌ها را چک می‌کنم. بعد چشمم به باب دیلن می‌افتد. باز هم باب دیلن- که این‌روزها کلی سرش بحث است بخاطر نوبل ادبیاتش. و ظاهراً به کفشش هم نیست. باید اعتراف کنم از باب دیلن هیچ‌کارش را درست و درمان نشنیده‌ام، جز Sara که آن هم به لطف استاد داستان‌نویسی‌ام بود، وقتی گذاشت روی کانالش و من اگر به سلیقه‌اش اعتماد نداشتم، آن را هم گوش نمی‌دادم؛ چون بدم می‌آید درست وقتی یک‌نفر جایزه‌ای می‌گیرد، بیافتی دنبال آثارش تا از خیل ِ روشنفکرهای جامعه عقب نمانی. نه، من این‌قدر راحت دلم به دست نمی‌آید و ترجیح می‌دهم در جمع ِ هفته پیش ِ جلسه‌ای که رفتم، سرم را بیاندازم پایین و صبورانه به صحبت‌های دیگران گوش دهم تا نقد و نظرها را بشنوم. نه برای این‌که قضاوت کنم، برای این‌که صرفاً بشنوم و چیزی توی سرم داشته باشم. گرچه Sara ِ باب دیلن حقیقتاً قشنگ است و البته، بی‌اندازه غم‌انگیز. بی‌اندازه..


یک بوهایی می‌آید. به گمانم وقتش است که سیب‌زمینی را برگردانم تا روی دیگرش بپزد. راستش کم کم دارد از آشپزی خوشم می‌آید. شاید خنده‌دار باشد. ولی شبیه داستان‌نوشتن است. به شرطی که اول از قدم‌های کوچک شروع کنی. وگرنه نوشتن برایت می‌شود حسرت. و به تبع آشپزی هم. و خیلی چیزهای دیگر. چون واقعیت این است که هر چه بیشتر می‌نویسی، بیشتر می‌فهمی نوشتن چه‌قدر سخت است و این ممکن است ناامیدت کند. ولی مگر می‌شود این عشق زجرآور را ول کرد؟


به خدا که نمی‌شود. مخصوصاً وقتی هر شب‌ با یک سر ِ پُر هوس از ایده‌هایت به خواب می‌روی و خوابشان را می‌بینی و صبح‌ها به امیدشان بلند می‌شوی و چشمت به برگه روی میزت می‌افتد که با خودکار سیاه ِ مقتدرانه‌ات نوشته‌ای" ایده‌هایی برای نفس‌کشیدن" و جلو آن‌هایی که داری می‌نویسی‌ یا رویشان فکر می‌کنی، تیک می‌زنی. خدایا، دیگر از زندگی چه می‌توانم بخواهم؟ 


تا وقتی ایده‌ داری، خوشبختی.


درست مثل وقتی که Sia می‌خواند:


..I find myself in my melodies

I sing for love, I sing for me

..I shout it out like a bird set free

۹۵/۰۸/۰۴ موافقین ۳ مخالفین ۰
Lullaby