Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

چی باعث می‌شه اونو نکشه؟

يكشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۱۱ ب.ظ

آماده‌ی کشتنه. عزمشو جزم کرده. براش مدت‌ها آموزش دیده و زحمت کشیده. در کمال خونسردی، می‌تونه ماشه رو بچکونه و کارو تموم کنه. می‌تونه بکشه. می‌تونه و می‌خواد که بکشه. براش اهمیتی نداره کی جلوشه. براش اهمیتی نداره که کی داره چی‌کار می‌کنه. داره زار زار گریه می‌کنه. داره التماسش می‌کنه. کاری نداره براش چی‌کار کرده. کاری نداره حمایت‌های اون، باعث شده به این‌جا برسه نه قدرتِ خودش. یادش نمی‌آد ضعیف بوده. یادش نمی‌آد چطوری قوی شده. فقط می‌دونه باید بکشه، چون کارشه. حالا چی باعث می‌شه نکشه؟ چی باعث می‌شه آدمِ ضعیفِ جلو روشو نکشه، وقتی هیچی یادش نمی‌آد؟ وقتی حتی نمی‌خواد که یادش بیاد؟ آدمی که از مرگ هم نترسیده و حاضر شده بمیره و تو قلبِ همه عزیزاشم بمیره... هه! از چی دیگه می‌ترسه؟ کاری هست که نتونه انجام بده؟


چی باعث می‌شه اونو نکشه؟ چی باعث می‌شه من اینو ادامه بدم؟ من قراره چی رو تموم کنم؟ 


اون لعنتی می‌دونه داره چه کاری رو تموم می‌کنه؟ می‌دونه لوله‌ی سرد تفنگشو رو پیشونیِ کی گذاشته؟ اون لعنتی می‌دونه که قدرت الآنش حاصل زحمات بقیه‌ست تو روزگاری که یادش رفته؟ چیزی که بخاطر عزیزانش شروع کرده، می‌خواد با قربانی‌کردنشون تموم کنه؟ 


چی باعث می‌شه به یاد بیاره؟ چی رو باید بنویسم؟ خودم می‌دونم چی درست و نادرسته؟ خودم می‌دونم می‌خوام یادش بیاره؟ یا منطقاً نباید یادش بیاره و باید ماشه رو بچکونه و کارو تموم کنه؟ اوه، می‌شه کار از جانبِ اون تموم شه و... از جانب قربانیِ مقابلش، نه؟


می‌تونه این یه شروع باشه؟ می‌تونه برخلاف تصور همه... فرد مقابلش آدم‌قویه‌ی داستان باشه؟ حتی... می‌تونه کاری کنه به یادش بیاره؟ نمی‌تونه بهش تنه بزنه و تفنگ رو بگیره و رو پیشونی‌ش بچسبونه و تهدیدش کنه. ولی می‌تونه... لعنتی! می‌تونه به یادش بیاره؟ 


می‌تونه داستانو عوض کنه؟ می‌تونم... می‌تونم داستانو عوض کنم؟ می‌تونم این طلسم یه ماه و نیمه رو بشکنم و دوباره رگباری بنویسم؟ 

۹۵/۱۲/۲۲
Lullaby