Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

قــبــرستان اتاقم

سه شنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۲، ۰۷:۰۰ ب.ظ

قرار بود اتاق ته خانه که در کنج تنهایی و دوری از همگان بود، مال من باشد. از همه کوچک تر، حقیر تر، ساده تر... و من دوستش داشتم. اما آن اتاق بزرگی که خالی بودنش آدم را آزار می داد را دادند. هر بار، به ته خانه می رفته و به اتاقی که قرار بود مال من شود، می نگرم. چقدر تنها بود و چقدر مثل من... چه فضای دنجی داشت. اما این یکی شلوغ می شد. قفسه های انبوهش تنها نکته ی مثبتش بود و مدتی بعد هم نور کم سوی صورتی- بنفشش که حس زیادی را در من ایجاد می کرد. مملو می شدم، نمی دانم از چه... ولی آن قدر مملو می شدم که بیشتر می نوشتم و می خواندم. پرده های بنفش را به پنجره ها زدند. اول تخت رو به روی در بود و با باز شدن در، حجمی از خستگی در تنم جاری می شد. اما سپس خود آن هیبت را ته اتاق چپاندم تا میز تحریر درست کنار کتاب ها باشد و هنگام گشوده شدن در، حس نوشتن و خواندن درونم طغیان کند.


مادر غرغر می کرد؛ تخت را آن گوشه چپاندی، مگرجا قحط است؟ تصور کنید تخت وسط اتاق باشد.. منظره ی جالبی نیست. هر چند ته اتاق شلوغ و در هم باشد. اما دوست داشتم تخت مقابل پنجره قرار گیرد که نور بیرون، روی تخت بیفتد. پرده همیشه نصف و نیمه کنار می رفت. خوشبختانه خانه رو به رویی ها(!) با پنجره ها غریبه بودند. اما کمی آن طرف تر، خانمی لباس هایش را روی بند های پشت بام پهن می کرد. دختر و پسر کوچکی روی ایوان بازی می کردند. یک بار یک مرد هم دیدم اما مطمئن نبودم. به نور پنجره احتیاج داشتم. چه روز، چه شب... و هنگام غروب، سرم را از پنجره بیرون می بردم، به آسفالت خیابان و ماشین های بی ریخت می نگریستم، هوای تازه و البته دود آلود موهای مجعدم را به هم می ریخت، آسمان سرخ را نظاره می کردم، به بــوق بــوق مداوم و هر از گاهی جیغ و فریاد های مختلف گوش می سپردم و از مخلوط تمام این احساسات، نوری را می یافتم که گویی آن پنجره، به دنیای دیگری باز می شود؛ نه دنیای فریاد ها و جیغ ها، بوق بوق ها، ازدحام و شلوغی، هوای کثیف و دودی و... .


پس شروع به کندن قبر کردم. کندم و کندم و کندم... عمق روحم را کندم و با نور تازه ای که از لایه های دریچه می آمد، آن را پُر کردم. اضافات زیادی داشت که در حیرت بودم چرا این همه آشغال در وجودم تلبار شده؟ نمی دانستم باید کجا بروند. فقط چون کشاورزی توانا، درو می کردم و می شکافتم... هنوز هم این کار را می کنم و احتمالاً تا وقتی که جان دارم، چنین خواهد بود. هی پُر و خالی می شوم... پُر از خلأ و خالی از اشباع... همین چند روز پیش، کندن قبر به اتمام رسید و من اولین توبره را به خاک سپردم. برای سرزنش هایی که شنیدم، سوگواری می خوانم؛ چرا که مرا مصر تر کردند تا خلافشان را ثابت کنم... زمین خوردن هایم را با چسب های زخم، درون توبره ی دیگر روانه ساختم.


