Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!


گوشی خالی کردن از بزرگ‌ترین مصائب است. به‌طوری‌که هیچ‌وقت فکر نمی‌کنی کل روز همۀ فکر و وقتت را درگیر کند. گوشی‌ام را زدم به لپ‌تاپ تا یک جا همه را خالی کنم و بعد سر فرصت مرتب‌شان کنم، دیدم فقط آخرین عکس‌ها را نشان می‌دهد. مال یکی دو ماه اخیر را. نگویم دارم با چه فلاکتی گوشی را خلوت می‌کنم. نگویم.


باز از خیلی چیزها می‌توانم بنویسم ولی اصلاً حالش را ندارم. چند شب است که می‌خواهم زودتر بخوابم تا زودتر بلند شوم و زودتر به کارهایم برسم. می‌دانید چند وقت؟ یک هفته؟ یک ماه؟ یک فصل؟ نمی‌دانم. سال دوم که بودم به کریمی گفتم عمداً کلاس‌های هشت صبح را برمی‌دارم که از شش بیدار شوم و فعال باشم. او هم گفت دقیقاً به همین خاطر کلاس‌های هشت صبح را برداشته. باهم واحد زیاد برداشتیم. باهم نکته‌های‌مان را ردوبدل می‌کردیم. جزوه‌های‌مان. وویس‌های‌مان. خودکارهای‌مان. جامدادی‌های‌مان. کریمی رفیقی عجیب است. هرچند کلاً رفاقت عجیب است.


منتها فرق کریمی با من این است که جزو سه نفر اول ورودی‌مان حساب می‌شود. هر ترم جزو سه معدل اول کلاس است. تلاشش ستودنی‌ست و اگر من با رتبۀ هفتصد می‌آمدم چنین جایی نمی‌دانم چه بلایی سرم می‌آمد. فکر می‌کردم کریمی خیلی محکم و به تخمدانم‌طور عمل می‌کند. اما دیدم این ترم مثل من شده. دیگر کدهای اول صبح را برنداشته. یکی از دوست‌هایش هم جزو معدل‌اول‌هاست و دارد برای ارشد می‌خواند. به آن دوستش اشاره کردم و گفتم برای ارشد برنامه‌ای داری؟ جوابش را داشته باش. گفت نه. می‌خواهم برای خودم بخوانم. هرجا قبول شوم، اگر خواستم می‌روم. نخواستم نمی‌روم. بعد گفت اولش من هم گفتم بنشینم از تابستان بخوانم که ارشد همین فردوسی قبول شوم. اما دیدم این همه برای کارشناسی اذیت شدم، ارزشش را دارد؟ 


کریمی هم مثل من سال آخر مزخرفی گذرانده بود، به‌نوعی دیگر. اینکه من و کریمی این‌قدر فکرهای‌مان شبیه هم است مایۀ دلگرمی‌ست. خیلی با خودمان حال می‌کنیم. وقتی کاری را که دوست داریم انجام می‌دهیم، خیلی با خودمان حال می‌کنیم. نه برای دانشگاه. نه برای دیگران. نه برای هر کوفت دیگری. این‌طوری که فکر می‌کنم خیلی حالم بهتر است. ارشد بدهم؟ نه. ندهم؟ نه. 


امروز با خیام رفتیم بیرون، درحالی‌که قرار نبود برویم اما راستش حالم هیچ خوب نبود. رفتیم و حرف زدیم و فهمیدم چقدر مهم است آدم کسانی را داشته باشد که نگهت دارند. می‌خواهند مدیوما باشد، خیام باشد، کریمی باشد. کسانی‌که تو را سر جایت نگهت دارند و بگویند فلانی، برای خودت زندگی کن. هرچقدر هم روحت آسیب دیده باشد. زخمی شده باشد. وقتی مدیوما آن آدم قوی و بااراده و مصمم و به هیچ خری اهمیت‌نده را جلوی چشمم می‌آورد می‌فهمم چقدر از خودم دور شده‌ام. از کجا سست شدم، ضعیف شدم، پس کشیدم. منی که بارها برای خیلی از کارهایم بقیه را به یک طرفم گرفتم و کاری را که خواستم انجام دادم و حالم را جا آوردم. ولی همیشه این‌طور نمی‌ماند آدم. برای همین باید یک نفر از بیرون تکانت دهد.


می‌توانم بیشتر بنویسم ولی برای امشب بس است.


+ چهارصد و هشتاد و هفت


+ من و سمانه تقریباً همزمان آپ کردیم حتی. 

Lullaby
۳۱ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۵۶


فکر نمی‌کردم یک هفته شده باشد روزنوشته‌هایم. چیزی خوشایند است. جالب اینکه امروز موقع صبحانه داشتم به نجات‌غریق و ایفای نقش فکر می‌کردم. نجات‌غریق را جایی رها کردم و تقریباً شش ماه ننوشتمش. وقتی رهایش کردم، فکر کردم چون جای سختی‌ست به این حال افتاده. اما حالا می‌فهمم چون جایی‌ست که داستان نمی‌خواهدش. یعنی اگر آن قسمت را از داستان بردارم، آسیب نمی‌بیند. تشخیص چنین چیزی هنگام نوشتن دشوار است. برای همین باید هرازگاهی از اثرت فاصله بگیری و از جلد نویسنده‌اش دربیایی تا با حقیقتش روبه‌رو شوی. چیزهای دیگری هم متوجه شده‌ام؛ حالا که دارم از اول می‌خوانمش و با دستِ باز ویرایش می‌کنم. 


به ایفای نقش هم فکر کردم. همیشه ایفای نقش به‌عنوان یکی از بهترین تمرین‌های نوشتن شناخته شده. اما حس می‌کنم ما درست از آن بهره نبردیم. غالب رول‌های اعضا به توصیف فضا یا شخصیت‌ها می‌گذشت و کمتر کسی جرئت می‌کرد گره و کشمکشی در داستان بیندازد. شاید به این خاطر که بیشتر بچه‌ها مبتدی بودند. غول‌های ایفا می‌آمدند و اتفاقی ایجاد می‌کردند. درحالی‌که بقیه فقط می‌نوشتند. اتفاقاً بیشتر هم می‌نوشتند. می‌دیدی در هفت هشت تا تاپیک دستِ کم رول زده، حداقل یک بار. چطور آدم می‌تواند روی هفت هشت تا سوژه تمرکز کند؟ فقط یک جواب دارد: وقتی سطحی بنویسد. وقتی با سوژه زیاد درگیر نشود. فقط بخواهد بنویسد. 


ولی غول‌ها اغلب حواس‌شان به یکی دو تا تاپیک بیشتر نبود. سوای از اینکه طویل‌تر هم می‌نوشتند، عجله‌ای برای رول زدن در تاپیک‌های دیگر نداشتند. یک سوژه را می‌بستند و می‌رفتند سراغ دیگری. اما تاپیک‌های دیگر پُر از رول بود، بدون اینکه اتفاق زیادی افتاده باشد. بیشترشان هم به جایی رسیده بودند که داشتند خاک می‌خوردند؛ چون این همه توصیف و شخصیت‌پردازیِ صرف پس از چند رول، سوژه را ملال‌آور کرده بود. تا یکی می‌آمد و دستی به سر و رویش می‌کشید. 


نجات‌غریق هم به جایی رسیده بود که فقط داشتم دنیایش را بسط می‌دادم، بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد. به همین دلیل رها شد. ناخودآگاه. چیزی پس سرم نمی‌گذاشت ادامه‌اش دهم. می‌دانست باید قسمت‌های آخر ویرایش شود. شاید هم از اول ویرایش شود. دامی که بسیاری از آثار پرفروش خارجی توی آن می‌افتند، دقیقاً همین است؛ نیمۀ اول کتاب کسالت‌بار است. به توصیف و شخصیت‌پردازی و اتفاق‌های کوچک می‌گذرد و ناگهان از نیمۀ دوم و چه بسا یک سوم آخر، با اتفاقات پشت سر هم و مهم غرقه می‌شود. مخاطب عام هم گول نیمۀ دوم را می‌خورد و از کتاب لذت می‌برد و دلخوری‌اش از نیمۀ اول را فراموش می‌کند. درنتیجه کتاب هوارتا می‌فروشد.


احتمالاً من هم داشتم توی همین دام می‌افتادم؛ اوایل نجات‌غریق به دنیاسازی و معرفی شخصیت‌ها می‌گذرد. سی و چهار هزار کلمه نوشته بودم، درحالی‌که هنوز به داستان اصلی نرسیده بودم. صادقانه بگویم این دفعه که دارم از اول با دقت می‌خوانم، برخی جاهایش اصلاً تحمل‌پذیر نیست. راحت حذف‌شان کرده‌ام و شاید حتی خط روایی را به‌هم بزنم. باید تا آخر بخوانم ببینم ریتمش یکدست می‌شود یا باید تدبیری اندیشم.


+ چهارصد و هفتاد و هشت

Lullaby
۳۰ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۵۰