Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

Until The Last Moment

می‌نویسم، پس هستم!

 

اول پاییز شد و من پر از انگیزه و خوشحالی‌ام. هنوز همون احساسات غمبار و دردمندیِ پست‌های قبلم رو دارم، ولی زندگی رو می‌شه تحمل کرد. می‌شه حتی فکر کرد زیباست و ارزشمنده. تا وقتی باز خرابش کنه، خرابش کنی. من از مسافرت برگشتم، بد نبود. بندرعباس بودیم و قشم. کاش از اول قشم می‌بودیم، اون‌قدر ازش خوشم اومد که یه فانتزی به انبوه فانتزی‌هام اضافه شد؛ یه روز برم یکی ازون ویلاهای تازه‌ساز خوشگلش رو بخرم. قشم تمیز بود و خلووووت. خلوتی که حس می‌کنی اینجای دنیا یه جای دیگه‌ست. یه جایی که از بلایا و سیاهی‌ها در امان مونده. حتی مرکزشهرش هم همین‌طوره. قشم جزیرۀ بزرگیه که ابداً نشد توی دو روز بگردیمش. فکر کنم یه هفته هم براش کم باشه. دلیل اینکه بندرعباس هتل گرفتیم این بود که بندرعباس هتل‌های بهتری داشت و یه جورایی مرکزیت داره. ینی دسترسی داری به جاهای دیگه، سرویس‌های قشم این‌طوری نبودن. مثلاً می‌خواستی بری هرمز، دو تا سرویس بیشتر نداشت. ولی بندرعباس شلوغ و کثیف و خرتوخر بود. تنها امتیازش این بود که هتل‌مون نزدیک اسکله بود و لازم نبود توی ترافیک مسخره‌ش باشیم. باورنکردنیه بگم چقدر ترافیک داشت. انگار تهرانه.

 

برگشتم و خیام گفت امروز رو استراحت کن، ولی من ذوق داشتم ببینمش و سوغاتی‌هاش رو بدم. اومد دنبالم و رفتیم هتل هما نشستیم آب پرتقال خوردیم. مشهد هم گرم شده بود این مدت، پریروز سی و چهار درجه بود. مثل بندرعباس. ولی بندرعباس فکر می‌کردی چهل درجه‌ست بس که شرجی بود. موهامم وز کرده بود و شب اول رفتیم یه نرم‌کننده خریدیم که داشت حالم از موهام به‌هم می‌خورد. :)) بعد فهمیدم به خیام بیشتر خوش گذشته بود این مدت. یه مهمون داشت، یه پسره‌ای همسن و سالای خودش بود، از اسپانیا. بدجور هم باهم رفیق شده بودن، یارو قشنگ می‌دونست اینجا چه خبره و کلی اشتراک نظر داشتن. پسره فیلمساز بود و یه پلاستیک بزرگ هم کتاب همراش بود که خیام گفت یه سریاش رو خونده بود، مشهد رسید پست کرد. من تعریف کردم از مسافرتم و بعد اون تعریف کرد که این مدت چطور بوده. یه وقتایی می‌خندیدیم و یه وقتایی ناراحت غر می‌زدیم و هم رو دلداری می‌دادیم. توی یکی از این موقعیت‌ها بی‌اختیار، واقعاً بی‌اختیار از دهنم درومد تو زندگی رو زیباتر کردی. یه‌کم نگاه کرد، گفت چه خوب. هنوزم بعد یک سال و نیم دستپاچه می‌شیم ازین حرفا به‌هم بزنیم.

 

از اول برام همین‌طوری بود، اون اولی که دیدیم خونه‌هامون فقط دو کوچه فرق دارن باهم و منو بعد کلاس داستان می‌رسوند. یه بار توی راه بهش گفتم شما خیلی آدم مثبتی هستین، یه انرژی مثبتی دارین. اونم کی؟ کسی که به قول خودش پوکیده بوده. خندید و گفت ما رو دست ننداز خانم تابش. شما جوونی فکر می‌کنی همه مثل خودتن. نمدونم این دهه شصتی‌ها چه فازی دارن این‌قدر خودشونو پیر فرض می‌کنن. سمیرا هم گاهی می‌گه من که پیر شدم. توی مسافرت بودیم برداشت گفت من دیگه میانسالم. :)) چه بلایی سر این ملت اومده. اونم آدمایی که تحصیل‌کرده و اهل مطالعه و کار و زندگی‌ان. ترسناکه. اینا نیاز دارن یکی بهشون بگه، بهشون بگه فلانی مث که گاهی یادت می‌ره چقدر ارزشمندی. چقدر مهمی. زندگی چیز نکبت و سیاهیه، اندک وقتایی یه روزنه‌ای جلوت وا می‌کنه که فکر کنی می‌تونی ادامه‌ش بدی و برسی به منبع نور، ولی وقتی حسابی دنبال خودش کشوندت قطعش می‌کنه و باز کور و گنگ رهات می‌کنه. مهم اینه که توی این سیاهی به خودت یادآوری کنی کی هستی و کیا رو داری. کیا رو داری دوستت داشته باشن، چون این چیزیه که زیبا، قدرتمند و نجات‌بخشه.

 

یادم می‌آد بعد تولد خانم ب. ا دیگه همو ندیدیم. اونجا برام شعر خونده بود ولی من ربطش ندادم به چیزی. توی اون هفت هشت ماهی که باهم آشنا شده بودیم، بهش چند بار گفته بودم خیلی مهربونه، چون بود واقعاً. آدم دست و دلباز و باشخصیت و متین و دلگرم‌کننده‌ای بود، و هست. اونجام تشخیص ندادم اینکه یه لحظه فضا دونفره شد و انگار باهم سر قرار بودیم، پیامی پشتش بوده. عید شد و گذشت و من دیگه ندیدمش، تا اردیبهشت که توی جلسات نوبت داستانم شد و وقتی دبیر جلسات فامیلشو صدا زد و فهمیدم اومده و پشت ما نشسته، برگشتم ذوق‌مرگ نگاش کردم و صحنۀ... خنده‌داری شد. :)) یهو وسط جلسه که خیلی جدی ملت داشتن داستان رو نقد می‌کردن، دو نفر بعد یه مدت همو دیده بودن و داشتن سلام احوال می‌کردن. ولی خیلی طول نکشید و اومدیم توی جو اصلی. بعد زمان استراحت بین نقد فیلم و داستان، رفتم پیشش نشستم و بهش گفتم چقد ذوق کردم اومده. یه مدت نبود. گفت به خاطر شما اومدم. یه لباس سبز تیره و شلوار شنی هم پوشیده بود که خیلی دلبر شده بود. نشستیم با یکی از بچه‌های دیگه توی زمان استراحت کلی حرف زدیم و باز بهش گفتم خیلی انرژی گرفتم دیدمت و اینا، گفت همین چیزا رو می‌گی که باورم می‌شه پا می‌شم می‌آم. =)) فکر که می‌کنم، اردیبهشت پارسال. چقد محجوب و... گوگولی بودیم. :دی

 

حالا می‌بینم یه دلیل بزرگی که الان می‌تونم خوشحال باشم و راضی ازین یک سال و نیم، و خوش‌بین به آینده، اونه. اونه که با وجود همۀ تیرگی‌های زندگیامون، می‌خواد امیدوار باشم و تلاش کنم. می‌خواد توی مسیرم باشم و توی این راه شاید بیشتر از هرکسی باهام جدیه. جدیه، طوری که گاهی ازش دلخور می‌شم. گاهی می‌گم نه فقط تو داری اینو می‌گی. سخت می‌گیری. ولی بعد می‌بینم از سر نگرانیه. پریروز که همو دیده بودیم بهم گفت وقتی عصبانی داری از چیزی حرف می‌زنی، من از تو بیشتر عصبانی می‌شم؛ نه به این خاطر که تو عصبانی‌ای، به این خاطر که می‌بینم تو هنوز اون‌قدر جون داری که عصبانی شی. که حس کنی باید بجنگی و تلاش کنی و اهمیت بدی. خیلیا ول می‌کنن، اهمیت نمی‌دن، و من می‌ترسم تو این‌طوری شی. که زندگی باهات کاری کنه که دیگه نخوای بحنگی و تلاش کنی.

 

چیزی که خودمم خیلی خیلی ازش می‌ترسم. چیزی که وقتی خیلی ناراحت و ناامیدم بهش فکر می‌کنم؛ اینکه دیگه نمی‌خوام بجنگم و تلاش کنم. بعد چی می‌شه؟ اگه نخوام؟ اگه برسی به اینکه دیگه چیزی رو توی زندگیت نخوای؟ اردیبهشت پارسال سر یکی از جلساتی که باهم رفته بودیم برگشت همینو گفت. از نخواستن حرف زدیم، چون امن‌تر بود. ولی ما خواسته بودیم. ما خواسته بودیم یه بار دیگه به زندگی تن بدیم، این بار با یه رابطه. با همدیگه. اینجاست که آدم یه ترسی رو همه‌ش داره. ترس اینکه آخرش بگی هاه، دیدی گول خوردی باز؟ نور رو پاشوند روت، فکر کردی همینه و دنبالش رو گرفتی و تاریکی تو رو به در و دیوار کوبوند. می‌خوام فکر کنم می‌ارزی به این. می‌ارزی به تاریکی. چون بهم این حسو می‌دی که بهترم و می‌تونم بهتر باشم. می‌تونم نور رو داشته باشم و بگیرم جلوی تاریکی زندگی و بگم نخواستم، نخواستم نورت رو. خودم دارم. بی‌نهایت هم دارم.

 

+ توی مسافرت یادم اومد مستهلک رو با ح نوشتم. :همر:

Lullaby
۰۱ مهر ۹۸ ، ۱۰:۴۴

 

نمی‌دانم این دفعۀ چندم است که قصد کردم بنویسم و آخرش پاک می‌کنم از حجمِ پراکنده‌گوییِ ناشی از حرف نزدنِ این مدت و لزومِ نوشتنِ تک‌تک مسائلی که این مدت داشتم، یا نه. خواستم بگویم که تابستان را اصلاً دوست ندارم، کمتر تابستانی در بیست و دو سال زندگی‌ام بوده که حس کنم با فصل‌های دیگر فرق دارد. اینکه تابستان را آن‌طور که می‌خواستم نگذراندم هم مزیت بر علت است. اینکه چقدر اعصابم خرد شد و ملول بودم هم خودش کافی‌ست برای اینکه اعتراف کنم اگر کانیا نبود، اگر خیام نبود، اگر مهسا نبود، بلایی سر خودم می‌آوردم چون زندگی‌ام بالکل خالی و عاری‌ست از هر معنایی که همیشه به‌زور در هر شرایطی به آن چپانده‌ام و سعی کردم به خودم بقبولانم که ارزش زیستن و ماندن دارد، نه از سر بی‌ارادگی تن دادن. 

 

قصد کردم که بنویسم تابستانم اصلاً معنای تابستان نداشت. شاید پرکارترین تابستان زندگی‌ام بود و حتی سه روزی که قرار است تا آخر شهریور برویم مسافرت هم مسافرتِ کامل نیست. احتمالاً لپ‌تاپم را می‌برم و ویرایش می‌کنم؛ چون تمام نمی‌شود. پایان‌نامه بسیار مستحلک‌کننده بود، اگر بگویم یک ماه و نیمم صرف پایان‌نامه شد و تقریباً کاری به‌جز آن نمی‌کردم اغراق نکردم. نه اینکه کتابی نخوانم، فیلمی نبینم، در جمعی نباشم و چیزی ننویسم، ولی صادقانه هیچ‌کدام به کیفیتی که خواستم نشد. آن‌قدر تمام مدت فکر پایان‌نامه با من بود. نمی‌توانستم از کتاب خواندن و فیلم دیدن و معاشرت و هرچه لذت ببرم. پس ذهنم این بود که زود تمامش کن برو سراغ پایان‌نامه. یک وقت‌هایی باز معده‌درد می‌گرفتم از دست صداهای توی سرم که نمی‌گذاشتند استراحت کنم. انگار بدنم عادت کرده به اینکه زیادی ازش کار بکشم و مغزم نمی‌فهمد حدوحدودش چیست. 

 

و بدم می‌آید چیزی این‌طور زندگی‌ام را کنترل کند. این‌طور امور عادی‌ام را تحت الشعاع قرار دهد. دو هفتۀ آخر روزی هشت ساعت تا حتی ده ساعت می‌نشستم پای پایان‌نامه که تهش استاد یک کلمه جواب ایمیل‌هایم را ندهد و سه هفته پا در هوا نگهم دارد، بعد هم بگوید ایمیلی نگرفته‌ام. خدایا کجا زندگی می‌کنم؟ آدم را چه فرض می‌کنی؟ من فرق ایمیل فرستاده‌شده با نشده را نمی‌فهمم یعنی؟ آن هم سه بار؟ پاره شدم و تو می‌خواهی یک نگاه بیندازی. آن‌قدر خر بودم که همه‌اش را خودم انجام دادم، خیام می‌گفت مهم که نیست بده بیرون انجام دهند بنشین زبان بخوان. راست می‌گفت ولی منِ احمق فکر می‌کردم این هم همان‌قدر مهم است و اصرار داشتم خودم انجامش دهم. آخر از بس بالا و پایینش کردم گه‌گیجه گرفتم و دادم جغد شب طبق فرمتِ دانشگاه صفحه‌آرایی‌اش را درست کند. حالم به‌هم می‌خورد از تمام وقت و انرژی و تلاش و حتی ذوقی که برای این کار داشتم و دیدم مثل خیلی چیزهای دیگرم بی‌ارزش است.

 

چطور یک نفر به این فکر نمی‌کند که شاید طرف کارهای مهم دیگری هم دارد؟ فی‌المثل برای من نوشتن داستان‌هایم مهم‌تر بود تا پایان‌نامه. پایان‌نامه صرفاً ادعایی‌ست بر اینکه فهمیدم، فهمیدم چهار سال لیسانس روانشناسی یعنی چه. بفرمایید. من نیامدم که اینجا فریز شوم. که بخواهم با رشته‌ام قُمپوز در کنم و دلم خوش باشد و چه می‌دانم، هرچه. متأسفانه آدمی هستم با خواسته‌های زیاد از زندگی، که راستش زیاد هم نیست درمقایسه با خیلی‌ها، ولی مهم این است که در حد و اندازۀ خودم است. نه که دمِ مسافرت رفتن و یک دم آسایش باز همۀ فکرم این باشد که استاد بالاخره تا آخر شهریور ببیند و نمره‌ام را بدهد و وقتی سرِ هشت واحد مرا یک ترم کشاندند دانشگاه، لابد برای‌شان مطرح نیست یک ترم دیگر هم باشم. تمام فکرم این مدت این بود که تمام می‌شود و راحت می‌شوم. انصافاً فکر نمی‌کردم وقتی تحویلش می‌دهم نیز باید نگران باشم. 

 

طوری خسته‌ام که نمی‌دانم چطور خستگی در کنم، طوری خسته‌ام که نمی‌دانم چقدر خسته‌ام و یاد این حرف آرسنیک می‌افتم که می‌گفت دلم می‌خواهد مثل یک ستاره‌دریایی دراز بکشم و هیچ کاری نکنم ولی در جریان باشم. ولی حس کنم یک مایع نرم و امن در برم گرفته و لازم نیست برایش دست و پا بزنم. آن‌قدر بدنم خشک شده که احساس می‌کنم جای مفصل لای استخوان‌هایم کاه است و ممکن است یک وقت بشکنم. باید بروم شنا. شنا نمی‌گذاشت این‌قدر خشک شوم. تا الان هم که دوام آوردم چون مدیتیشن می‌کنم. خودم هم باورم نمی‌شود به چنین چیزی روی بیاورم، نه که چیز بدی باشد. ولی خیلی به اثربخشی‌اش اعتقاد نداشتم، حداقل نه روی خودم. فعلاً هم نتایج حیرت‌انگیزی نداشته، دو هفته است که انجام می‌دهم. صرفاً کمک می‌کند ذهنم برای پنج دقیقه خالی شود و به همان ستاره‌دریایی نزدیک شوم. آرام شوم. تا طوفان دیگری بیاید.

 

+ بتی خیلی نازنین است، حتی وقتی خیلی روی اعصاب آدم می‌رود و یک‌بند ناله می‌کند. آن‌قدر زرنگ است که وقتی چیزی روی گاز است، سمتش نرود و آن‌قدر خنگ است که نمی‌فهمد وقتی روی شانۀ آدم می‌آید لازم نیست مثل وقت‌های دیگر جیغ بزند. نتیجه این می‌شود که گوشت درد می‌گیرد ولی دلت نمی‌اید چیزی هم بهش بگویی. 

 

+ پاییز نزدیک است و من پاییزها حالم خیلی خوب می‌شود. منتظر پاییزم. چطور می‌گویند غم‌انگیز است؟ هیچ فصلی غم‌انگیزتر از تابستان نیست. 

 

+ ویرایش بیست و پنجم: یزد. دیشب همه‌ش داشتم به یزد فکر می‌کردم. به اینکه اون موقع حرف مشاور رو گوش ندادم که بزن از خانواده دور شو. من پایین‌تر زدم چون مشهد رو با امکانات‌تر می‌دیدم و حس می‌کردم اینجا بمونم بیشتر می‌تونم بنویسم. الان فکر می‌کنم ارزشش رو داشت؟ همون سال اول رفتیم یه سفر یزد و دیدم خدایا، این شهر چقدر خواستنیه. دیشب نمدونم از کجا به مغزم رسید یزد می‌خوام، اونم نه با خانواده. با اینکه چهار سال پیش بد نبود، ولی یزد می‌خوام با خیام چون اونم خیلی یزد رو دوست داره. دوازده بود که رفتم توی تخت و این‌قدر این فکر قوی بود که گوشیمو برداشتم رفتم اینستاگرام اون رفیقم که تازگی رفته بود یزد و خاطراتش رو استوری کرده بود. رفتم نگاشون کردم تا ساعت یک، و دیدم چقد من تعلق ندارم به هیچ جا. دقیقاً جایی‌ام که هیچ صنمی باش ندارم، هیچ تعلقی بش ندارم و اینو دارم الان می‌فهمم. به کانیا داشتم دیشب می‌گفتم دور از خونه بودن چیزی بود که نیاز داشتم، ولی من جرئتشو نکردم. جرئت نکردم رشت یا مازندران یا یزد رو بالاتر بزنم. که بعد یکی از نزدیکان موقع سفر شمالِ پارسال برگرده بم بگه: «خب، ینی خیلی هم نخواستیش. آدم وقتی چیزی رو بخواد تمام تلاشش رو می‌کنه که به دستش بیاره.» هاه. بدبختی اینه که تو نمتونی به فامیل و خانواده‌ت بگی چقد وضعیت‌مون شخمی بود و من نیاز داشتم ازتون دور شم، ولی این کارو نکردم چون حس کردم اگه دور شم همه‌ش دارین فکر می‌کنین من چی کار می‌کنم و نگرانیاتون رو بیشتر می‌کنم. یه صدایی توی سرم سال‌هاست بم می‌گه این‌قد خودخواه نباش، و تف بهت، من دقیقاً هرکار کردم برا اینکه بقیه رو راضی کنم و تهش هیشکی راضی نبود. حتی خودم. پس خفه شو.

 

 

 

 

 

 

Lullaby
۲۴ شهریور ۹۸ ، ۲۳:۳۹