 اما شکست هایم را نگه داشتم؛ چرا که از آن ها، گرد  غبار و ویرانه ای باقی مانده بود و من بار دیگر، باید از آن " هیچ"، "همه" را می آفریدم... آری، من خودخواهم و این خودخواهی را لازم دارم تا خود، فقط خود، بنای رویاها و آمال اندکم را بسازم. اندکند اما عمیق... به همین دلیل، پی ریزی محکم و دقیقی را می طلبند. و چه پی ریزی بهتر از توبره های تاریک و پلید و منفی زندگی؟

توبره توبره، به خاک سپرده شدند و می شوند و خواهند شد تا همه ی وجودم را نور آن دریچه، لبالب کند. چه حس خوبی دارم، فقط در سوگشانم... گرچه این ها که بروند، توبره های بزرگ تری هم به دنبالشان خواهند بود که سوگ بیشتری را نیازمندند و چشمه ی دیدگانم از همان روزی که مرا در این زباله دانی دفن کردند، خشک شده است...!


خدایشان بیامرزد...!




۹۲/۰۷/۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰
Lullaby

نظرات  (۲)

۰۷ آبان ۹۲ ، ۲۰:۵۰ روزالی پیرسون
سلام منا جان...


خب متنت رو خوندم... خیلی قشنگ بود همه چیز رو به خوبی با چیزهای قابل لمس مسائلی رو که درک‌شون سخته به خوبی به نمایش گذاشتی... گاهی وقتا حس می‌کردم، قسمت‌هایی از متن رو انگار از دل من برداشتی نوشتی! مثلا وقتی " برای سرزنش هایی که شنیدم، سوگواری می خوانم " خب دیگه... متنت هیچ ایرادی نداشت و از قدیم گفتم هر آنچه از دل برخواست به دل نشیند... منم خیلی خوشم اومد...


با تشکر
پاسخ:
سلام عزیزم.


واقعانم می گن حرفی که از دل بر بیاد، بر دل هم می شینه... خیلی خوشحالم که خوشت اومد. چشات بدون ایراد می بینه.:-p

ممنون بابت نظرت.>:D<

الان می خواستی بگی من خدای توصیفم:-"

عامو در همین ابتدا بگم من خیلی وقته می خوام نظـر بدم این کد امنیتی مشکل داره:D

خب من که اصن نه استعداد نقد دارم نه بلدم اشکالاشو بگم، ولی یه چیز میگم ضایم نکن:-" احساس نمی کنی یکم از احساسات ِ خودت سرچشمه گرفته ؟!

مثلا شاید خودتم دوست داشتی اتاقت چنین جایی باشه:)
ولی از همه بیشتر با این پاراگراف ِ قبر و اینا و این دوتا پاراگراف آخربی هم حال کردم هم لذت بردم!

پاسخ:
نه اتفاقاً، توصیفا اینجا کم بودن. تو داستان های احساسی هر چی توصیفا بیشتر بشن، اثر بخشی نوشته هم بالاتر میره. البته باید خیلی قوی نوشته بشن. وگرنه کار رو خراب می کنه و همون کمش هم بس میشه.

تف تو گورِ این کد امنیتی!:پی. نمدونم چرا چند نفری باش مشکل دارن. به قول ریحانه، الله وکیلی مشکلش چیه؟:دی

خب عزیزم، صد در صد از احساسات خودم سرچشمه گرفته. پس از احساسات بلاگ گرفته؟:hammer: دلنوشته از دل و احساسِ آدم بر می آد. ام، من جایی گفتم از خودم سرچشمه نگرفته؟:-?

ببین؛ خیال خیلی با واقعیت در آمیخته بود و فضای احساسیش هم چنین اقتضا می کرد. مثلاً توصیفاتم از اتاق، ینی اون تخت و پنجره و اینا واقعاً هستن. اما احساسات با خیال قاطی شدن و نویسنده فکر کرده چه خوبه که یه قبرستون داشته باشه و بقیه ش... در واقعیت می تونه خیلی وحشتناک باشه. اما رویا پردازیش که بد نیست...

منم از نظر شما لذت بردم!:دی.  ممنون.:golll:


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی