Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!


کلاس اون استادی که خیلی دوستش دارم، هفتۀ آینده تشکیل نمی‌شه. نه به‌خاطر اینکه نتونه بیاد، چون دانشگامون نتونسته هماهنگ کنه کلاس بزرگ بده بهش تا هردو کلاس رو با هم تشکیل بده. می‌خواسته هردو کلاس رو با هم تشکیل بده. نمی‌دونم چرا. اما جزو معدود موقعیت‌هاییه که اصلاً خوشحال نیستم تشکیل نمی‌شه.


من خیلی دوستش دارم. این‌قد که آرومه، جدیه، اما پذیرنده و مهربونم هست. کسی شوخی کنه، ضایعش نمی‌کنه. خودش هم شوخی می‌کنه. به حرف بچه‌ها گوش می‌ده. مشتاقه که سؤال ازش بپرسیم و با حوصله جواب می‌ده. به‌قدری عمیق می‌شه و مثال‌های جذاب می‌زنه و درگیرت می‌کنه که کل یک ساعت و نیم رو گوش می‌دی و بعدش هم هنوز مغزت درگیرشه. آدم کمی هم نیست که بگی خب جز دانشگاه و تدریس کار دیگه‌ای نداره، طبیعیه این‌قد وقت بذاره.


هفتۀ پیش گفت کسی هست که بیاد این بالا استرس بگیره؟ چندنفری دست‌مون رو بالا بردیم. بعد تهمینه گفت تو که خیلی خوب ارائه می‌دی. واقعاً استرس می‌گیری اون بالا؟ گفتم نمی‌دونی چقدر استرس می‌گیرم. استادمون گفت یکی‌تون بیاد. بیاد همین بالا، همین الان. کسی نیومد. منم که جلوتر می‌نشستم و بیشتر توجه می‌کردم، گفت بیام بالا. رفتم بالا و به بچه‌ها نگاه کردم. همه‌مون خنده‌مون گرفت. گفت می‌بینی، استرس رو خیلی راحت همه متوجه می‌شن. الان می‌تونی بگی چرا استرس داری و چطوری فکر می‌کنی استرس داری؟


دستمو گذاشتم روی قلبم، گفتم ضربان قلبم بالاست. تند می‌زنه. اول داشتم به خودش می‌گفتم، گفت رو به بچه‌ها بگو. اما بینش بازم برمی‌گشتم به خودش نگاه می‌کردم. همون اصل مطلقی که آدم با استادش راحت‌تر می‌تونه حرف بزنه تا با دانشجوها. البته برا ما درون‌گراها.


گفتم صدام می‌لرزه. دارم فکر می‌کنم بچه‌ها چه فکری درباره‌م می‌کنن. گفت دست‌هاتو بگو. گفتم آره، دست‌هام می‌لرزه و برای قایم کردن‌شون هی دارم با میز( به‌قول بچه‌ها، جااستادی :دی) ور می‌رم. گفت خب، حالا دست‌هاتو محکم تکون بده. گفتم واقعاً؟ گفت آره. محکم تکون بده. دست‌هامو تکون دادم. باز خندیدیم. گفت صدات می‌لرزه موقع حرف زدن، آره؟ تا جایی‌که می‌تونی با صدای مرتعش برای بچه‌ها حرف بزن. گفتم چی بگم؟ گفت هرچی می‌خوای. خودتو معرفی کن. بگو دبیرستان رشته‌‌ت چی بوده. ازین چیزا. با صدای مرتعش گفتم منا تابش هستم، ریاضی بودم رفتم انسانی. الانم دارم زیر نگاه‌هاتون له می‌شم. دوباره همه‌مون خندیدیم.


گفت حالا چه حسی داری؟ گفتم قلبم نمی‌زنه. به چیزی هم ور نمی‌رم. فکر کنم صدامم عادیه. گفت ممنونم، برو بشین. و با دست زدن بچه‌ها رفتم نشستم.


کارش خیلی سازنده بود. همین سه‌شنبه کنفرانس داشتم و قبل کنفرانس خیلی استرس داشتم. رفتم بالا، پاورپوینت رو گذاشتم و دست‌هامو تکون دادم. بچه‌هایی که سر کلاس اون استاد بودن، خنده‌شون گرفت. ولی بقیه متوجه نشدن قضیه چیه. کنفرانسمو دادم و اولین باری بود که در طول کنفرانس، صدام نمی‌لرزید. قلبم پرپر نمی‌زد. دست‌هام نمی‌لرزید و با چیزی ور نمی‌رفتم و می‌تونستم از زبان‌بدنم به‌نحو کنترل‌شده‌ای استفاده کنم. بعد هم رفتم نشستم و موقع بازخورد استاد، گفتن خیلی راضی بودن. خودمم راضی بودم. بیشتر از همیشه. 


این هفته داشتم از استرس می‌مردم. این‌قد که یه شب زدم زیر گریه و برحسب عادت معمولم، خودتخریبی می‌کردم و خوشبختانه داشتم با بهنام حرف می‌زدم و خیلی چیزها رو تونستم بش بگم. همین گفتنه آرومم کرد. غیر این بهنامم آرومم کرد. استرس زیادی داشتم و کارام مونده بود. ویرایشم رو تحویل داده بودم ولی مقاله‌م کامل نشده و پاورپوینت درست نکرده بودم و سه‌شنبه هم که کنفرانس داشتم. هرچند کارمون گروهی بود، اما من قرار بود ارائه بدم و هیچ تسلط نداشتم. که این خودش یه فکر اشتباه بود؛ چون دربارۀ اختلال نوشتن بود و ترم پیش درباره‌ش خونده بودیم و یه تسلط نسبی داشتم. اما چون پس‌زمینه‌ش این بود که باید کنفرانس بدم، بهم استرس می‌داد.


آره هنوزم آینده برام ترسناکه. اما الان می‌تونم ترسم رو کنترل کنم. مثل استرسم. الان می‌دونم این مدت می‌تونم فکر کنم، چون زودتر از تابستون که لزومی نداره انتخاب کنم. تا اون موقع کلی کار دارم که باید بدون ترس و استرس، بهشون برسم. تابستونه که باید تصمیم بگیرم برا چی بخونم. سه تا انتخابِ جداافتاده از هم دارم که درنهایت به یه چیز باید ختم شن و مهم اینه که چطور به اون چیز به‌بهترین شکل، ختمش کنم. 


و همین که یه هدفی دارم، رؤیایی دارم و توش تنها نیستم، ینی کسایی هستن که مسیرمو درک کنن، خیلی خیلی خیلی خیلی خوشحالم می‌کنه و آروم می‌شم.

Lullaby
۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۳۰


من با هرچی می‌تونم کنار بیام، جز مُردن یا بیماری حیوون‌ها. به‌خصوص حیوون‌های خودمون. اونم کی؟ رابین. شت. به‌معنای واقعی کلمه، شت و تف توی این زندگی. اون سگ مهربون و بازیگوش که با هر تنااااابنده‌ای می‌تونست ارتباط برقرار کنه، باش دوست بشه، دوستش داشته باشه، باش بازی کنه و مراقبش باشه، حالا خودش مریضه و تف توی این زندگی که کسی نیست مراقبِ اون باشه. رابین جوجه‌هامونو بزرگ کرد. تامی، همون دوبرمنِ غول‌آسای نازنین‌مون رو بزرگ کرد و مرگش رو دید. مرگش رو، دید. حتی با خرگوش‌مون بازی می‌کرد. لی‌لی رو از وقتی عَووعَوو می‌کرد و طفلی بیش نبود، بزرگ کرد. جسیِ زخم‌خورده و رنجور و آسیب‌دیده رو دوست داشت، دوستش داشت. طوری که حالشو خوب می‌کرد. طوری که خدایا، من احترامو توی چشم‌هاش می‌دیدم، بااینکه صاحب اصلی خودش بود نه جسی. رئیس‌بازی درنمی‌اورد. سلطه‌گری نداشت. همیشه دوستانه و صمیمی بود. با اون قیافۀ روباهیِ پدرسوخته‌ش که هیچ‌وقت فکر نمی‌کنی این موجود یه روزی... نباشه. 


من یه درصد از غم داداشم و به‌خصوص دیانا رو نمی‌تونم درک کنم؛ چون من با هیچ‌کدوم از سگ‌هامون رابطه‌ای رو که اونا داشتن، نداشتم. و دیانا، لعنت به این زندگی. دیانا از هفت هشت سالگیش با رابین بزرگ شد. رابطۀ بین این دوتا به‌قدری ناب و معرکه بوده که وقتی داداشم گفت رابین توی آی‌سی‌یوئه و رفته توی کما، خواهرم عینکشو برداشت و من دیگه نخواستم نگاهش کنم و داغون شدنش رو ببینم... رابین اولین سگ‌مونه. اونم توی زمانی‌که مادرم اصلاً اجازه نمی‌داد دیانا با هیچ‌گونه حیوونی، ارتباط برقرار کنه. اونم سگ. اونم توی دوره‌ای که اوج آسمش بود و کوچیک‌ترین تحریکی، آلرژی‌شو برمی‌گردوند. و یهو، داداشم با یه سگ روباه‌گونه و دم‌پفی و کوچولو با دهنِ باز و لبخنده و بازیگوشانه، می‌آد خونه. و بهش اجازه می‌ده به اولین حیوون عمرش دست بزنه، باهاش بازی کنه، و با هم دوست شن. 


می‌دونم عمرش به دنیا نیست. داداشم گفت دعا کنین، اما کبدش سرطانی شده و عملاً با نصف کبدش زنده‌ست. وای خدا. وقتی به رنجی فکر می‌کنم که اون حیوون، اون حیوونِ همیشه مهربون و لبخنده و بازیگوش تحمل می‌کنه... می‌گم هرچی تف توی دنیا هست، به این زندگی. من نشستم یه گوشه و دارم درنهایت سلامتم، فقط ازش می‌نویسم. و تمام این چندروز اون... بیهوش افتاده و... دنیایی نداره. وقتی تصور می‌کنمش، می‌خوام بلندبلند زار بزنم. کاش این‌قد خوب و سالم و سرزنده نبودی... تازگی داشتم فکر می‌کردم این همه حیوون اومدن و رفتن این مدت، ولی رابین بوده و مونده و برای خودش شخصیتی شده. پیر شده اما هنوز مثل همون بچگی‌هاشه. همیشه همراه، دوست، بازیگوش، پدرسوخته. 


و هربار یه حیوونی می‌میره، می‌گم... ما خودمون رو بستیم به دنیای بعد مرگ و فلان. اما حیوون‌ها چی؟ اونا کجا می‌رن؟ جایی‌که می‌رن، چقد شادن؟ ما رو می‌بینن؟ می‌تونی گاهی حضورشو حس کنی؟ تا ماه‌ها بعد از مرگ تامی، به دیانا می‌گفتم هنوز پارس‌های رعشه‌براندازش توی گوشمه. و خیلی وقت‌ها سرمون رو برمی‌گردوندیم و فکر می‌کردیم صداشو شنیدیم. ینی همون حسی که به درگذشتِ یه آدم داری، برا حیوونم داری. چطور دیگه می‌تونی بش بگی "حیوون".

Lullaby
۳۱ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۱۸