Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

!Please remind me who I really am

پنجشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۸:۵۰ ب.ظ


 که شمعم، که خورشید ِ امیّد ِ خود.. طلوع ِ غروب ِ شب ِ واپسین.. 


از قطعه‌ای که ماه پیش واسه دلداری ِ خودم گفتم و امیّدوار بودم کارگر بشه. یه‌مدّت هم شد. امّا به‌کولی ِ درونم قول دادم دروغ، به‌خصوص به‌خودم، نگم! تغییر خوبه. ولی باید فهمید تا چه‌حد. از کجا تا کجا. من نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم. آره، ذاتاً مقداری سردم. ولی به‌هیچ‌وجه بی‌بخار، بی‌احساس و بی‌تفاوت نیستم. حتّی می‌دونم به‌لحاظ هوشی هم در حدّ بالایی‌ام. 


می‌خوام اینو بگم.

متنفّرم از کسایی که بی‌احساس " رفتار" می‌کنن؛ خودشونو می‌زنن به‌اون‌در. به‌وقتش اون‌قد سنگ‌دل و بی‌خیالن که باورت نمی‌شه این‎، آدمه! تازه خیلی هم از تریپشون خوششون می‌آد! من آدم درون‌گرایی‌ام. امّا تو ابراز احساسات مشکلی ندارم؛ به‌هر کی دلم بخواد، حالیش می‌کنم. اصن معتقدم آدم با عشق آفریده شده، عشق همه‌ی هدف زندگی‌شه و عشق هم می‌ورزه. هر کی خارج ازین‌قاعده‌س، همین‌الآن بلاگـو ببنده و دیگه هم پاشو نذاره؛ چون آدم نیس!


 گفتم من درون‌گرام؛ ازون‌طرف آدمایی هم هستن که برون‌گران. امّا خودشونو این‌طوری نشون می‌دن. نمدونم مثلاً که چی.. خنده‌داره والّا.. خیلی‌خوبی، خیلی‌قوی هستی، خیلی‌اعتماد‌به‌نفس داری، خیلی‌کاملی؟ پس رو زمین چی‌کار می‌کنی عَیزم؟ پاشو برو تو آسمونت! زمین مال ما احساساتیاس! ما ناقصا! برو! بهشت و حوریا و نهرهای روان و درختا و خونه‌هاشم مال تو! نخواستیم! ما قانعیم به‌همینی که هستیم! تو خوبی آخه، خب؟ مشکلت چیه فک می‌کنی باید به‌زور تو مخ همه فروکنی و جار بزنی؟ بهشتت رو زمینه، هان؟ باشه؛ باشه. من آدم معتقدی‌ام. ولی به‌عقاید بقیّه هم احترام می‌ذارم. اگه بهشت تو رو زمینه، نباید به‌خاطرش برا بقیّه جهنّم دُرُس کنی عارف! زاهد! پرهیزکار! :ادا: ( آبرو براشونم نذاشتی هر چن.)


تو، خوب باش. من می‌خوام آدم بده باشم. اگه این‌آدمیته، من آدم نیستم. من.. فقط.. کولی‌ام! قرشمالم! سرکشم! عاصی‌ام! بدم! بدم بدم بدم! خیلی‌بدم! اسفل‌السافلین کاملاً متعلّق به‌منه اصن! هیـــــــــــــچ نگران نباش! برو مثلاً آدم، آدم! 


     می‌دونین، خیلی از آدما هستن که الکی خودشونو با اعتماد به‌نفس نشون می‌دن و هیچی نمی‌تونه اونا رو متزلزل کنه و کوهن و صخره‌ن و هر چی محکمه اصن. برا خودشون نظریّه و دین و عقیده در می‌آرن و آدم فک می‌کنه واوو، چقد خفنن! ولی اینا تنها شن، می‌شکنن! واسه همین از تنهایی گریزونن! خیلی هیجان‌انگیزه دورت پُر از آدم باشه. ولی نه وختی که خودتو به‌خاطرشون گم کنی! 


رُک بگم، کافیه این‌جور آدما باهام برخورد کنن، هر کی باشن.. خیلی راحت بهشون می‌گم ازشون خوشم نمی‌آد. قول می‌دم خیلی راحت بگم! چون واقعاً حالمو به‌هم می‌زنن! چون بزدلن! چون عرضه ندارن خودِ واقعی‌شونو نشون بدن! بنابرین، امیّدوارم شما ازین‌آدما نباشین. اگه باهاشونم در ارتباطین، به‌خاطر خودتون و البتّه، خودشون، رهاشون کنین که بفهمن. وگرنه بعد یه‌مدّت می‌فهمین اون‌قد نقاب‌های جورواجور به‌صورتتون زدین که نمی‌دونین کدومین.. که یادتون می‌ره کی بودین.. که هر وخ هر چی به‌نفعتون باشه، انجام می‌دین.. که آدما براتون وسیله می‌شن و هدف، توجیه می‌کنه وسیله رو.. متوجّهین؟ من، اینا رو تجربه نکردم. بلکه.. وسیله ـه بودم.. تا دلتون بخواد، وسیله بودم. ممکنه این‌فرد حتّی خیلی بهتون نزدیک باشه.. و تبعاً باورشم سخ‌تر.. 


امّا.. من، نیازی ندارم. من تنها نیازم کولی بودنه و همه‌ی تلاشمم همینه که کولی باشم؛ چون هر چی بیشتر دارم تو بطنش می‌رم، بیشتر با خودِ خودم رو‌به‌رو می‌شم. هر چی باشه، هر چی بشه، خودِ آدم ینی همه چی. همه‌ی همه‌ی همه‌ی همه‎ی همه چیز! همه‌ی چیزی که داریم؛ از اوّل تا آخرش. و چیزی که من هستم، یه‌قرشمال ِ به‌تمام معناس. و من هیچ‌وخ این‌قد خودمو دوس نداشتم. می‌دونین چرا؟ چون باورش نمی‌کردم..! 


و امّا!

من معتقدم کسی که واقعاً دوستتون داشته باشه، همین‌جوری می‌خوادتون. منو همین منا با همه‌ی تناقضات ِ کولی‌گونم می‌پذیره. اینـو تو این‌چن سال دوستیم با جارک، آرسنیک و پایل دیدم. به‌خصوص جارک که دوستیمون شیش سال شده و تا دلتون بخواد ما با هم دعوا کردیم! به‌شدّت عقیده دارم آدم رفیقاشو تو دعواها می‌تونه بشناسه! که چقد می‌تونه احترام بذاره، مراعات کنه، کوتاه بیاد، حتّی اصن چیزی نگه که ناراحت شی، حتّی بپیچونت، حتّی نقش بازی کنه.. فقط واسه این‌که بات دعوا نکنه، از دستت عصبانی نشه، از دستش عصبانی نشی، ناراحتت نکنه!


 که جارک چن بار چنان جلوی چن نفر واستاد و چلوندشون که از این‌همه معرفت ترسیدم! که آرسنیک به‌خاطرم دروغ گفته و همیشه‌ی خدا پشتم بوده. که پایل برام خواهری کرده، در هر شرایط بغرنجی که بوده. قضیه خیلی ساده‌س. ولی جاش برسه، هیشکی این‌کارا رو نمی‌کنه.. که منّتم می‌ذاره تازه. دوستای آدم امّا.. عجیبه.. جارک کلّی تحقیر شده تا حالا به‌خاطر من. امّا یه‌جور برخورد می‌کرده، انگار وظیفه‌ش بوده. رفتارش غیرتمندانه بود. انگار من زنشم مثلاً.- یه‌چیز بگم بخندین؛ تا حالا ازم خواستگاری هم کرده! :| =)) - می‌فهمین؟ دارم فک می‌کنم اگه همچین چیزی واسه اونا پیش بیاد، من پشتشون وایمیستم واقعاً؟ من می‌تونم همین‌قد غیرتمند باشم؟


 در آخر، ازتون خواهش می‌کنم.. التماس می‌کنم.. به‌خاطر خودتونم که شده.. خودتون باشین.. :) یادتونه یه‌بار گفتم، چه‌کسی بهتر از تو می‌تونه خودت باشه؟ بیایم بهترین خودمون باشیم.. :) که هیشکی از خود بودنش نترسه؛ بدونه همه‌ی آدمای دنیا همین‌جوری قشنگن. حتّی به‌قول Kelly Clarkson، با dark side ِ تون. این‌آهنگ خیلی‌خوبه؛ گوشش بدین..


در غیر این‌صورت، خدا ما رو آدم نمی‌آفرید. فرشته می‌آفرید یا چمدونم؛ موجودی که این‌قد متناقض و غامض نباشه. فک کنم ویکتور هوگو بود که می‌گف اگه خدا می‌خواس ما جور دیگه‌ای باشیم، جور دیگه‌ای می‌شدیم. یه‌چیز تو این‌مایه‌ها، اصل جمله یادم نیس..


