Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!


می‌خواستم بنویسم و قبلش سر زدم به وبلاگ بقیه. محمد پست زده بود و دیدم چقد پستش رو می‌فهمم. این حجم تلخ مشکی رو می‌فهمم کنار قشنگیا. یاد اون داستان آرسنیک می‌افتم؛ حقیقت سیاهی، سیاهی حقیقت. اومده بودم ازین چیزا بگم که پست محمد رو خوندم دیدم من دیگه حرفی ندارم. همین چیزا.


پس می‌رم سراغ گفتن یه چیزای دیگه. دندون‌عقلمو جراحی کردم. این بار از دفعه پیش بهترم، از هر لحاظ. سخت‌هاش رو انجام دادم. دو تا دیگه مونده. اون پستِ تابستون کوتاهمو آوردم ببینم چی کار کردم این مدت. صبح داشتم تقویم و برنامه‌هامو سامون می‌دادم. این مدت با سمانه چرنوبیل رو دیدم. خوب بود و بد. خیلی درگیرم کرد. دلم می‌خواد یه بار دیگه هم ببینمش. فصل جدید بلک میرر رو هم دیدم و اصلاً باورم نشد این‌قد... بد بود. چطور اینو دادن بیرون؟ چی با خودشون فکر کردن؟ این‌قدر سطحی و ضعیف و کلیشه و پیش‌بینی‌پذیر بود که دلم می‌خواد این سه قسمت رو حساب نکنم. کلاً هم خیلی سریال فاخری نیست اون‌قدری که سروصدا کردن به‌نظرم، ولی نقد و نگاهش رو دوست داشتم توی فصل‌های قبل. اینجام نقدش رو داشت ولی خیلی سطحی و دم‌دستی و پیش‌پاافتاده بود هر سه قسمت. انگار دادن یه گروه جدید کارو. یه عده که قسمت‌های قبل رو ندیده بودن اصن.


ولی فصل دوی دروغ‌های کوچک بزرگ خوب بود. کتابشم باید بخونم. از فیلم و سریال نخوام بگم، به ویرایش‌هام رسیدم. دو تا رو تحویل دادم. یکی هم دارم الان. پایان‌نامه هم یه‌کم پیش رفتم که الان بهانۀ نقاهت رو اوردم. نه که چلاقم خیلی، فلج شدم مثلاً. (به خودش چشم‌غره می‌رود) ولی می‌تونم تا آخر مرداد تموم کنم. ورزش نکردم و نمی‌کنم، الان دیگه نمی‌تونمم بکنم فعلاً. زبان خیلی مونده برسم به حدی که می‌خوام و هنوز "خوندن" حسابش نمی‌کنم. کتابامم می‌خونم. اجتماعی نشدم. امروز قراره با سمیه بریم سینما ولی. از هیچی که بهتره. 


و از همه مهم‌تر، نوشتن.


خب چیزی ننوشتم ولی خدایی می‌نویسم. یه سری ایده‌هامو اولویت‌بندی و مرتب کردم. چندتا طرح باید بنویسم. می‌آم می‌گم. برنامه سفت می‌بندم بنویسم. قول قول. قول قول. قول قول. قول قول. قول قول. قول قول. :((


ازین مهم‌ترتر اینکه همچنان خوشحالم. یوهووووو. یه ماه دیگه فارغ‌التحصیل می‌شمممم. اون وقت دیگه نمتونم دانشگاهو بهونه کنم. چیزای دیگه رو بهونه می‌کنم. :))

Lullaby
۰۹ مرداد ۹۸ ، ۱۱:۴۹


تا خوشحالم این روزها پست باید بزنم. تا رد کردنِ پست قبلی باید پست بزنم. برای نشون دادنِ اوج افسرده‌کنندگیِ این شهرِ بی‌هیچی باید پست بزنم. بگم تنها دلخوشی‌های من اینجا ششصد دستگاهه. پردیس‌کتابه. رادینه. گالری‌گردیه. چهارشنبه‌های آخر ماهه. خیامه. جارکه و خواهرش. سمیه‌ست. خیابون دانشگاست. پیاده‌روی از سر راهنمایی تا خونه‌ست. میدون گازه و بستنی زعفرونیِ جادوییش. انگار چندین هزار ساله اونجا این بستنی زعفرونیه هست. یک‌تنه پایتخت بستنی زعفرونی ایرانه. ایران تیکه‌تیکه هم بشه بازم بهترین بستنی زعفرونی دنیا میدون گازه. 


باید پست بزنم که بگم هربار برمی‌گردم از تهران، ناراحت‌ترم. تنهاترم. یه عشق و نفرتی بین من و تهران هست. یه خواستن و نخواستن. یه موندن و نموندن. یه حسرت و آرزو. یه زشتی و زیبایی. تهران برای من خیلی خوشگله. بافت شهر خوشگله. اتوبوسا خوشگلن. خیابونا خوشگلن. مردم خوشگلن اصن. هرچی اگه بهترش هم مشهد بم نشون بدن می‌گم نه مال تهران بهتره. مشهد سِحرم کرده. یه سِحر بد منتها. داغ زده به دلم. پامو زنجیر کرده به مسخره‌ترین چیزهایی که حتی برام مهم نیستن، دیگه نه. همه‌چی برام تباه‌شده و دست‌خورده‌ست. مثل دست زدن‌های بی‌مورد و بیهوده و یهویی‌ای که نرها بروز می‌دن، توی خیابون و بدترین مواقع. مثل احساس انزجار و نجس بودنی که بعدش بت دست می‌ده. مثل نفرتی که از دختر بودنت داری و بعد از اینکه اصن وجود داری. از اینکه هستی. از اینکه باید باشی چون نمی‌تونی نباشی و نمی‌دونی نبودن چه شکلیه. مثل اون داستانی که چار سال پیش می‌خواستم بنویسم و هیچ‌وقت نتونستم. داستان دختری که خودشو به هر روشی سعی کرد بکشه و هربار زنده موند، سالم و سلامت. چار سال پیش نمی‌دونستم قراره خودم این داستانو زندگی کنم.


 نه، این پست نباید به این سمت‌ها می‌رفت. الان دارم تداعی آزاد می‌کنم. تداعی آزادمم خیلی خوشحال نیست. ولی باور کنین، خوشحالم. چون ناراحتی‌ها بیشترن دلیل نمی‌شه آدم خوشحال نباشه. من خوشحالم که دوست‌های خوبم رو دیدم. خوشحالم که دوست‌های خوبی دارم. امروز داشتم به همین فکر می‌کردم؛ من به‌طرز عجیبی با کلی آدمِ خوب بُر خوردم. طی این سال‌ها. آدم‌هایی که به شکل‌های مختلفی توی زندگیم اومدن و رفتن، یا نرفتن و هستن، یا بیشتر بودن و کمتر شدن، یا کمتر بودن و بیشتر شدن. همه‌شون محترمن. همه‌شون تأثیرگذار بودن. یاد همه‌شون رو گرامی می‌دارم. من واقعاً خوشحال می‌شم پست‌های حسین باروزه رو می‌بینم، با اینکه شاید شیش ماه یه بار حرف می‌زنیم. من از این چیزها ناراحت نمی‌شم، یه عده همیشه برام دوست‌داشتنی‌ان. محمدامین هنوز همون محمدامینِ با معرفته برام. فاطیما عظیمی برام تینوویلیه که قلمش مانند نداشت. امیرکاج هنوز پدرخوانده‌ست و بودنِ صرفش توی زندگیم پشت‌گرمیه. هنوزم هرچی از سولماز می‌بینم ذوق می‌کنم. خوشحال می‌شم هربار با رضا حرف می‌زنم. خوشحال می‌شم بیشتر با ستایش حرف بزنم. پوریا رو خوشحال شدم یه سر رونماییِ امسال دیدم، هرقدر هم کم. سمانه‌ها رو خوشحالم دارم. خوشحالم که با یکی‌شون چرنوبیل رو دیدم. که یکی‌شون لحظۀ آخر روز آخر بغل کردم. که ریحانه هنوز ریحانه‌ست و هست. که بهنام هرچی بگه چشم‌غره بش می‌رم ولی خوشحالم که هنوز این‌طوریم. که با کانیا دیوونه‌ترین حالت خودم می‌تونم باشم و اهمیت ندم. که با بهداد اون‌قدر دوست موندم که مهندس شدنش رو ببینم. توی کافۀ شهر کتاب نشستن و خندیدن و خستگی در کردن رو ببینم. 


که ببینم هستین و به‌طرز خودخواهانه‌ای همه رو جمع کرده باشم دور خودم، یه مشت آدم معرکه و قرص و محکم که بتونم خودم رو نگه دارم. که بتونم باشم و بمونم. که خوشحال باشم و تهران اگه برای خودشون ذله‌کننده‌ست، خسته‌کننده‌ست، ترافیک و شلوغی و خرتوخره، برا من دوستامه. برا من اوناست. برا من زیباست. چون شماها زیبایین. همه‌تون چقد سر جای خودتون، همین‌طوری که هستین زیبایین. 


Lullaby
۲۸ تیر ۹۸ ، ۰۰:۲۶