Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

هــوم.. مرد ایده‌آل، هـا؟!

دوشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۳، ۰۷:۳۱ ق.ظ

به ندرت سریال، فیلم، انیمیشن- البته نه، انیمیشن به واسطه‌ی داشتن خواهر کوچک‌تر، زیاد می‌بینم-، انیمه و هر چه در همین مایه‌هاست، می‌بینم؛ مگر متخصّصان ِ سینمایی پیشنهاد کنند که منظورم از این‌ اشخاص گرامی، در دایره‌ی روابط اجتماعی خودم هست. از همین رو، نمی‌توانم بیایم مثلاً یک نقد مفصّل در باب انیمه‌هایی که این تابستان دارم نگاه می‌کنم- خب، این‌ها هم به زحمت به انگشت‌های یک دست می‌رسند-، بنویسم. امّا چون من یک متوّلد سال ِ موشی‌ام و ذاتاً غرغرو، ایرادگیر و منتقد، می‌خواهم از همین انیمه‌ای که خیلی دوستش دارم ایرادی بگیرم. در واقع، شاید تنها عیب‌هایی که بتوان از این مجموعه گرفت.


اِل. ریوزاکی

نمی‌دانم کدام صحنه


دارم درباره‌ی Death Note صحبت می‌کنم؛ انیمه‌ای که از نظر داستانی شاید در ابتدای امر کمی کج‌منطق باشد که آن هم به خاطر تبصره‌های زیاد و به اقتضای سبک تخیّلی- جنایی‌اش است. ساختار داستانی قوی و جالبی دارد. می‌خواهم بگویم همیشه درک کسانی که خوره‌ی انیمه‌اند، برای من دشوار بوده. امّا می‌بینم چندان هم غیرقابل درک نیستند. 


شاید قوی‌ترین بخش داستان، برگردد به شخصیت‌پردازی؛ شخصیت‌هایی در عین حال پیچیده امّا ملموس! عطش لایتِ هجده ساله برای برقراری عدالت به روشی که فطرت انسانی‌اش را لکه‌دار کرد، عشق در نگاه اوّل ِ میسای بیست ساله که برای مدل ِ زیبا و کمال‌گرایی مثل او دور از ذهن نیست، احساس مسئولیت در کنار وابستگی‌های احساسی و ارزش‌های اخلاقی ِ پدر لایت... حتّی شخصیت‌های فرعی این داستان یا به عبارت بهتر، انیمه، شایان توجه‌اند. نویسنده‌ی این مجموعه خودش ته مایه‌ای از هر کدام این‌ها را در وجودش داشته که به آن‌ها وجود و هستی بخشیده تا به صورت مستقل در‌بیایند. 


ریوزاکی در سمت راست، لایت در سمت چپ، میسا هم پشت میز واژگون!

دعوا بر سر این بوده که ریوزاکی اظهار دارد افسردگی گرفته، چون تئوری‌هایش در مورد کیرا نتیجه‌بخش نبودند

و لایت او را نکوهش و سرزنش می‌کند که شخصی با نبوغ، تجربه، صبر و پشتکار وی باید خیلی سست‌عنصر باشد که افسردگی بگیرد

در همین لحظه، عوامل پشت صحنه برای متوّقف کردن زد و خورد بیشتر، زنگ می‌زنند 


خب، قرار بود عیبش را بگویم. به نظر من، اِل یا همان ریوزاکی که این همه در جریان حلّ پرونده‌ی کیراهای اوّلیه و ثانویه و موقّتی بود و نقش اصلی را در آن داشت، هنگامی که مُرد، داستان سکته کرد. یعنی هر چه بعد از مرگ او اتّفاق افتاد، در جهت به پایان بردن داستان بود. می‌خواهم بگویم اگر او نمی‌مُرد، باز هم مسیر داستان چنین سیری طی می‌کرد. امّا مرگ ریوزاکی و ورود دو شخصّیت نیئر و مِلو+ باقی قضایایی که به دنبال این‌ها به وجود آمد، در غیر این صورت پایانی به این حد غمگین، عمیق، فلسفی و احساسی نمی‌داشت.


