Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

Rejected

يكشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۴، ۰۱:۴۱ ق.ظ


داستانم رد شد. داستانی که واسه جایزه تهران فرستاده بودم. همین‌الآن دیدم. ولی می‌دونین، خیلی هم ناراحت نشدم. آخه بیست و نه مهر نوشتمش. سی‌ ِ مهر، پایانش بود. من اصن آدم دقیقه‌نودی نیستم. ولی تو این‌مدّت، ینی از وختی که فراخوان داده بودن تا پایانش، هیچ‌ایده دندون‌گیری نداشتم. از آخر هم هول‌هولکی و شلخته نوشتم. نمی‌خواستم بفرستمش. ولی گفتم حالا ببینم چی می‌شه.. 


پارسال هم جایزه بیهقی رو رد شدم. دو سال ِ پیش هم جایزه افس رو رد شدم. افس هم می‌دونستم رد می‌شم؛ سوژه‌م خیلی بی‌سر و ته بود. ولی بیهقی رو، انتظار نداشتم. جایزه بهرام صادقی هم رد می‌شم؛ چون مطمئن نیستم اثرم رسیده باشه. من قراره جاهای زیادی رد بشم. اون‌قد رد بشم که پوستم کلفت شه. اون‌قد رد بشم که برسم به‌دو حالت: 1. دیگه ننویسم.( البتّه اگه زنده بمونم.) 2. می‌نویسم، پس هستم. 


آره؛ من رد شدم. برای بار ِ نمی‌دونم چندم. 

من تو زندگی‌م بهترین چیزی که یاد داشتم، رد شدن بوده همیشه. مثل فرزانگان، مثل المپیاد، مثل کنکور، مثل رفاقت.. من یه‌رد شده‌ام. 

ولی خب، فدا سرم. 

هیشکی کامل نیست.


+ پ. نون: حالت اوّلی وجود نداره. تو مغز خودمم نمی‌گنجه همچین چیز مزخرفی. 

۹۴/۰۹/۰۸ موافقین ۱۱ مخالفین ۰
Lullaby