Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

Like Gypsy dance in the flame

جمعه, ۹ آبان ۱۳۹۳، ۱۲:۵۸ ب.ظ


می‌ترسم لعنتی؛ می‌ترسم از خورشید. می‌ترسم آن‌قدر در انتظار طلوعش بمانم که خوابم بگیرد. می‌ترسم آن‌قدر دل به فردا ببندم که فردا بمیرد. می‌ترسم از شادی نکردن. می‌ترسم از تداعی آخرین باری که رقصیدم. می‌ترسم آخرین بار رقصیدنم آن‌قدر به درازا بکشد که نفهمم اصلاً برای چه می‌رقصم. می‌ترسم از آدم‌های نقاب‌زده‌ای که گوشه‌ی لبشان را به خجالت می‌گزند؛ آخر من هم جزو همان‌ها هستم. من هم جزو همان مردمی هستم که نباید بروند وسط دنیا داد بزنند، برقصند، شادی کنند و دنیا را بترکانند از بمب شادی‌شان. من هم جزو آن مردمی‌ام که عمیقاً قلبم برای شادی‌ها می‌تپد. ولی زانوی غم به بغل می‌گیرم. و برخی از این ما ها یک اعتقاد مسخره هم داریم که می‌گوید اگر این‌طرف ِ دنیا غم دیدی، آن‌طرف شادی‌ست. بر پدر و مادر گوینده‌ی این جمله لعنت!


می‌خواهم بروم ترکیه، به کیش ِ پیروان مولانا در بیایم و فقط برقصم. آن‌قدر برقصم که از خود بیخود شوم و آن لحظه‌ست که روحی جدید در کالبدم دمیده می‌شود که مرا می‌برد در اوج آسمان‌ها. بعد می‌آیم روی زمین و به جای این‌که بخواهم سال‌های آخر عمرم رمانی برای فرشته‌ها بنویسم، خودم فرشته می‌شوم؛ خودم فرشته می‌شوم و به جنگ غم‌ها می‌روم. جسم و روح و جان و تن مردم را از غم پاک می‌کنم. به رفتگرها یاد می‌دهم غم‌ها را ببرند یک‌جا دفن کنند، آتش زنند، بازیافت نکنند! می‌روم جلوی چشم همه‌ی عالم آن‌قدر می‌رقصم که بمیرم. این‌طوری هم بمیرم که ققنوس‌وار آتش بگیرم و خاکستر شوم. بعد خاکسترهایم بشوند هزاران هزار ققنوس که از خود شادی را متولّد می‌کنند. این‌طوری دنیا وارد هزاره‌ی ققنوس می‌شود..


می‌ترسم! می‌ترسم از این ژست‌های غمگینتان که فکر می‌کنید با کلاس و شیک و خردمندانه و فیلسوفانه‌ می‌شوید. خاک بر سر همه‌ی فیلسوفان و خردمندانی که این‌گونه فیلسوف و خردمند شدند.( که می‌دانیم نشدند و ما اصلاً بلد نیستیم بفهمیم غمشان از چه بود که شادی‌شان از غیر آن باشد.) من آن‌قدر شاد خواهم زیست که اگر فردا هم بمیرم، آتش بگیرم. بعد این آتش شعله بکشد و زبانه‌هایش غم‌ها را به درک واصل کند. من می‌شوم ابلیس رانده شده از بهشت احمقانه‌ی غم‌زده‌ها و شیطان جهنّم زیرکانه‌ی شادی‌ها. من عالم و آدم را دیوانه می‌کنم که کسی اصلاً فکر نکند. هر چه بیشتر فکر کنند، بیشتر غصّه می‌خورند. آدم‌های فکور، غمگینند. بروند بمیرند اگر این‌همه غمگینند؛ این‌جا کلّی آدم است که می‌خواهند زندگی کنند و دیوانه باشند. من می‌خواهم دیوانه باشم دنیــــــــــــــا!


یک‌نفر پیدا شود با من برقصد

آن‌قدَر دیوانه باشد

که از من هم نترسد!


+ خوبم. البته اگه دیوونگی بده، فک کنین بدم. وگرنه به نظر خودم هیچ‌وخ این‌قد خوب نبودم. فقط نباید داستان سیاوشـو از ادبیات عمومی چهارم برمی‌داشتن. متوجّهین؟

۹۳/۰۸/۰۹ موافقین ۱ مخالفین ۰
Lullaby

نظرات  (۲)

سلاملکم منا خانوم گلل
کجایی نیسی خانوووووووووووووم ؟
دلتنگتم:)
پاسخ:

سلام به روی ماهت. :D تف تو این کنکور که این‌قد تو مخ آدم بیداد می‌کنه، خیلی چیزا فراموش میشه. :|

منم دلم تنگ شده بود. :) چ کار خوبی کردی. :)
سلام
تبریک میگم واسه تموم شدن رمانتون
وان شاالله توکنکورموفق باشین
پاسخ:

سلام عزیزم. خیلی ممنون؛ خیلی خیلی ممنون. >:D< امیدوارم تو هم موفّق باشی. :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی