Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!


امروز دلم را زدم به دریا و وسط مسیر دانشگاه، راهم را تغییر دادم و بیخیال دانشگاه شدم و رفتم پیش سودا. راستش دیدن دانشگاه‌شان حالم را خیلی خراب کرد. حس کردم توی آن محیط درندشت و زنده و پویا و سرسبز، همه‌چیز به من خیره شده و می‌گوید اینجا چه غلطی می‌کنی. برگرد به غارت. اما حواسم را به بُرد دانشکدۀ ادبیات پرت کردم. تا سودا آمد و رفتیم باهم حرف زدیم. من و سودا خیلی هم را نمی‌شناسیم، جز اینکه توی یک دبیرستان بودیم و ادبیات دوست داریم و دورادور هم را می‌شناسیم. با‌این‌حال تا جایی پیش رفتیم که من گاردهایم را گذاشتم کنار و هرچه توی دلم بود ریختم بیرون. 


و فهمیدم بیشترین مانعم، خودم هستم. خیلی طول نکشید که این را فهمیدم. شاید حتی همیشه می‌دانستم، اما تا یک روز کامل توی آن محیط نمی‌گشتم و با سودا حرف نمی‌زدم و نمی‌رفتیم ناهار بخوریم و برگردیم باز دانشکده، نمی‌فهمیدم. آدم از اعماق وجودش همه‌چیز را می‌داند. خودش را می‌زند به ندانستن. پارسال هم استاد روش‌تحقیق‌مان گفت فکرت را عوض کن که ببینی چه هستی. باور نکردم. باید از یکی هم‌فکر خودم می‌شنیدم.


بعد هم خیلی خسته بودم. نمی‌دانم روانی یا جسمی. سودا گفت قبل از هر تصمیمی مطمئن باش به آرامش رسیده‌ای. بگذار کنار همه‌چیز را. می‌خواهی بنویسی؟ بنویس. می‌خواهی کتاب بخوانی؟ بخوان. بروی ورزش؟ برو. بیایی دانشکده و سر کلاس‌ها بنشینی؟ بیا و بنشین. از فکرهایت بیا بیرون. از گذشته و آینده و چه شده و چه خواهد شد. شاید سه بار توی حرف‌هایش گفت من به سرنوشت اعتقاد دارم. نه چیزی که زوری باشد، ولی اعتقاد داشت هرچیزی به‌وقتش برای آدم پیش می‌آید، اگر درست رفته باشی. 


امروز خیلی چیزها دربارۀ خودم فهمیدم که خسته‌تر از آنم بخواهم بنویسم. می‌ترسم ننویسم و یادم برود. اما سودا یادش بود. اول حرف‌هایش حجم حرف‌هایی که قبلاً به او زده بودم باعث خنده‌ام شد. فقط این را می‌نویسم بلکه کدی باشد تا بقیه را به‌یاد بیاورم.


بزرگ‌ترین مانعم خودم هستم. 


+ احتمالاً باید عنوان را می‌گذاشتم حافظ از میان برخیز، اما دیدم خیلی لوس می‌شود. :همر:


+ سیصد و سی و نه کلمه


Lullaby
۰۴ مهر ۹۷ ، ۲۳:۰۷


حدس بزنید چه یافتم. یادداشتی که پارسال می‌خواستم اینجا بفرستم و نفرستادم و درعوض فرستادم برای جغد شب:


وال کوهان‌دار دیدم توی وبلاگش نوشته بود می‌خواد چندتا چیز با هم بشه، یاد خودم افتادم که یه سالی هست توی سرم افتاده کنکور زبان بدم و ادبیات‌انگلیسی بخونم. بدبختی اینه که می‌دونم زبان‌های دیگه رو هم دوست دارم، روی دولینگو دارم فرانسوی و اسپانیایی و آلمانی هم یاد می‌گیرم و وقتی همه رو با هم پیش ببری، اندر خمِ یک کوچه‌شون می‌مونی. از طرف دیگه رشته‌مم دوست دارم و نمی‌خوام رهاش کنم و روانشناسی تربیتی هم خیلی وسوسه‌انگیزه برام. ویراستار هم که هستم در حال حاضر. از همه مهم‌تر هم که می‌خوام نویسنده شم. تازه دوست دارم پذیرش بگیرم برم نویسندگی خلاق بخونم. نقد ادبی بخونم. من نمی‌فهمم چرا بعضیا این‌قد ثابت‌قدمن. از اول یه چیزی رو می‌خوان و تا تهش هم می‌رن. اما من؟ ده بار تا حالا توی عمرم مسیرمو تغییر دادم و به‌قول مشاور سوم دبیرستانم: «تو هیچی نمی‌شی تابش.»


خدای تغییراتم یعنی. چگونه یک نفر می‌تواند در طی یک سال این همه تغییر کند؟ حالا فرض کنید در طول این سه چهار سال دیگر چقدر چرخیده‌ام! و بامزه اینکه الان برگشته‌ام خانۀ اولم. سال اول مجذوب رشتۀ شناختی شدم، الان هم اگر قرار باشد ارشد روانشناسی بدهم به همین گرایش علاقه دارم. هرچند تربیتی هم جذاب است ولی گزینه‌هایم را کم کرده‌ام. همچنان فکر نویسندگی خلاق و نقد ادبی توی سرم است. 


هرچند جعد شب آن شب چیزی توی این مایه‌ها گفت که آن یارو مشاوره غلط کرد، و واقعاً هم غلط کرد ها. خیلی‌ها به من گفتند چیزی نمی‌شود. چیزی نمی‌شوی. به‌خصوص در نوشتن. خیلی‌شان بعداً اعتراف کردند که در اشتباه بودند و تحسینم کردند، راستکی یا دروغکی. هیچ‌وقت نفهمیدم چیزی شدن دقیقاً چه چیزی‌ست از نظرشان. شاید برای همین پیش رفته‌ام؛ که چیزی نشوم برای کسی. 


می‌دانید چرا خیلی‌ها از زیر معیار نوشتن در می‌روند؟ چون وقتی معیار می‌نویسی ناخودآگاه نیمکرۀ چپ مغزت بیشتر کار می‌کند. منطقی‌تر و انتزاعی‌تر و چه بسا پیچیده‌تر می‌نویسی. که اگر مبتدی باشی دیریاب یا مبهم می‌نویسی و نمی‌توانی درست منظورت را برسانی. اما محاوره نوشتن ناخودآگاه باعث می‌شود حسی‌تر و صمیمی‌تر و واقعی‌تر و عینی‌تر و ملموس‌تر بنویسی. می‌ترسی لگام را بدهی به عقلت و سفت و سخت بچسبد به نوشتن. این است که باید سختی عقل را هم تعدیل کرد. با این روزنوشت‌ها فهمیدم داستان‌هایم حس کم دارد. باید حواسم را قوی کنم. 


+ سیصد و نود و پنج - صد و چهل و چهار= دویست و پنجاه و یک کلمه

Lullaby
۰۳ مهر ۹۷ ، ۲۳:۳۸