  * جارک، همون مهساس. دیدم همه اسم مستعار دارن، بش گفتم مهسا سرت بی‌کلاه مونده انگار. چی صدات کنم؟ گف جارک! جارکـو اگه نمی‌شناسین، پیشنهاد می‌کنم تولّد یک‌قهرمان ِ دیوید گملـو بخونین؛ تصوّر کنین مهسایی که اصن سبک فانتزی دوس نداره، اشکش درومد. :)) جارک مایس، شخصیّتی‌س بی‌ناموس و لاابالی که خیلی‌خوش‌تیپ و یه‌نمور شوخه، جانی و بی‌خیال، به‌شدّت دخترکُش. و مهم‌تر از همه.. روانی! 

+ متن ِ dark side. حتماً بخونینش.. البتّه این‌پایینی از Shakira س. 


Cause I'm a GYPSY 

 (: ? Are you coming with me



+ من حافظه‌م خوبه؛ حرفامو یادم نرفته. چل و نُه روز!

+ سال دوم دبیرستان که بودم، عادت بدی بچّه‌ها داشتن؛ متأسفانه به‌همه هم سرایت کرد. نوشتن رو دیوارهای کلاس. طوری که مرزبندی هم می‌کردن؛ ینی در حدّ میز خودت که چسبیده به‌دیوار، حق داری روش بنویسی. به‌دیوار جلویی و عقبی‌تم نباید تجاوز کنی. خب، منم ازونایی که اوّلش گفتن خاک برسرتون و این‌بچّه‌بازیا و اینا.. بعد! می‌دونین، عجب جادویی داره لامصّب! شروو کردم نوشتن ِ جمله‌هایی که انرژی‌بخش بودن. یکی‌شون این‌بود؛ یادم افتاد.. و دیدم باید بگم.. و این، مال یه‌آهنگ رپ بود؛ ینی که انتظار وزن و قافیه دُرُس نداشته باشین.. 


من مث مــرد می‌جنگم، عقب نمی‌رم؛ صد دفه زمین بخورم، ادب نمی‌شم! 


حالا داستان جایی جالب می‌شه که من شروو می‌کنم همین‌کارو با دیوارای سفید ِ مایل به‌کِرمی اتاقم می‌کنم.- گفته بودم چقد ازین‌رنگ بدم می‌آد دیگه.- قبلاً چیز می‌چسبوندم امّا.. لعنتی، خودِ نوشتن رو دیوار، مث راه‌رفتن رو جدول می‌مونه انگار. و من یه‌چیز خیلی‌خوب از دین و زندگی دوم پیدا کردم و نوشتم؛ 


 امام علی(ع): هر کسی که دو روزش مساوی باشد، باخته است. 


۹۴/۰۲/۰۳ موافقین ۱ مخالفین ۰
Lullaby

نظرات  (۵)

صرفا جهت اینکه می خوانیمت کولی جوان.:دی خود بودن مهمه، در تمام زندگی دوست داشتم اونی باشم که می خوام ولی چند وقتیه که دارم تلاش می کنم که اونی باشم که هستم. خیلی بهتره! خیلی حس بهتری داره.

با آرزوی بهترین ها برای کنکورت! اگر اتفاق افتاد قبل از کنکورت با هم حرف زدیم، یادم بیار یه چیزی رو بهت یادآوری کنم که توی جلسه مهمه.(اتفاق نمی افته احتمالا ...) به هر حال کنکورت نزدیکه! امیدوارم هر چی دوست داری قبول شی.

پی نوشت: دانشگاه همچین آش دهن سوزی هم نیست!:دی
پاسخ:

یا ضامن ِ آهو! همین الآن داشتم با خودم می‌گفتم راستی، از امیر کاج چه خبر؟ چه تله‌پاتی‌ای! =))

ممنون. :)

دقیقاً! اصن می‌دونی، همه‌ی آدما این‌جدالو دارن. از یه‌طرف ذاتاً می‌خواد خوب باشه و همون‌چیزی که " می‌خواد".. امّا در واقع، همه‌ی اینا تقلّاهایی‌ـه واسه این‌که بازم برسی به‌خودت. بیشتر خودتو بشناسی. و در هر حالتم که شده، بازم خودت باشی. اونی که " هستی".. خیلی، خیلی، خیلی حسّ فوق‌العاده‌ای‌ـه..

ممنون امیر. :) چیز کن، آف بذار مسنجر ساعتی که می‌تونی باشی تا منم تنظیم کنم و اون‌موقع بیام؛ وگرنه عشقی می‌آم! ینی شده پنج صب می‌شینم پای مسنجر و در دیوارو نیگا می‌کنم، ازون‌طرفم تا یه‌هفته ازم خبری نیس. :)) خلاصه که منو می‌شناسی، همه کارام عشقی‌ـه.

جواب پی‌نوشت: وا؟! چرا امسال هر کی قبول شد و رف دانشگا، اینو می‌گه؟ :)) از قضا من قراره با دانشگایی که انتخاب کردم، وارد دوره‌ی کاملاً جدیدی بشم! :-" چیزی که عقل جنّم بهش نمی‌رسه ینی. :-"

+ در ضمن، رمزاتم بده! تازگی فقط حوصله‌ی وبلاگ‌خونی دارم! بارها شده یه‌کتاب وردارم. ولی هول ورم می‌داره و اینا! می‌دونی چن وخته کتاب نخوندم؟ می‌دونی؟! تف تو این‌کنکور ینی. :((
سلام!

خیلی آپ خوبی بود... من هنوز با خودم خیلی درگیرم! حالا ببینیم چی میشه...

در مورد پی نوشت امیر کاج فقط... عجیبع! از من ب تو نصیحت... خیلی دهن‌سوزه این دانشگاه! یعنی رسماً دارم احساس میکنم زندگیم وارد ابعاد جدیدی شده! حالا توضیحش مفصله، ولی بسیار بسیار محیط خفنیه... از ی طرف شانس هم آوردم اومدم یه جایی که شعر و شاعری توش از ارکانه اصن. :-" در یک فضای ادبی متفاوت قرار گرفتم... فضای سیاسی متفاوت... از لحاظ علمی در کلاسا خیلی فرقی با مدرسه نکرده، ولی بیرون از کلاسا واقعاً میشه دنبال علم بود... ینی باور کن طرف داشت جلوم میدوئید و هزار مدل بالا پایین میرفت تا سوالمو جواب بده... اونم کی؟ ساعت هشت شب! وسط دانشکده فیزیک! اتوبوسی‌ام دیگه قرار نبود بیاد! دی:

یه سری آدم عتیقه دیدم... ک تو مدرسه شاید عتیقه دیده بودم ولی ای‌قده نه! واقعاً درک بهتری پیدا کردم از جامعه. بعد زندگی خوابگاهی هم حال و هوای خودشُ داره. هیچ وق فک نمیکردم با یه آدم سی و دو ساله مثلاً بشینم طوری که همسنمه حرف بزنم. این اتفاقا هم افتاده. دی:

ب هر حال محیطای اجتماعی مختلفی تو دانشگاه وجود داره ک واقعاً میشه باش حال کرد... ب کشف پرداخت... با آدمای متفاوتی آشنا شد... یاد گرفت... یاد داد حتی!

دانشگاه باید دانشگاه باشد خلاصه! دی: در حد کلاس رفتن و اومدن البته همون مدرسه‌ست... ولی یکم این‌ور اون‌ور کنی... زندگی من با ی جهش در موقعیت مواجه شد انصافاً.

در مورد آپ هم ی جمله... میگن ی روز... البته میگنا... منبع نیدونم کجاس... شوپنهاور نشسته بود رو ی نیمکتی یکی اومد از پرسید شما کی هستی؟ شوپنهاورم درجا بلند شد و گفت نیدونم، اگ بتونین پاسخ این سوالُ بم بدین بیشترین کمکُ ب من کردین... ی همچین چیزایی بود... گفتم بگم برا تفنن.

آدم پرحرفی... نیدونم هستم یا نه :-"... ولی با این ی کامنت قضاوت نفرمایید. بالاخره ذوق داریم! سال اول دانشگامونه. دی:

شاد باشی.
پاسخ:

علیک سلام. :)

اِ؟ خب خدا رو شکر.. درگیر بودن خوبه؛ من بهترین نتیجه‌هامو تو اوج ِ درگیری با خودم می‌گیرم. :دی البتّه شما رو نمدونم. :-" چی باعث شد فک کنم شمام همین‌طورین؟ :| :دی


اِ؟ خب الحمدالله. :-" شعر و شاعری هم دارین؟! عـی که بگم خدا چقد دوسِت داره حقیقتاً. :-j  چقد جالب؛ تنها آدمی هستی که این‌قد نسبت به‌دانشگا خوش‌بینه و این‌قد متحوّل شده و اینا؛ من کسی رَم می‌شناسم که تهران قبول شده و ناز می‌آره. :دی  ای جان ای جان؛ الحمدالله. :D

زندگی خوابگاهی! اوه، نگو که من از هر کی شنیدم، حسّابی گله داش و خودشو می‌زد. :)) چقد به‌شما ساخته. عجب شانسی، عجب تقدیری. :D

دختر خاله من که می‌گه برام فرفی نکرده؛ مث دبیرستانه. :)) منتها جوّش به‌زور القا می‌کنه " این‌جا دانشگاس! دانشگاس! دانشگاس!" :دی اوه، شوپنهاور! :X چقد دوسش دارم، چقد دوسش دارم. :-" ینی عـالی بود، عـالی. هر بار من عشقم به‌این بشر زیادتر می‌شه. قدرت ِ خدا. :دی 

پُر حرف؟! منو چی می‌گی پس! :)) بریز بیرون باب، بریز بیرون. تو بلاگ ما ملّت عریان و کولی‌ـَن. اصن از الذاماتشه. :-" راحت باش. خیلی هم خوشال شدم. 

شمام نیز. :)

ممنون. :flower:
۱۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۴۸ روزالی پیرسون
سلام...خوبی؟ بهتر شده اعصابت؟!! اون منا اصلیه هستی؟؟؟ منا بدون احساس رو نمی گم ها!!! خب باس بگم حقیقت رو الان دریافتی...اینکه یه کنکور 4 ساعته همه آینده آدم نباس باشه.... ولی متاسفانه نظام ما همین طوریه... مطمئنم تلاشت رو می کنی....خدا پشت و پناهته...سر اذانه اومدم وبلاگت ....فقط تند تند جواب آخرین حرفهات رو می گم....نوشته بودی "روزالی! چرا خدا همیشه تو رو درست به‌موقع می‌فرسته؟! واقعاً چرا؟! :(( :دی" اینا همه خیر و صلاح خداست نشانه اینکه هواتو خدا شدید داره شاکر باش ازش... 
پاسخ:

سلام روزالی جان. اِم، فک کنم خوبم. این‌روزا توأمان خوب و بدم. :دی هر چی پیش بیاد، من بازم منا اصلی ـم. اورجینال ِ اورجینال. 

ای جان ای جان. :D تو معرکه‌ای اصن، هر طور که فک می‌کنم! :) ایشاالله..

خیلی ممنون که همیشه هستی. :) 
۰۱ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۱۸ روزالی پیرسون
سلام...خوبی منا جونم؟!! چه خبرا یه مدت درگیر امتحانات میان ترم بودم ببخش نیامدم!این امتحانات کچلم کرد!!! 

این آدم هایی که می گی خودشون رو محکم نشون میدن شاید به خاطر غرورشون این جوری هستن!؟؟ (البته این برداشت منه!)

آفرین کار خوبی می کنی بهشون میگی....این یعنی شجاعت محض...

دقیقا منم تو رو همین طوری که هستی دوست دارم...با نمک، آروم و خفن! اصلا یه چیزی راجب می گم یه چیز میشنوی!! یه خانم به تمام معنا ولی با یه ویژگی های خاص کودکانه و شیرین....و به شدت دوست داشتنی....:))))

دقیقا عقیده تو قبول دارم.... آدم توی مشکلات و سختی می تونه اطرافیانش رو بشناسه.... آه..نگو داغ دلم تازه میشه...:((((
اوهووم منم سعی می کنم خودم باشم ولی گاهی که دیگران زیادی ازم ایراد می گیرن خسته میشم! می مونم واقعا رفتار خودم رو داشته باشم یا نه!!!؟؟؟؟

+ نمی گم من ایراد ندارم ...بر عکس تا دلت بخواد خیلی رفتارها درست نیست ولی گاهی وقتی روی یه مسئله خیلی دیگران هنگ می کنن ، خیلی اذیت میشم!!! اون وقت هی با خودم درگیرم که رفتارم رو تغییر بدم یا نه؟!!

ای خدا تو آرسنیک رو دیدی! آغا منم می خوام ببینمش...:(( ولی قول میدم ذوق مرگ نباشم موقع دیدنش...:))

چیزه... این جارک هم توی افسانه ها بود؟!! 

+موفق و موید باشی منا جونم... خدا پست و پناهت...

پاسخ:

علیک سلام! خوبم عزیزم؛ شما خوبی؟ 

نه باب این‌چه حرفیه؟! شما هر وخ بیای، قدمت رو تخم چشم ِ ماس. ایشاالله که به‌خوبی و خوشی گذشته باشه امتحانا. خسته نباشی. :)

هــــــــوم! دقیقاً بحث ِ غروره. غرور ِ آدم تا کجا که نمی‌ره.. خب می‌دونی، غرور تا یه‌جاهاییش خوبه. تا همون‌جایی که اعتماد به‌نفس به‌آدم می‌ده. امّا جایی که باعث بشه ضعف‌هاتـو نبیتی یا انکـار کنی یا اصن فک کنی دیگه خیلی کاملی، خطرناکـه. خودش یه‌جور جهله. حماقته.

تو عزیزمی. :دی عجـب توصیف متناقض ِ جالبی. می‌دونی رز، من تا قبل ِ این‌که تو رو ببینم، تصوّرم یکم پیچیده بود ازت. ولی وختی دیدمت، به‌نظرم اومد چه‌شخصیّت قوی و در عین حال، " خود" ـی داری! ببین خیلی مهمّه آدما خودشون باشن! تو در عین این‌که تحت تأثیر خیلی چیزا قرار می‌گیری، به‌شدّت خودتی. و همین هس که خیلی بهت قدرت می‌ده. من تا دلت بخواد آدمایی دیدم که ادا در می‌آرن یا اون‌قد تحت تأثیر قرار می‌گیرن که خودشونم عوض می‌شن و پیش ِ هر کی، یه‌جوری‌ـَن. ولی تو خیلی راحت بودی. با وجود اختلاف سنّی تقریباً زیادمون، خیلی راحت بودم بات. من با بزرگ‌تر از خودم خیلی له و لورده‌ام! حتّی به‌زور می‌تونم سلام علیک کنم. :)) ولی قدرت ِ شخصیّت تو می‌ذاره آدم خودش باشه. اینـو تو کم‌تر کسی دیدم. حتّی خیلی وختا آدم تو افراد نزدیکشم اینو نمی‌تونه ببینه. قدر ِ خودتـو بدون خلاصه. :دی

به‌قول معروف، در دروازه رو می‌شه بس. ولی در دهن ِ مردمـو نه! شاید بی‌ادبانه باشه؛ خصوصاً برای اشخاصی که رابطه‌ی نزدیکی باهامون دارن. منم می‌دونی، خیلی این‌جوری بودم- و شاید هنوزم باشم. ولی می‌دونم کم‌تر شدم.- تازه فک کنم خیلی بیشتر از تو. خیلی برام مهم بود کی در موردم چه‌فکری می‌کنه. بعد دیدم اگه برام مهم باشه، می‌شم مث بعضی آدمایی که چن شخصیّتی‌ـَن و پیش ِ هر کی با یه‌شخصیّتشون ظاهر می‌شن تا نظر اونو جلب کنن. :| دقّت کردی این‌جور آدما به‌قدری این‌ویژگی توشون نهادینه می‌شه که دیگه دس ِ خودشون نیس! ملّت با همین‌خصیصه می‌شناسنشون! خلاصه که، آخرش آدم خودش می‌مونه و " خود" ـش. آدمائن که همش قضاوت می‌کنن.. تو خودت همین‌جوری قشنگی. :دی خیلی به‌دیگران فک نکن.. حـتّی منی که دارم این‌حرفا رو می‌زنم. :-"

می‌بینیش می‌بینیش. :دی خودم زمینه‌شو فراهم می‌کنم اصن. :-"

هـا؛ منتها برا یه‌مـاه. :دی دور آخر ِ مبارزات بود. رفیق ِ من بود. :دی 

+ شما هم نیز همچنین! موفّق و مویّد باشی.. خدا پشت و پناهت. :)
+ خیلی خوشـالم کردی، خیلی بیشتر از چیزی که فک کنی. :)






کل آپ به کنار؛ یه نکته مهم و ضروری! :-"

یعنی شناسه بعدی مهسا تو مبارزات جارک مایسه؟ =))))
:-"


پاسخ:

آقـا! مگه یادت نیس؟ شناسه همین‌دَفه آخریش جارک مایس بود دیگه! :-"


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی