Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

thirteen reasons why

پنجشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۱۶ ب.ظ


تو رو خدا، به کائنات قسم، به خاطر خودتون اصن، مسئولیت کوتاهی‌های خودتونو به گردن بگیرید. حتی وقتی تقصیر کلی آدم تو زندگی‌تون هست. حتی اگه تو روابطتون- چه دوستانه، چه فراتر و چه فروتر- طرف مقابل خیلی مقصر بوده. حتی اگه خدا مقصر بوده. تقصیراتتونو به گردن بگیرید، چون مشکل درست جاییه که آدما فهمیدن با شونه خالی‌کردن می‌تونن خودشونو نجات بدن. بذارین دردش پشتتون بمونه، با خودتون بارها و بارها ببریدش. ولی بهش عادت کنید. ولی یاد بگیرید باهاش محکم‌تر جلو برین. 


خدا می‌دونه هیچ جمله‌ای مسخره‌تر از " من سختی زیاد کشیدم" و ازین چیزا نیست. همه کشیدن. همه هم فک می‌کنن خودشون. ولی این پستو داره یکی از همینا می‌نویسه، پس درکتون می‌کنه. داره کسی می‌نویسه که زخم‌هاش رشدش داده. سینه‌ی هرکی رو بشکافی رو قلبش همه‌ش زخمه. ولی اون قلبی می‌مونه که هنوز دیوونه‌وار می‌تپه. هر زخم اونو بیشتر به تپش واداشته. هر زخم یه تلنگره، مث تنبیهی که مامان/بابا/ معلم یا هرکی دلسوزمونه، اعمال کرده. پس هیچ توجیهی جز ضعیف‌النفس بودن در نهایت، حاصل نمی‌شه. اصن اینقد شخصاً گند زدم تو روابطم که حس می‌کنم ازین نظر سپر بلا شدم. حرف چرتیه و آدم هیچ‌وقت نمی‌تونه از چیزی مطمئن باشه- چون دقیقاً چیزایی که ازشون مطمئنی تو رو متزلزل می‌‌کنن. ولی از جانب من باور کنین.  چون واقعاً با حماقتم رشد کردم. واقعاً با حماقت.


این پست رو از وقتی که کتاب سیزده دلیل برای... خوندم و سریالشو دیدم، می‌خواستم بزنم. ولی فرصت نشده حقیقتاً. در واقع توی اولویت‌هامم نبوده. ولی خوندن و دیدنش مدت‌ها منو به فکر فرو برد. هنوزم به بعضی از قسمت‌های سریالش فکر می‌کنم یا می‌رم گودریدز ریویومو می‌خونم. بعد می‌بینم تو زندگی‌م سیزده دلیل برای مُردنم داشته‌م. دیدم تو زندگی‌م وقتایی بوده که خواستم بمیرم ولی تو این وضعیت نباشم. دیدم همه اینو دارن. ولی نتیجه عوض می‌شه وقتی یک دلیل، تنها یک دلیل، برای زنده موندنت پیدا می‌کنی. هرچقدم مسخره باشه، کوچیک باشه، بعداً بهش بخندی... این یه دلیل اصلاً دلیل بزرگی نیست. ولی قدرت اینو داره که جلو سیزده دلیل واسه مُردنت واسته. می‌تونه پیام یه دوست قدیمی باشه که بعد از مدت‌ها پیدات کرده و می‌گه... هنوزم داستان می‌نویسی؟ می‌تونه بچه‌گربه‌ای باشه که ترسیده و اوردی‌ش خونه و هروقت می‌بینتت، مدام میومیو کنه و دور و برت بچرخه. می‌تونه قوت قلب یه دوست نزدیکت باشه. می‌تونه لبخند و برخورد گرم یه کتاب‌فروش باشه. یه آهنگ باشه، almost a whisper ـه یانی باشه. مسئله اون قدرته. مسئله اینه که بتونی تو سیزده دلیل واسه مُردنت، یه دلیل واسه موندن پیدا کنی.


و خودکشی پذیرفته نمی‌شه؛ چون اگه نتونی با وجودِ آلرژیِ بهاره از بوی بهار لذت ببری یا نتونی خودتو بندازی تو برفا و فرشته درست کنی، آره. بهتره بمیری. اینا ساده‌ترین کارهایی هستن که نمی‌تونی انجام بدی و می‌خوای سخت‌ترین کارو کنی که بگی تا آخرین لحظه‌ی عمرت قوی بودی؟ هیچ آدمی ضعیف‌تر از کسی نیست که " می‌خواد" بگه قویه. اما چیزی نمی‌بینی جز یه روح تحلیل‌رفته در آستانه‌ی فروپاشی. یه روح تحلیل‌رفته در آستانه‌ی فروپاشی اگه اینو نگه چی بگه؟ مثل کسی که قبلاً به شما بدی‌ای کرده و وقتی بهتون دسترسی پیدا کرده- یا خواسته بکنه، اومده دلجویی. اگه این کارو نکنه می‌خواد چی کار کنه؟ بگه آره خوب کردم؟ هیشکی از بدیِ خودش خوشحال نمی‌مونه طبیعتاً، مگر جزو اون دسته از آدمایی باشه که کلاً خودشونو مبرا می‌دونن. یه چیزایی اونقد بدیهیه که آدم... تو true detective چی می‌گفت؟ یه اصطلاح قشنگی داشت. سرنخی که تمام مدت جلو چشم کاراگاهه ولی از بس جلو چشمشه نمی‌بینش. اینطوری. 


خلاصه، سیزده دلیل واسه مُردن اصلاً کم و بی‌ارزش نیست. از حرفم اشتباه برداشت نشه، نمی‌گم دلایل هانا الکی بودن(گرچه دلایل محکمی هم نبودن. استیون هاوکینگ اگه خودکشی می‌کرد خیلی منطقی‌تر بود تا اون. ولی نکرد. و چیزی به دنیا اضافه کرد.) ولی به خاطر یک دلیل، فقط یک دلیل برای زندگی، می‌تونن تسلیم بشن. می‌‌تونیم بذاریم جای زخمامون بمونه و آروم آروم التیام پیدا کنه و اینقد واسه خوب شدنمون نجنگیم. مشکل همینه که آدم وقتی براش اتفاقی می‌افته، همه‌ش دنبال اینه که خودشو خوب کنه. بی‌صبر و بی‌قراره و نمی‌تونه به خودش زمان بده. ولی یهو می‌بینی یه سال گذشت، دوسال گذشت... و چقدر تو التیام پیدا کردی. زمان شفابخشه. بدترین زخما هم جاش ممکنه بمونه. ولی دیگه درد نمی‌کنه. خاطره‌شم هست، آدم نباید فراموش کنه. برخلاف اینکه فکر می‌کنیم راه نجات تو فراموشیه. نه، توی اینه که بذاری این اتفاق از داغیش بیفته. سرد بشه، خنثی بشه، و ببینی زندگی ادامه داره. پس می‌تونی ادامه بدی. شخصاً برای تمام حرص‌ها و غصه‌هایی که خوردم پشیمونم. ولی می‌دونم چون رشد پیدا کردم، این حرفو می‌زنم. به نظرم ارزششو داره. غصه و درد هم ارزش داره. 

۹۶/۰۶/۰۲ موافقین ۳ مخالفین ۰
Lullaby

نظرات  (۱)

۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۰۸ 🌸🌸 سَـمَـــر 🌸🌸
کلن موافقم با حرفات، اما قسمت اولش
امروز به این نتیجه رسیدم که وقتی یکی پا میذاره از روت رد میشه اونو مقصر ندون. خودتو مقصر بدون که بهش اجازه دادی.
همین دیگه اتفاقن تقصیرتو قبول کردنی راحت ترم باش کنار میای. باز میتونی درس بگیری و پاشی ادامه بدی .
پاسخ:

آره، تقصیر خود آدمه این اجازه رو به بقیه میده. آدم بفهمه اشتباها از خودشه بالأخره کنار میاد :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی