Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

Watching the world from the bright side

پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۱۲ ب.ظ


خیلی عجیب بود.. بیست‌سالگی رو می‌گم. بیست‌سالگی خیلی عمیق بود. نه که به ذاته عمیق باشه، نه.. تو بیست‌سالگی چیزهایی از دست دادم و چیزهایی به دست آوردم که در حالت عادی، نباید با هم برابری کنن. ولی آثاری که در پی داشتن، باعث شدن من بشم این آدمی که می‌بینید. اینکه به طور غریزی، واقعاً غریزی.. دست به کارهایی زدم که منو متحول کردن. بیست‌سالگی یه نوری به قلبم تابانیدن گرفت. ولی اصلاً نمی‌خوام بگم این نور معنویت و خدا و ازین حرفاست. شایدم باشه ها. ولی مقصودم اینه که نمی‌خوام بحث رو اعتقادی کنم. ظاهرِ جریان اینه که یه نوری به قلبم تابانیدن گرفت و همون‌طور که قبلاً گفتم، چیزهایی رو شروع کردم که.. نمی‌خوام تمومشون کنم. می‌خوام کامل‌‌شون کنم ولی تموم نشن. یه سری اتفاقاتی برام افتادن و یه سری اتفاقاتی رو خودم انداختم. ولی می‌تونستم هر زمان دیگه‌ای بندازمشون، می‌شد هر زمان دیگه‌ای اتفاق بیفتن.. چرا.. حالا؟


گفتم نمی‌خوام بحث رو اعتقادی کنم. ولی شدیداً اعتقاد دارم همیشه بهترین اتفاقا می‌افته. بله، حتی اتفاق‌های بد چیزهایی دارن که بعد از مدت‌ها غصه‌خوردن و اشک‌ریختن‌های بی‌جواب، یهو مثل سیلی واقعیتِ خودشونو تو گوشِ آدم می‌زنن. و مثل سیلی، آدمو به خودش می‌آرن. شاید اول یه سیلی‌ بدخواهانه و خصمانه باشه. ولی به مرور می‌فهمی در نهایت دلسوزی و همدلی خوردی. راستش تولد بیست‌سالگی‌م هیچی نداشت به جز آدمایی که الآن کنارمن و اون موقع کنارم بودن. کسی که لحظه‌شماری می‌کرد و با آهنگای محشرش منو به فکر فرو برد.. کسی که لحظه لحظه‌ی تولدم کنارم بود و یه ده- بیست‌باری تبریک گفت و بهترین قسمتش شنیدن صدای همیشه مُسکّنش اون آخرای بیست‌سالگی بود؛ طوری که هر چی می‌خواستم نخندم، نمی‌شد. طوری می‌خندیدم که دلم می‌خواست کنارم باشه، نه پای تلفن. کسی که دست گذاشت رو یه تئاتر و طوری برنامه‌ی شلوغشو تنظیم کرد که تو این فرصت کمش بتونیم بریم..


کسی که یه نقاشی نوستالژی و یه متن بی‌اندازه محبت‌آمیز نوشت.. مسئله این نبود که اون متن الفاظ محبت‌آمیز داشت، نه. نداشت و آدمی هم نیست که اهل لفاظی باشه. ولی بافت جمله‌هاش.. بافت جمله‌هاش مهربون بودن. کسی که پست زد رو بلاگش و منو تو جنگلِ کلماتش حبس کرد. وای اگه بدونی من چقدر این رنگ رو دوست دارم.. اون متن بود که منو دیشب لرزوند. یک‌هو این همه مهربونی برام سنگین شدن و به شدت گریه کردم. من تا حالا اشک شوق زیادی تجربه کردم. ولی این یکی یه گریه‌ی واقعی و درست و حسابی بود. یه پرده‌ی اشک نبود که توی چشات جمع شه و بزنی‌ش کنار. نه.. یهو منفجر شد و تکونم داد. کسی که یه رمان گرافیکی شاد و ناز بم داد و اینکه اصلاً انتظارشو نداشتم، بدجوری ذوق‌زده‌م کرد.. 


و راستش، دلم می‌خواست این مدت تهران بودم. خیلی می‌خواستم چندنفری رو ببینم و اون چندنفر رو هم معطل خودم کرده بودم، چون واقعاً می‌خواستم بیام و باشم و بمونم. ولیکن افتاد مشکل‌ها.. مشکل‌هایی که تا روزِ تولدمم بودن و بعدشم هستن. ولی واقعاً بد نیست. من احساس بدی ندارم. گفتم، کسایی که امسال کنارم بودن، اونا، باعث شدن من یه چیزایی رو شروع کنم که به تنهایی از پسشون برنمی‌اومدم. شما رو نمی‌دونم. ولی من باور دارم آدم بدون عزیزانش هیچی نیست و هیچ‌کاری نمی‌تونه کنه. ما هیچ‌قدرتی نداریم، هیچ‌عرضه‌ای نداریم، هیچ‌موهبت و استعدادی نداریم. بلکه این " باور" و " دوست‌داشتن" ِ عزیزامونن که بهمون قدرت می‌ده. 


در نهایت.. این آخرا، این روزهای آخر.. اتفاقی افتاد که خیلی می‌خوام.. در آینده بگم " مسیر زندگی‌مو عوض کرد". ینی، اگه بعد از تغییر رشته‌م بخوام دست بذارم رو اتفاق دیگه‌ای، این اونه. الآن زوده درباره‌ش حرف بزنم. ولی مطمئناً پست‌ها درین باره خواهد خورد و اتفاق‌ها خواهد افتاد. شاید نه امسال و شاید سال‌ها بعد.. فقط اینو می‌دونم که، امسال، قراره جادویی شه. به معنای واقعیِ کلمه. 


+ قبل از ارسالِ این، رفتم پست تولد پارسالم رو خوندم. و.. خیلی جالب بود برام. تو یه سال این همه اتفاق، این همه تغییر. حس می‌کنم زیر و رو شدم کاملاً. :)) ولی خیلی از حرف‌هاشو قبول دارم. مهم‌ترینش این‌که، سمانه؛ من هنوز بت ایمان دارم. :)


+ اینم به رسم پارسال: همچنان عاشقتونم، همه‌تون. تک تک‌تون. :)) حالا بعضیا یکم بیشتر. :-"

۹۵/۱۱/۲۱
Lullaby