 در ثانی، برای چنین شخصّیت مهّمی هیچ مراسم خاک‌سپاری‌ای ترتیب ندادند. حتّی مشخّص نشد با جنازه‌اش چه کردند، کجا رفت و نام واقعی‌اش چه بود. من فکر می‌کنم آن صحنه‌ای که دارد در میان دستان لایت جان می‌دهد، باید سیل خاطراتی که در مقابل دیدگانش به رقص در می‌آیند، طولانی‌تر و ویرانگرتر می‌بود. از این اعصاب خردکن‌تر نیست که نویسنده به زندگی خصوصی چنین شخصّیت مهّمی توجه نکند. می‌دانم این فقط حرص من نیست که در‌آمد.


 علاوه بر این، ریوزاکی در تمام صحنه‌های عرصه‌ی حضورش یک تیپ و یک لباس را دارد! یعنی این بشر با حمّام قهر بود؟ پس چرا صورتش ریش نداشت؟ نمی‌شود شخصی حمّام نکند. امّا به اصلاح صورتش اهمّیت دهد! این‌طوری هم نبود که یکی از شخصّیت‌ها دماغش را بگیرد و بگوید" اوه ریوزاکی، تا حالا حموم نرفتی؟" خب، نمی‌شود که آدم حمّام نرود و لباس‌هایش را عوض نکند. امّا نه بو بدهد، نه کثیف شده باشد، نه سلول‌های روی سطح پوستش تجدید شوند و الخ. به حوری بهشتی یا چه می‌دانم، از این تیپ موجودات هم نمی‌مانست! 


دیگر این‌که چطور ممکن است شخصی در تمام عمرش فقط شیرینی‌جات تناول کند، سالم بماند و تازه، بسیار حواس‌جمع و باهوش؟ این فلک‌زده هر چه می‌خورد، قند و بستنی و کیک و دسرهای شیرین بود!  دُدیگر، طرز نشستنش است؛ من خودم در دوران امتحانات پایان ترم، اکثراً بدین حالت می‌نشینم و دلیلش را هیچ‌وقت نمی‌دانستم. فقط به نظرم می‌آمد که بهتر می‌توانم مطالب را بفهمم و به خاطر بسپارم و سرعت بالاتری دارم. امّا یک مدّت که بدین حالت باشم، انتهای ستون فقراتم به شدّت آزرده می‌شود و در هنگام راه رفتن، مثل ربات‌ها گام برمی‌دارم و تیر می‌کشد. پشتم هم شبیه قوز کرده‌ها می‌شود. بعد، او یک عمر آن هم همیشه، بدین شکل می‌نشیند. طبیعتاً لازم نیست آدم تمرکزِ مثبتِ چهل درصدی را همواره حفظ کند. شاید عادت کرده؛ بیخود نیست که آن‌قدر در هم خمیده و ناقص‌الاندام دیده می‌شود. هر چند، هر کس شیوه‌های مختلفی دارد و دلیل نمی‌شود چون در حالت عادی میّسر نیست، یعنی برای همه مصداق داشته باشد.


عجیب این‌که چشم‌های عجیبی داشت این آقای کارآگاه؛ شبیه چشم‌های مُرده‌ها. مردمک‌ گشاد و عنبیه‌ی تنگ ِ سبزِ یشمی ِ متمایل به آبی نفتی ِ مایل به خاکستری ِ دودی. رنگ عجیبی بود، به هر حال. به قول ریحانه، شبیه چشمان پرنده‌ها. شاید این، کنایه‌ای بود به حواس فعّال و هوشیاری بالا و نگاه نافذش مثلاً. بعد من دقّت کردم و دیدم هنگامی‌که داشت می‌مُرد، مردمک چشمانش تنگ شد و عنبیه‌اش گشــاد! و یک رنگ قیرمانند ِ لایتناهی ِ مسخ‌کننده داشت... معنای این‌ها را نفهمیدم. 


حالا، شاید اندر خم این باشید که عنوان پست چه ربطی به محتوایش دارد. بعد شاید هم بدین نتیجه برسید که من به سبب علاقه‌ام به موارد فوق اشاره کرده‌ام. خب، شاید؛ می‌خواهم بگویم فقط یک خدا می‌تواند بی‌طرفانه و بدون دخالت احساسات خودش قضاوت کند. خب، فکر کنم اکنون متوجه‌ی ارتباط بین عنوان پست و محتوایش شدید. چنان‌چه نشدید، بی‌تکلّف و خارج از قید و بند ادبی‌مآبِ نوشته می‌گویم" مرد ایده‌آل من ریوزاکیــه. "


اِل. ریوزاکی

احتمالاً صحنه‌ای که دارد ویدئوهای کیرای اوّلیه و ثانویه را نظاره می‌کند.

( جان ِ من نگاهش را داشته باشید؛ آدم فکر می‌کند دارد روحت را می‌خورد!)


آن طرز به فکر فرو رفتنش که با شست انگشت خود به لب و چانه‌اش وَر می‌رود، تُن صدای آرام و ملایم، رفتار بی‌تفاوت، فرم نشستنش، رگه‌های متانت و ادب و هوشیاری‌ای که در لحنش محفوظ است، تلاش ِ از دل و جان برای انجام مسئولیت‌هایش، دروغ‌های زیرکانه و نه چندان دور از واقعیت، تعریض و کنایه‌های با فراست و کیاستش، قدرت استنباط بالا و سریع‌الانتقالی، شوخ‌طبعی کم‌رنگ و غیرمنتظره... 


حتّی آن هنگامی‌که برای بار اوّل دعوایشان شده و در حالی‌که روی مبل واژگون سعی کرده تعادلش را حفظ کند، به لایت می‌گوید " منم آدمم، نمی‌تونم افسرده بشم؟ مگه چشه؟" یعنی افسردگی‌اش نیز دوست‌داشتنی بود. یا آن لحظه که لایت می‌خواهد در جریان پرونده باشد، در حالی‌که میسا نق می‌زند باید وقتش را با او بگذراند، ریوزاکی می‌گوید" لایت، نباید خجالت بکشی که با عشقت خوش‌ بگذرونی." یا آن دو دفعه‌ای که با لایت کتک‌کاری کرد و تنها دلیلش این بود که" یکی بزنی، یکی می‌خوری".


بعد میسا غرغر می‌کند که نمی‌تواند لحظات رمانتیک و عاشقانه با لایت ِ دلبندش داشته باشد، وقتی شخص ِ هیز- به تعبیر وی- و پرّرویی مثل ریوزاکی درست به لایت چسبیده و به خاطر دست‌بندشان، نمی‌توانند از هم جدا شوند. در تمام مدّتی که دارد ونگ می‌زند، ریوزاکی یک نگاهش به اوست و نگاه ِ بیشترش به کیک ِ میوه‌ای که جلوی میسا قرار دارد. بعد میان حرفش می‌پرد و خیلی محترمانه می‌گوید" ببخشید وسط حرفت، اون کیکــو نمی‌خوری؟" و میسا صورتش را می‌چلاند" نه که نمی‌خورم. من یه مدلم، چاق می‌شم. تو هم اگه هی شیرینی بخوری، چاق می‌شی." ریوزاکی به مغزش اشاره می‌کند" اگه از مخت کار بکشی، چاق نمی‌شی. همه‌شون می‌سوزن." و میسا این حرفش را به طعنه می‌گیرد، برافروخته می‌شود" مسخره‌م می‌کنی؟!..." و سیل ورّاجی‌هایش شروع می‌شود که ریوزاکی با برقی در چشمانش برمی‌خیزد" تو هر چی می‌خوای، بگو. من کیکتــو ورمی‌دارم.


یا آن صحنه که به خودش و لایت دست‌بند زده تا به نوعی، لایت از کیرا بودنش تبرئه شود، میسا که معشوقه‌ی لایت هست، می‌گوید" تو نمی‌تونی تمام مدّت با اون باشی. لایت کاملاً متعلق به منه. پس کِی من باهاش باشم؟" بعد ریوزاکی می‌گوید" می‌تونیم سه‌تایی با هم باشیم." و میسا جفتشان را به فحش می‌کشد؛ ریوزاکی را متهّم به چشم‌چرانی می‌کند که او جوابش را با این می‌دهد" من نگفتم جلوی من کنین.( منظورش عشقولانه‌گریشان بود) ولی می‌گم منم همیشه حضور دارم و نظاره‌گرم ." 


آخرین رویارویی لایت و ریوزاکی... وقتی زیر باران رفته بود و انگار بدو وحی شده بود امروز می‌میرد. با این حال، سعی می‌کرد مثبت‌اندیش باشد و توجه‌اش را به زنگ ناقوس جلب کرد که به نظرش به خاطر ازدواج دو نفر بلندتر از حدّ معمول نواخته می‌شد. بعد که لایت او را تحقیر کرد و خواست چرند و پرند به هم نبافد، قبول کرد بروند داخل. بگذریم که خیلی زیرکانه به عدم صداقت لایت اشاره کرد و او را شوکّه نمود؛ یعنی او همیشه می‌دانست لایت بدو دروغ‌های زیادی می‌گوید. ولی حالا که در واپسین لحظات عمرش بود، به رویش آورد تا به نوعی، لایت وجدان‌درد بگیرد.


حوله روی سرش بود و لایت روی پله‌ها داشت کفش و جوراب و پاهایش را خشک می‌کرد. ریوزاکی کمی براندازش می‌کند، بعد می‌رود جلوی پای او می‌نشیند، حوله را بر می‌دارد که لایت متعجّب می‌گوید" داری چی کار می‌کنی؟" و ریوزاکی که به خاطر ملحق شدن لایت زیر رگبار باران ظاهراً احساس دنائت و پشیمانی می‌کرد- امّا در واقع می‌خواست احساسات لایت را برانگیزد که روی حساب چند وقت پیش، بدو گفته بود اوّلین دوستش است و می‌خواست واکنش نیمه‌ی کیرایی لایت را ببیند- جواب می‌دهد" می‌خوام جبران کنم. بذار ماساژت بدم. من این کارو خیلی خوب انجام می‌دم." و لایت خیره می‌شود به طرّه‌های آشفته‌ی خیس موهای ریوزاکی که قطره قطره آب ازشان می‌چکد. او هم حوله‌ی خود را روی سر او می‌کشد و ریوزاکی می‌گوید" وقت خداحافظی نزدیکه." و به لایت می‌نگرد، با یک تبسّم عمیق و تلخ که دل ِ من یکی را بدجور لرزاند...


یا آن صحنه‌ای که ریوزاکی، میسا را اسیر کرده تا از او اعتراف بگیرد؛ چون فکر می‌کند او کیرای دوم هست و دوستی او و لایت به خاطر کیرا بودنشان شکل گرفته، میسا که به طرز مفلوکانه‌ای به صلیب کشیده شده تقریباً و می‌پندارد به موجب مدل بودنش او را ربوده‌اند، می‌گوید" تو اوّلین آدم‌ربایی هستی که این‌طوری با من رفتار می‌کنه. باید بذاری برم. لذّت می‌بری منو تو این حالت می‌بینی؟ منحرف جنسی هستی؟" و ریوزاکی با قیافه‌ی متأثرّ، متعجّب، معصوم و رنجور با لحن افسرده‌ای زمزمه می‌کند" مـن مـنـحـرف جـنـسـی‌ام؟!" - و می‌توانی از نگاهش بخوانی که در فکرش می‌گذرد" من منحرفم و تا حالا نفهمیدم؟!- آدم دلش می‌خواهد بگیرد بغلش کند که این‌قدر در مقابل پُرچانگی‌های میسا مظلوم واقع شده


 دیالوگ‌های جالب زیادی داشت... هعی، چنین موجودی وجود ندارد؟


لایت در سمت راست، ریوزاکی در سمت چپ

جدالشان بدین خاطر بود که لایت می‌گفت مث این‌که تا وقتی بهت ثابت نشه من کیرائم، دست از سرم برنمی‌داری. 

ریوزاکی هم کاملاً او را تأئید می‌کند؛ چون بارها از شواهد و قرائن برآمده که لایت، کیراست.

لایت هم چون این پافشاری و لجاجت ریوزاکی را می‌بیند، او را به باد کتک می‌گیرد. 


خلاصه، کم بدبختی داشتم که عاشقی هم به تومار بلندبالای فلاکت‌هایم اضافه شد.

+ چیه؟ من حق ندارم عاشق بشم؟ بهتر ازینه که برم عاشق یه موجود کریه ِ مفلوک ِ ملعون ِ معلول ِ معتاد ِ کارتن‌خواب ِ ننه- بابا طلاق گرفته‌ی بی‌کار ِ بی‌عار ِ بی‌مسئولیت ِ دخدرباز ِ دیپلم‌ناقصِ لامصّب ِ بی‌دین و ایمون بشم. دِ یکم منطقی فک کنین. حق بدین عاشق بشم.


 ایده زیاد دارم؛ تا دال سرد تمام نشود، به خودم اجازه نخواهم داد سر دیگری را باز کنم. امّا فکرم را مشغول می‌کنند. یعنی مدّت زیادی را به فکر کردن می‌گذرانم.  ایده زیاد دارم؛ باید صبور، هوشیار و پُر تلاش باشم فقط... مهم نیست چقدر از آخرین باری که دال سرد را نوشته‌ام، گذشته. مهم این است که هر وقت اراده کنم،  می‌توانم بنویسم و به قلمم خوش‌بینم!( همین‌جا داخل پرانتز چیزی را می‌آورم کاملاً بی‌ربط؛ جواد محقّق: شعر، جوششی و داستان کوششی‌ست. خوشم  آمد، گفتم بنویسمش.)


و در ضمن... من همیشه آدم قدرشناسی بوده‌ام به گمانم. ممنونم! خودتان می‌دانید دیگر...:)


+ این آهنگــو هر وقت می‌شنوم، دلم می‌خواد عاشق بشم. به خاطر شعرشه؛ خیلی عمیقه... این‌قد که به سرم زد اسم یکی از فصلای داستانمــو بذارم" نشود فاش ِ کسی آن‌چه میان من و توست!" و این شعرو توش بیارم که وحشتناک قرابت معنایی پیدا کرد با محتوای اون فصل! انگار ذهنم آماده بود یه همچین چیزی بهش وحی بشه تا داستانــو جوش بده. به نظر خودم بهترین فصل داستان شد؛ خیلی عمیق.. و افلاطونی!


میلاد درخشانی، اشارات نظر
حجم: 8.67 مگابایت



۹۳/۰۵/۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰
Lullaby

نظرات  (۲)

ببین ما خواهر کوچیکترا همیشه به شما سرویس می دیم شما قدر ِ ما رو نمی دونید، :) البته نمدونم تو هم از اون بد اخلاقاشونی یا نه :-w نه این که بگم خیلی استقلال فکری دارم برا خودم و حرف حرف ِ خودمه ها نه، بر عکس انقد از این لحاظ ضعف دارم که یه نفر بگه بیا برو تو چاه می رم :| البته مثال عرض می کنم، اونقدرا هم مفلوک نیستم :-? (اگر چه کلاً آدم مفلوکی هستم)  ولی می خوام بگم اونجوری هم نمیخوام بگم آدم خود رایی هستم چون نیستم، ولی اگه بحث ِ فیلم و سریال و کتاب و آهنگ باشه، اگه بهم سفارش کنن و اون شخص هم آدم معتبری باشه، بدون شک امتحان می کنم! 

ولی خب، خدمت ـت عرض کنم که سه قسمت از انیمه مذکور رو دیدم؛ به دلم نشست عاقا چی کار کنم؟ -_- حالا بگذریم که تو و نرگس و دانیال و ریحانه گریـبانها همی چاک کردید که قشنگه و فیـلان و اخلاق ِ مزخرفی که دارم همینه دیه :-" به دلم نشینه ب هیچ صراطی مستقیم نمیشم. :-"

حالا، همونجور که گفتی نخونم، نخوندم؛ ولی خب قرار نیست ببینم :| پارگرافا رو یه در میون خوندم مثلاً :-" ولی برام جالب بود که چه جوری متوجه این خصوصیت در من شد؟ ها؟ نه عاقا بوگو دیه. :D

این ماجرای ِ حموم نرفتن و اینا، آره عاقا خیلی رو مخه، به نظرم فقط این هم نیستا، منم زیـاد انیمه نمی بینم ولی حتی کارتون هایی که تو تلویزیون هم پخش می شه غالباً به همین منوال پیش می رن :|

خوشحالم که مرد ِ رویاهاتو پیدا کردی :) فقط ببین، بگرد دنبال ِ یه همچین موجودی  :-j در مورد داستانت، اسمشو دوباره بگو :-? نفهمیدم، می گما اگه این ایده ها ذهنتو مشغول کردن استارتشونو بزن ولشون کن هوم؟ اینجوری خیالت راحت تر نمیشه؟

من قبل از اینکه برم سفر، آپ که کردم وبتو چک کردم، یعنی اصن اون موقع خوندم ولی وقت نشد کامنت بدم! یه چیزی در مورد موهات نوشته بودی نیست الآن :-" ببین من تو دلم می مونه نگم :hammer: موی ِ فرفری و صورت گرد می دونم چی می گی :||| با این تفاوت که موهای من فر نیست، به طرز ِ وحشتناکی موج داره :| نذار اونقه بلند شه خو :-" من پارسال پسرونه زدم خلاص :) البته، اونقدر کوتاه خوب نیست، ولیمن هیچ وقت نمیذارم اونقد بلند هم بشن !! دردسر شستن دارن :-"

برای فصلا اسم می ذاری؟ ووآ !! چه کار سختی :| من به این چیزا که فک می کنم سرم درد می گیره :-" عاقا این آهنگه چه خوفناک بیدش :hammer: همچی یه فضایی داشت آدم می ترسید، ولی اگه اون ارتباط ِ رو باهاش برقرار کردی که هیچی. :D  نشود فاش کسی آنچه میان من و توست چیه بین ِ تو و اون ریوزاکی؟ :-" 

+ نمی دونم الان که این کامنت رو می دم آپم رو کردم یا نه، ولی خواهم کرد؛ البته می دونم تازه وبلاگم بودی ولی یه جورایی حس می کنم نظرت مهم باشه برام :-" اگر وخت کردی البت :)



پاسخ:
نه باب من و خواهرم یه جوری با هم کنار می آیم همیشه. دشواری نداره.:دی 

خب سلیقه ها متفاوته. چیز بدی نیس. من به نظرم دقیقا از وقتی که ‍‍‍‍ال وارد شد داستان جریان گرفت و به چالش کشیده شد و خیلی خوشم اومد و برام جذاب شد. و تا مرگشم خب دنبال می کردم و تحت تاثیر قرار گرفته بودم واقعا. تقریبا خیلی ها هم خوششون اومده بود. ولی اگه خوشت نیمده هیچ مشکلی نداره به نظرم. خب نیمده دیگه. نمدونمم از چیش نیمده ولی نیمده.:-؟

خب من حس ششم دارم! مثلا همین دیروز یه شعر گفتم که برای بابام تو وایبر نوشتمش بعد بابام یه جوری حرف زد ازش انگار که وصف حال خودش بود و شب خوابشو دیده بود!:جی من کلا حس ششمم بالاس. ادراک فراحسی م قویه همچین. چقد رجز خوندم.:دی

آخه این خیلی رو اعصاب بود! می خوام بگم شخصیتی رو دوس داری و نمی ره حموم!:همر: جدا از شوخی آدم به این نیگا می کنه که این قد به این انیمه توجه شده ولی به این چیزای ریز اهمیت ندادن.:| 

یافت نمیشه دیگه میدونی.. کدوم مردی چنین مدل مو و طرز رفتار و سبک زندگی و فرم چشم و هیبتی داره؟ ولی خب اگه یافت شد هم معلوم نیس ازش خوشم بیاد:-؟ می خوام بگم خیلی فرق داره عاشق یه شخصیت با ابعاد انیمه ای بشی در حالی که تو در دنیای واقعی زندگی می کنی و یحتمل خیلی فرق خواهد کرد اگه همونو این جا ببینی. ییهو دیدی همه مون ضایع شدیم.:دی در ثانی از کجا معلوم اونم از من خوشش بیاد؟!:همر: 

دال سرد! بذار توضیح بدم اولین کسی نیستی که با اسمش مشکل داری.:دی دال پرنده ای هس از گونه ی کرکسا که نماد سیه بختیه! و من دقیقا ازین مفهوم و نماد استفاده کردم و خود این جونور هم تو داستان هس. انگار که نوید یه نوع سیه بختی از جنس سرما رو میده! برای همین شده دال سرد. بیشتر ازینم لو نمیدم.:پی  خلاصه ی همه شونو نوشتم گوشه و کنار میزم و لای انبوه فایل های لپ تاب و روی دیوار و توی گوشی!:همر: ولی نباید استارت بزنم وگرنه خیلی فکرمو مشغول می کنن و تا زمانی که نرسم به یه جایی که داستان سکته بزنه ول نمی کنم.:| خیالم وقتی راحت میشه که هر کدومو جدا جدا و حساب شده و با برنامه بنویسم. هر چن باید بتونم حداقل دو تا رو جلو ببرم. چون یکی از ایده ها به حدی پر شده که باید بنویسمش. وگرنه تو جزییاتش به مشکل بر می خورم یا یادم می ره یا چیزی بالاخره جا می مونه که اعصابمو می ریزه به هم.:| 

آره ورداشتمش. میدونی من یه چیزی که می نویسمو حداقل چار بار می خونم.:همر: بعد دیدم خیلی اون تیکه مسخره و خیلی مامانی(!) به نظر میاد و کلا باهاش درگیر شدم و به این نتیجه رسیدم که پاکش کنم.:دی اصولا به من موی بلند میاد و همه منو با موی بلند متصور می شن. یه بار خیلی کوتاه کردم خواهرم برداشت گف وااای منا یه لحظه فک کردم غریبه ای می خواستم بگم برو از خونه بیرون.:)) این مدل هم اولش برام جا نمی افتاد ولی حالا همه می گن خیلی بهم می آد و فک کنم اولین مدل موی کوتاهی باشه که به من می آد.:پی دردسر شستن داره هیچ تو فک کن موهای منم فر و مجعد و خلاصه مکافات.:|

آره! دانیال سر این اسم فصلا خیلی ذوق کرده بود. یک اسمایی می ذاشتم که قرابت معنایی بسیار لطیف و نرمی ایجاد می کرد.:همر: میدونی من عادت دارم همه چیو طبقه بندی کنم وگرنه به شدت آدم شلخته و بی نظمی هستم. برای این که خط مشی و دایره ی کلمات و میزان پیشروی و چارچوب هر فصل بهتر دستم بیاد مجبورم یه اسمی در فراخورش بذارم که خیلی هم کمکم کرده تا حالا. دیگه سامون پیدا می کنه افکارم.

خوفناک؟! خیلی نرم و ملیح بود که.:پی ارتباط بسیار تنگاتنگی ایجاد شد خودم عاشق اون فصل شدم اصن.:جی اون قسمتو دوس دارم که میگه روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید.. حالیا چشم جهانی نگران من و توست! این تیکه خیلی عمیقه! مرد ره عشق هم که... ای بابا!:سوت: چیزی نیس جز یه رابطه ی افلاطونی و کورکورانه و دورادور و محال... همینش هم خیلی قشنگه برام!:)

+ ها ینی بیام بلاگت؟ یا این نظر رو میگی؟ من مخم نشت کرده شرمنده.:سوت:
++ دقت کردی ویرگول نداشتم و یه ریزه اشتباهات داشتم؟ بعد نسبتا دیر هم سر زدم؟ من مسافرتم و الآنم با لپ تاب خاله م که کیبوردش کلی فرق داره و اصن فارسی نداره و از حفظ دارم حرفارو می زنم اینو نوشتم. یه وعضی ینی. خلاصه شرمنده. با گوشی هم چشام می ترکید اگه می اومدم. 

ممنون از نظرت.:گل:
۱۳ مرداد ۹۳ ، ۲۲:۲۷ روزالی پیرسون
سلام...


اوه... عجب انتقادی در عین کوبندگی آخر لطافت بود فکر کنم بهتر از این نشه از یه برنامه و شخصیت اولش (به قول تو) عیبجویی کرد!!! من موندم این کلمات جالب و برنده رو از کجا میاری!! اصلا خدا بده شانس!!

منا این چه حرفیه دختر؟ خو سال تولدت موشه عیبجویی داری اما کاری که کردی از نظر من عیبجویی نیست یه انتقاد خاص با یه دیدگاه مخصوصه... حالا تو بگو نه!!                                                                                                                                                                                              حالا از این بحث قبلی بگذریم، منا خیلی وقته نحرفیدیم خیلی دلم برات تنگ شده دختر... دلم برای روحیه مبارزه طلب و در عین حال پر از احساس و لطافتت وحشتناک پر می زد... برای همین اومدم یه سر بزنم ببینم چیکارا می کنی... یه نظر هم بدم نگی عجب چه بی وفاست!!                                                                                                                                                                                     +یه نکته هست که بد توی چشم می زنه اونم اینکه چرا اسم انیمیشن رو به فارسیش معرفی نکردی!! خو من چطوری پیداش کنم بعد امتحاناتم نیگاش کنم؟ یه لطفی کن فارسیش رو هم اگه می دونی بگو....برم گیر بیارم...                                                                                                                                                                                                                                                            با تشکر 
پاسخ:

اوه خدایا، خوابم یا بیدار؟!O-o 

سلام روزالی جـان... دلم برات تنگ شده بود. کجایی دختر؟:D 

واو چقد تعریف. چقد تو لطف داری. جداً اگه همه‌ی مردم دنیا اندازه تو لطف داشتن، جای قشنگ‌تری می‌شد.:D 

منم دلم برای لطافت طبع و جسارتی که برای تجربه‌های مختلف داری، لک زده بود... تو؟ بی‌وفا؟ هر چی بهت می‌خوره، غیر از همین.:-p 

اسم انیمه به فارسی دفتر مرگ میشه به گمونم. میدونی، بستگی داره چه کسایی ترجمه یا دوبله‌ش کرده باشن؛ چون ممکنه تغییر کرده باشه. البته اگه همین اسم خارجی‌شم بگی، به عنوان یه انیمه این‌قد معروف هس که بفهمن چیـو می‌گی. 

امیدوارم ببینی و خوشت هم بیاد. ببین فقط این شخصیتی که من ازش خوشم اومد، شخصیت اوّل نبود. به عبارتی، حتّی نمیشه گفت شخصیت دوم بود.:-? مکمل شخصیت اوّل بود. ینی شخصیت فرعی بود. آره، فک کنم این عبارت بهتر باشه؛ چون از داستان کناره گرفت. امّا همون شخصیت اوّل مکمل به گمونم بهتره. گیجت نکنم به هر حال.:D شخصیت اوّل و قطعی‌ش لایت یاگامی بود؛ پسر خیلی خوب و باهوش و خرخونی که به انحراف کشیده شد، خاک بر سر.:D

خیلی خوشحالم کردی روزالی... کاش با هم بحرفیم، مث قدیما. ممنون از نظرت.:flower:

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی